عشق فقط خدا

عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

عشق فقط خدا

عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

عشق فقط خدا

عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم
عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

تا رها گردیم از دلواپسی در آنسوی خط زمان
ما در عرش کبریایی خانه ای از جنس ایمان ساختیم

با تو ام با نی عالم با تو ام ای مهربانم
ای تو خورشید فروزان من شبم شب را بسوزان

کوچکم با قطره بودن راهی ام کن سوی دریا
عاقبت باید رها شد روزی از زندان دنیا

سیر در دنیای معنا بی زمان و بی مکان
وصل در عین جدایی زندگی با جان جان
..زندگی با جان جان

عاشقان در شوق پروازند از این خاکدان
چون که باشد پای یک عشق خدایی در میان...

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه
  • ۰
  • ۰

زندگی یعنی: صبر تا صعود ، ذوب و زر گشتن در سجود
زندگی یعنی : پل ، پله ، پر ... پیله و پروانگی
زندگی یعنی : نه گفتن به نفس و رشد روح  ، یعنی تاب تقوا تا به دوست
زندگی یعنی: پای شعله ی احساس سوختن ، شال گردنی از شعر بافتن
زندگی یعنی: آبشار اشکی بی صدا ، چکه چکه جان از چشم ما
زندگی یعنی : دویدن تا دُر شدن ... یعنی نور نوشیدن ، شکستن ، شکفتن ، نو شدن
زندگی یعنی: هر روز کمی خوبتر شدن
زندگی یعنی: تولد درهر طلوع ... کوک کودک تا کمال ...یعنی تمام یک ناتمام
زندگی یعنی : رفع هر چه خط فاصله است
زندگی یعنی : به درد خوردن به داد هم رسیدن ، یعنی مهر بودن ... سوختن
یا چون چراغی چاره ساز ، بیچاره ای را درمان ساز
زندگی یعنی: دلت آفتابی باد ، اما باران باش ، برمردم ببار
زندگی یعنی : امیدی بر دلی ، پاک اشک از گونه ای
زندگی یعنی : دیر است ... دوریم ... زود باش... بدو
زندگی یعنی :حس گرمای دستان خدا ، در سرمای سکوتی بی انتها ...
زندگی یعنی : دیدن اشک و لبخند خدا ، بر خاک بازی ها و خل بازی های ما ...
زندگی یعنی : کاش کلامش .....کاش کوه طور
زندگی یعنی ... خسته ام ، خدایم آرزوست...

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
ازمن به من نزدیکتر تو
ازتو به تو نزدیکتر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دلو یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاری
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توام منزل به منزل
...

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

شهسواری به دوستش گفت : بیا به کوهی که خدا آن جا زندگی می‌کند برویم .
می‌خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد ،
و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بارمشقات نمی‌کند.
دیگری گفت : موافقم . اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم .
وقتی به قله رسیدند ، شب شده بود .
درتاریکی صدایی شنیدند : سنگ های اطرافتان را بار اسبانتان کنید و آن ها را پایین ببرید .
شهسوار اولی‌گفت : می‌بینی ؟
بعد از چنین صعودی ، از ما می‌خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم .
محال است که اطاعت کنم .
دیگری به دستور عمل کرد .
وقتی به دامنه کوه رسیدند ، هنگام طلوع بود
و انوار خورشید ، سنگ هایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود ، روشن کرد.
آن ها خالص ترین الماس ها بودند.

مرشد می‌گوید :

تصمیمات خدا مرموزند ، اما همواره به نفع ما هستند ...

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com


چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس ...


شکوه دنیوی همچون دایره ای است بر سطح آب که لحظه به لحظه به بزرگی
آن افزوده می شود و سپس در نهایت بزرگی هیچ می شود.

"ویلیام شکسپیر"


 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

ای دوست عزیزم!
ای مهر ثابت و عشق پایدارم!
و ای خدای مهربانم!
دنیا همچون شکم ماهی که یونس (ع) در آن گرفتار بود برایم سرد و تنگ و تاریک است.
نمی دانم این ذات دنیاست که گاهی نفس کشیدن هم در آن سخت و غیر ممکن می شود؟
یا این منم که با اعمال خود دنیا را برای خود تنگ و تاریک نموده ام؟
هر چه هست تنها تو می دانی و تنها تو می توانی مرا نجات دهی.
تنها توئی که مرا دوست داری و تنها توئی که همچون یونس نبی (ع)  که دعایش را مستجاب نمودی
و او را از شکم ماهی رهانیدی می توانی مرا نجات دهی و برهانی.
عشق من! خدای مهربانم!
از تو می خواهم بار دیگر مرا از شرخودم، نفسم و از شر وسواس خناس رهائی بخشی.
و با رهائی از تنگناها و تاریکی های شکم ماهی تلألو آفتاب را به من مرحمت فرمائی.



 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

بسم الله الرحمن الرحیم

قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ «1»
مَلِکِ النَّاسِ «2»
إِلَهِ النَّاسِ «3»
مِن شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ «4»
الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ«5»
مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ«6 »

 به نام خدا که رحمتش بى اندازه است و مهربانى اش همیشگى.

بگو : پناه می  برم به پروردگار مردم « 1»
" به " پادشاه مردم « 2»
" به " معبود مردم « 3»
از زیان وسوسه گر کمین گرفته و پنهان ، « 4»
آنکه همواره در سینه هاى مردم وسوسه می  کند « 5»
از جنّیان و آدمیان . « 6»

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com


افتتاح کلام بنام آن خداییکه نام او راحت روح است و پیغام او مفتاح فتوح.
ای جوانمرد در مردی مرد باش،
کار خام مکن و هر کاری کنی در هوا و هوس مقام مکن و هوا و حرص را بر خود رام مکن.
گر از پی شهوت و هوا خواهی شد، از من خبرت که بی‌نوا خواهی شد.
بنگر که که‌ای، از کجا آمده‌ای. آخر که چه می‌کنی، کجا خواهی شد.
خدایا آنرا که تو خواهی آب در جوی روان است و آنرا که نخواهی چه درمان است؟
ای عزیز یار باش بار مباش.
گل باش و خار مباش بآن ارزی که میورزی.
دوست را از در بیرون کنند اما از دل بیرون نکنند.
خدایا تو بساز که دیگران ندانند تو بنواز که دیگران نتوانند.
الهی تو بساز کار من و منگر بکردار من.
الهی علمی ده که در آن آتش هوا نبود و عملی ده که در آن رنگ ریا نباشد...

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

بدان خدائی که گنجهای آسمان دردست اوست
به تو اجازه ی درخواست داده و اجابت آن رابرعهده گرفته
تو را فرمان داده که از او بخواهی تا عطاکند
درخواست رحمت کنی تا ببخشاید
و خداوند بین تو و خودش کسی را قرار نداده تا فاصله ایجاد کند
و تو را مجبور نکرده به واسطه ای پناه ببری
و اگرگناه کردی در توبه را نبسته
در کیفر تو شتاب نداشته و در بازگشت بر تو عیب نگرفته
در آنجائی که رسوائی سزاوار توست رسوایت نکرده
و برای بازگشت به سوی خودشرایط سنگینی مطرح نکرده
هرگاه او را بخوانی صدایت را می شنود
و وقتی با او درد و دل می کنی راز تو را می داند
پس حاجتت را به او بگو و آنچه را در دل داری برای او بازگو 
غم و اندوه خود را در پیشگاه او مطرح کن
تا غمهای تو را برطرف کند و در مشکلات تو را یاری کند .
و از گنجینه های رحمت او چیزهایی را درخواست کن
که جز او کسی نمی تواندعطا کند
خداوند کلیدهای گنجینه های خود را در دست تو قرار داده
که به تو اجازه ی دعا کردن داد .
پس هرگاه اراده کردی میتوانی با دعا درهای نعمت خدا را باز کنی
تا باران رحمت الهی بر تو ببارد
هرگز از تاخیر در استجابت دعا ناامیدمباش 
گاه در استجابت دعا تاخیر میشود تا پاداش درخواست کننده بیشتر
و جزای آرزومند کاملتر شود
گاهی درخواست میکنی اما پاسخ داده نمی شود
زیرا بهتر از آنچه خواستی به زودی یا در وقتی مشخص
به تو بخشیده خواهد شد


هیچ انسانی آنقدر ثروتمند نیست که بتواند گذشته خود را بازخرید کند...

"اسکار وایلد"

 


 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

مردی عزم کرد به ملاقات راهبی برود که در نزدیکی صومعه بزرگی زندگی می کرد .
بعد از مدتی سرگردانی در صحرا ، بالاخره مرد تارک دنیا را یافت و پرسید :
می‌خواهم بدانم اولین گامی که در طریقت معنوی باید برداشته شود چیست .
زاهد او را به کنارچشمه کوچکی برد و از او خواست که به تصویرِ خود در آب بنگرد .
تا مردخواست عکسش را ببیند ، زاهد سنگ هایی درآب انداخت .
مردگفت : اگر به این کارت ادامه دهی ، نمی توانم تصویرخودم را در آب ببینم .
زاهدگفت : همان طورکه نمی توانی درآب مغشوش عکست را ببینی ،
هرگز نخواهی توانست به جستجوی خدا بروی
درحالی که دلت از این جستجو مغشوش است .
این اولین قدم است

 
 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

پیامبری و درختی و جوانی کنار هم بودند.
پیامبر ، نامش یوشع بود.
درخت، نامش سرو و جوان ، نامی نداشت. او شهیدی گمنام بود.
پیرزنی دوان دوان به سمتشان آمد.
سراسیمه خودش را روی مزار پیامبر انداخت (بی آنکه او را بشناسد) و به زاری گفت:
پسرم را از تو می خواهم شفایش را.
و به شتاب آبی روی سنگ شهید پاشید(بی آنکه نامش را بداند) و به گریه گفت: پسرم را.
و به چشم بر هم زدنی دستمالی بر دست درخت بست(بی آنکه بداند چرا) و به التماس گفت: شفایش را.
پیرزن با همان شتابی که آمده بود رفت.
او می دانست که فرصت چقدر اندک است.
پیرزن در جستجوی استجابت دعا می دوید.
پیرزن دور شد و پیامبر و درخت و شهید او را می نگریستند.
درخت به پیامبر گفت:
چقدر بی قرار بود ! دعایی کن ای پیامبر پسرش را و شفایش را.
وپیامبر به شهید گفت:
چقدر عاشق بود ! دعایی کن ای شهید پسرش را و شفایش را.
و هر سه به خدا گفتند:
چقدر مادر بود! اجابتی کن ای خدا دعایمان را و پسرش را و شفایش را.
فردای آن روز پیرزنی را بر روی دست می بردند، مردم.
با گام هایی شمرده ، بی هیچ شتابی.
و آن سوتر پسری آرام دستمالی را از دست درختی باز می کرد ،
سنگ قبر شهیدی را با گلاب می شست و خاک روی مزار پیامبری را پاک می کرد.
پسر اما نمی دانست چه کسی دستمال را بر دست درخت بسته است
و نمی دانست چرا سنگ شهید خیس است
و نمی دانست این جای پنج انگشت کیست که بر مزار پیامبر مانده است.
پسر رفت و هرگز ندانست که درخت و پیامبر شهید برایش چه کرده اند.
پسر رفت و هرگز ندانست که مادرش برای شفایش تا کجاها دویده بود.

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

شیطانی به شیطان دیگر گفت:
به آن مرد مقدس متواضع نگاه کن که در جاده راه می رود,
در این فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم.
رفیقش گفت: به حرفت گوش نمی دهد او تنها به چیزهای مقدس می اندیشد.
اما شیطان,به همان روش مشتاق و متعصب همیشگی اش ,
خود را به شکل ملک مقرب، جبریل در آورد و در برابر مرد ظاهر شد و به او گفت:
آمده ام به تو کمک کنم .
مرد مقدس گفت:
باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی زیرا من در زندگی ام
کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم
و مرد مقدس به راه خود ادامه داد,
بدون اینکه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است.

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد.
با خود عهد کرد تازمانی که انسانی نیابد که
بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد.
نیم دو جین روح را در خورجین ریخت.
نان جویی بر داشت و به راه افتاد.
رفت و رفت و رفت.
هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش جوانه بست
که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد.
در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ تنابنده ای
که توجه او را جلب کند ویا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد.
دیگر داشت خسته می شد.
تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم،
که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان داشت،
هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند.
دلسرد و نا امید و افسرده در سایه درختی ایستاده بود
که رهگذری گرما زده با کیفی بر دوش کنار او ایستاد.
کمی که استراحت کرد خواست به رفتنش ادامه دهد.
مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد،
به او گفت:"تو شیطان هستی!"
ابلیس حیرت زده پرسید:"از کجا فهمیدی؟!"
" از روی تجربه ام گفتم.
ببین من فروشنده دوره گردم.
خیلی سفر می کنم و مردم را خوب می شناسم .
در نتیجه در همین ده دقیقه ای که اینجا هستیم، تو را شناختم.
چون:
مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی !
از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی !
به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی !
به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی !
از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی !
حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن،
نه محترم، نه فضول پس آدمیزاد نیستی !
هیچ کس نیستی ! پس خود شیطانی !"
شیطان با شنیدن این حرفها کلاه ازسر برداشت و کله اش را خاراند.
مرد با دست به پاهایش زد و گفت:
"خوبه! تازه، شاخ هم که داری!"


حاجیان باز آمدند



حاجیان آمدند با تعظیم                              
شاکر از رحمتِ خدایِ رحیم
جَسته از محنت و بلایِ حجاز                   
رَسته از دوزخ و عذابِ الیم
آمده سویِ مکّه از عرفات                       
زده لبّیکِ عُمره از تنعیم
یافته حجّ و کرده عمره تمام                    
بازگشته به سویِ خانه سلیم
من شدم ساعتی به استقبال                
پای کردم برون ز حدِّ گلیم
مر مرا در میانِ قافله بود                        
دوستی مخلص و عزیز و کریم
گفتم او را «بگو که چون رَستی              
زین سفر کردنِ به رنج و به بیم؟
تا ز تو بازمانده ام جاوید                        
فکرتم را ندامت است ندیم
شاد گشتم بدان که کردی حج               
چون تو کس نیست اندرین اقلیم
بازگو تا چگونه داشته ای                      
حرمتِ آن بزرگوار حریم
چون همی خواستی گرفت اِحرام           
چه نیت کردی اندر آن تحریم؟
جمله بر خود حرام کرده بُدی                 
هر چه مادونِ کردگارِ قدیم؟
گفت«نی»گفتمش «زدی لبّیک              
از سرِ علم و از سرِ تعظیم
می شنیدی ندایِ حقّ و جواب              
باز دادی چنانکه داد کلیم؟
 گفت«نی»گفتمش « چو در عرفات         
ایستادیّ و یافتی تقدیم
 عارفِ حق شدیّ و منکرِ خویش             
به تو از معرفت رسید نسیم؟
گفت«نی» گفتمش «چو می گُشتی      
گوسفند از پیِ یسیر و یتیم
قربِ خود دیدی اوّل و کردی                    
قتل و قربانِ نفسِ شومِ لئیم؟
گفت«نی» گفتمش « چو می رفتی        
در حرم همچو اهلِ کهف و رقیم
ایمن از شرِّ نفسِ خود بودی                   
وز غمِ فُرقت و عذابِ جحیم؟
گفت«نی» گفتمش« چو سنگِ جِمار       
همی انداختی به دیوِ رجیم
از خود انداختی برون یکسر                    
همه عادات و فعل هایِ ذمیم؟
گفت«نی» گفتمش چو گشتی تو            
مطّلع بر مقامِ ابراهیم
کردی از صدق و اعتقاد و یقین                 
خویشیِ خویش را به حق تسلیم؟
گفت«نی» گفتمش به وقتِ طواف            
که دویدی به هَروَله چو ظَلیم
از طوافِ همه ملایکتان                           
یاد کردی به گِردِ عرشِ عظیم؟
گفت«نی» گفتمش چو کردی سعی         
از صفا سویِ مروه بر تقسیم
دیدی اندر صفایِ خود کونین                    
شد دلت فارغ از جحیم و نعیم؟
گفت«نی» گفتمش چو گشتی باز           
مانده از هجرِ کعبه بر دل ریم
کردی آنجا به گور مر خود را                     
همچنانی کنون که گشتی رمیم؟
گفت: از این باب هر چه گفتی تو             
من ندانسته ام صحیح وسقیم
گفتم ای دوست پس نکردی حج              
نشدی در مقامِ محو مقیم
رفته‌ای مکّه دیده آمده باز                       
محنتِ بادیه خریده به سیم
گر تو خواهی که حج کنی پس ازین          
این چنین کن که کردمت تعلیم

"ناصرخسرو قبادیانی"

ناصر خسرو به استقبال دوستی که از حج برگشته می رود و از او می پرسد تا بداند حج را چگونه به جای آورده است و به چه طریق و با چه نیتی اعمالش را انجام داده است. از احرام و طواف و رمی جمرات و وقوف بر عرفات و قربانی می پرسد. حاجی اما فقط گوش می دهد و سر تکان می دهد که نه. آخر هم ناصر خسرو تاسف می خورد به حالش و می گوید تو فقط رفته ای مکه را دیده ای و آمده ای. رنج سفر را به تن خریده ای و حجی به جای نیاورده ای.

به کعبه گفتم: تو از خاکی منم از خاک
 چرا باید به دور تو بگردم؟
نـدا آمد: تو با پا آمدی باید بگردی
برو با دل بیا تا من بگردم
کعبه ی آمال در درون ماست ...
هم او که عیسی ناصری گفت از نفس به شما نزدیک تر است و جبرییل در وحی آیه ای خواند بر محمد که از رگ گردن به شما نزدیکترم...
گاهی با یک بسم الله الرحمن الرحیم به ملکوت اعلی میشود رفت اگر از دل بر آید ...

ای قوم به حج رفته، کجایید؟کجایید؟
معشوق همین جاست، بیایید! بیایید!
معشوق تو همسایه ی دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟
گر صورتِ بی صورت معشوق ببینید
هم حاجی و هم کعبه و هم خانه شمایید
صد بار ازین راه بدان خانه برفتید
یک بار ازین خانه بر این بام برآیید
گر قصد شما دیدن آن خانه ی جان است
اول رخ آیینه به صیقل بزدایید
احرام چو بستید،از آن خانه برستید
از خرقه ی ناموس به کلی بدرآیید
آن خانه لطیفست، نشان هاش مگویید
از خواجه ی آن خانه نشانی بنمایید
کو دسته ای از گل؟ اگر آن باغ بدیدید
کو گوهری از جان؟ اگر از بحر جدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
روبند گشایید ز سرپرده ی اسرار
پس خویش بدانید که سلطان،نه گدایید
گنجید نهان گشته در این توده ی پر خاک
چون قرص قمر زابر سیه باز برآیید
سلطان جهان مفخر تبریز نماید
اشکال عجائب که شما روح فزایید
از پرتو رویش دو جهان نور بیابد
تصویر عجائب به چه شیوه بنمایید؟

"مولانا"

وقتی ابوسعید ابوالخیر با مریدانش در راه سفر حج نزد  ابوالحسن خرقانی رفت این شیخ بود که بوسعید را از حج بازداشت و گفت:ای بوسعید چرا چنان نباشی که کعبه به زیارت تو آید.
گفت:این مرتبه تو را سزاوار است.
گفت:با ما امشب خلوت ساز
در موافقت به مسجد بنشستند
کعبه بر زَبَر سر ایشان طواف کرد.
بوسعید حلقة در"کعبه" گرفت و دعا گفت
و شیخ می گفت
اعوذبا الله من مکر الله  اعوذبالله من وسواس الشیطان...

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com

هم دعا از تو اجابت هم زتو



ای خدا ای فضل تـو حـاجــت روا          
با تو یاد هیـــچ کــس نبــود روا
این قدر ارشــاد تو بــخـشیـده‌ای          
تا بدین بس عیب ما پوشیده‌ای
قطره دانش که بخشیدی ز پـیش        
متصل گردان به دریاهای خویش
قـطره‌ای علمسـت اندر جـان من         
وارهـانـش از هـوا وز خـاک تـــن     

"مثنوی: دفتر اول"

باد ما و بود ما از داد تـوســت            
هستی ما جمله از ایجاد تـوسـت
لذت هستی نمودی نیست را            
عاشق خود کرده بودی نیسـت را
لـــذت انــعام خود را وامــگیــر             
نقل و باده و جام خـود را وامــگیر
منــگــر اندر ما مـکن در ما نظر            
انـدر اکــرام و سـخای خـود نــگـر

"مثنوی: دفتر اول"

تــو بــزن  یــا ربّــنــا   آب طــهــور          
تا شود این نار عالم جمــله نور
آب دریا جمـله در فــرمـان تـوسـت         
آب و آتش ای خداوند آن توست
گر تو خواهی آتش آب خوش شود         
ور نخواهی آب هم آتش شــود
این طلب در ما هم از ایجـاد تست         
رستن از بیداد یا رب داد تـست
بی‌طلب تو ایــن طلـب‌مان داده‌ای         
بی‌شمار و حـد عطـاها داده‌ای

"مثنوی: دفتر اول"

هم دعـا از تـو اجابت هـم ز تو            
ایمــنی از تــو مـهـابـت هم ز تو
گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن           
مصلحی تو ای تو سلطان سخن
کیمیا داری که تبـدیلــش کنی           
گر که جوی خون بُوَد نیلش کنی
این‌چنین میناگری‌ها کار تست           
این‌چنین اکسیرها اســرار تست

"مثنوی: دفتر دوم"

یا رب این بخشش نه حدّ‌ کار ماست         
لطف تو لطف خفی را خود سـزاست
دســت‌گیــر از دسـت ما ما را  بـخـر          
پــرده را بــردار و  پـــرده‌ی  مــا مــدر
باز خــر ما را از ایــن نــفــس پــلــیـد          
کــاردش تــا استــخوان مـا رســیــد
ما ز خود سوی تـو گــردانــیــم سـر           
چـون تــویـی از مـا بـه مــا نـزدیـک‌تر
این دعا هم بخشش و تعلیم تـست          
گر نه در گلخن گلستان از چه رُست

"مثنوی: دفتر دوم"

از چو ما بیچارگان این بند سخت           
کی گشاید ای شه بی‌تاج و تخت
این چنین قفل گــران را ای ودود            
که تواند جز که فـضل تــو گــشود

"مثنوی: دفتر دوم"

ما ز حرص و آز خود را سوختیم             
وین دعا را هـم ز تــو آمــوختیم
حرمت آن که دعـا آمـــوخــتــی             
در چنین ظلمت چراغ افروختی

"مثنوی: دفتر سوم"

ای خــدای بـی‌نــظــیـر ایـثـار کـن            
گوش را چون حلقه دادی زین سخن
گوش ما گیر و بدان مجلس کشان           
کز رحیقت می‌خورند آن سرخوشان
چون به ما بـویی رسانیـدی از این           
سر مبنــد آن مشـک را ای ربّ دیــن
از تـو نـوشــند ار ذکــورنــد ار اُنـاث           
بی‌دریغــی در عطا، یا مُــســتــغاث
ای دعا ناگـفـتـه از تو مـسـتـجـاب            
داده دل را هر دمــی صـد فتــح باب

"مثنوی: دفتر پنجم"

ای دهــنــده‌ی عقــل‌هـا فـریادرس          
تا نخواهی تو نخواهد هیچ کس
هم طلب از توست هـم آن نیکـویی         
ما کیــیم اول تویی آخــر تــویی
هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باش          
ما همه لاشیم با چندین تلـاش

"مثنوی: دفتر ششم"

چون دعامان امر کردی ای عجاب          
این دعای خویش را کن مستجاب

"مثنوی: دفتر ششم"


 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی