عشق فقط خدا

عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

عشق فقط خدا

عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

عشق فقط خدا

عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم
عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

تا رها گردیم از دلواپسی در آنسوی خط زمان
ما در عرش کبریایی خانه ای از جنس ایمان ساختیم

با تو ام با نی عالم با تو ام ای مهربانم
ای تو خورشید فروزان من شبم شب را بسوزان

کوچکم با قطره بودن راهی ام کن سوی دریا
عاقبت باید رها شد روزی از زندان دنیا

سیر در دنیای معنا بی زمان و بی مکان
وصل در عین جدایی زندگی با جان جان
..زندگی با جان جان

عاشقان در شوق پروازند از این خاکدان
چون که باشد پای یک عشق خدایی در میان...

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه
  • ۰
  • ۰

ﺑﻌﻀﯽ ﺍشک ها ﻫﺴﺘﻨﺪ...

بی ﺩﻟﯿﻞ ، بی ﺑﻬﺎﻧﻪ ، یک ﺩﻓﻌﻪ ای ، ﻧﺼﻒ ﺷﺒﯽ ﻋﺠﯿﺐ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺁﺭﺍﻡ می ﮐﻨﻨﺪ

ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺍﯾﻦ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﺑﻬﺎﻧﻪ ، ﺳﻨﺪﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺧﺪﺍﺳﺖ !!!



خــدایــــــــــا . . . .

می دانم این روزها از دستم خسته ای

کمی صبر کن خوب می شوم...

بگذار باران بزند

دلم بگیرد

میروم زیر آسمانت

دستهایم را می سپارم به دستت

سرم را می گیرم به سمتت

قلبم مالِ تو

اشک هایم که جاری شود

می شوم همانی که دوست داری

پاک ...

استوار ...

امیدوار ...

بگذار باران بزند...



صــــداى خـــــنـده هـــاى خـــــدا را مـــیـشـنـوى ؟

 
دعـــــایـت را شـــنـیـده


و بـــه آنـــــچـه مــــحـال مـــیـپنـدارى ، مـــیـخـندد . .


خدایا

هیچ شباهتی به یوسف ندارم

نه رسولم

نه زیبایم

نه عزیزم

نه چشم به راهی دارم

فقط در چاه افتاده ام

خدایا کاروانی بفرست ...



الهی

الهی من تو را یاری نکردم

به غیر از معصیت کاری نکردم

جوانی ام را امانت داده بودی

امانت را نگه داری نکردم

ذلیلم, مسکینم, خوار و پستم

کنار سفره ی خوبان نشستم

به جای شکر تو دیدی چه کردم

نمک خوردم نمکدان را شکستم

گذشتم من ز مرز بی حیایی

نبردی آبرویم را خدایی ...

میان معصیت بودم شنیدم

صدایم میکنی بنده کجایی...




خــــــــدایا . . .

دلم میخواهد شبیه بی کس ترین آدمهای روی زمین باشم

شبیه آدمهایی که جز تو یاوری ندارند...


ازعظمت مهربانیت در حیرتم...

چگونه به من محبت میکنی


درحالی که درسرزمین وجودم فصل سرد

شیطانی حاکم است...

خـــــــــدایا . . .

سجده میکنم

در برابرت که اینقدر در برابر من و گناهان من صبوری






خدای من....

 

سرم به سوی آسمانت تو را طلب می کنم

 

و بی تابم بی تاب تر از همیشه

 

سنگین و بی رمق دلم پر می زند و

 

این چهار چوب تنگ را نمی خواهد

 

و بالا را بهانه می گیرد

 

گله دارم از بندگانت ....

 

براستی بنده تو می تواند فراموش کند از کجا آمده و

 

در نهایت به کجا خواهد رفت.. 

 

می تواند هر چه دلش خواست بگوید

 

هر چه دلش خواست انجام دهد کجای این بندگی است؟

 

من کوچکم و خود بنده ...

 

بنده ای شرمنده و حق قضاوت ندارم

 

اما دلم سخت گرفته و جز تو کسی را نمی شناسم

 

برای گفتن.....



تنها کسی که قلبت را نخواهد شکست،

همان کسی است که آن را ساخته است.

پس همیشه فقط به خدا تکیه کن...




خدایا چگونه نخوانمت در حالی که از لابلای مشکلاتم هوایم را داری



     از شخصی پرسیدند : روزگارت چگونه است؟

اندوهگین نگاهی کرد و پاسخ داد: چه بگویم امروز از  زور گرسنگی مجبور شدم

کوزه سفالی که یادگار سیصد ساله ای اجدادم بود بفروشم و نانی تهیه کنم

 

حکیمی در پاسخ مرد گفت :



خدا روزیت را


سیصد سال پیش کنار گذاشته و اینگونه نا سپاسی میکنی !!




خدایا دلم زنگ تفریح میخواهد

باور کن خسته شدم از این کلاس  

رقصیدن به ساز دنیا




خدای من آرامشی می خواهم که ندارم ....


کاسه ای می خواهم برای صبرم ، نو باشد ،خالی باشد و بزررررررگ ....


این یکی زیادی کوچک بود انگار لبریز شده ....

خدایا بیا یک روز بنشینیم من و تو .... بی مزاحم .. بپرسم پرسش های هر روزم را ....


بپرسم چرا ... آن وقت بگو ... همه چیز را بگو ...


این که چه شد که تصمیمت برای سرنوشتم این شد ....


از حکمتت بگو همان که همه برایم از آن دم میزنند .... از تقدیر بگو ....


بگو برایم چه نوشتی ... اما نه ... نگو ... میترسم ...


میترسم بفهمم آینده ای که ملتمسانه به آن چشم دوختم سیاه است ....


میترسم زبانم لال بیاید بر سرم از هر آنچه که میترسم ... خدایا ...


بیا فقط یک دلیل بیاور که بدانم دوستم داشتی وقتی اینها را برایم رقم زدی .. ی


ک دلیل برای ادامه دادن .... میدانی خسته ام ... خوب میدانی .....

خدایا نگاهم به دستان توست .. عطا کن آرامشت را ...


عطا کن سعادت را ... دلم نگاه پر مهرت را می خواهد ...

من همچنان چشم به راهم ... چشم به راهه معجزه ات .....


می خواهمت با تمام وجود ... دوستت دارم .. میدانم که میدانی ...


بی تو من هیچم .... حتی اگر سر سختانه اقرارش نکنم ...


میدانی که جز تو پناهی ندارم ... میدانی .... جز تو به چه کسی التماس کنم که بشنود ...


که سرزنش نکند ... که قضاوت کند .... که بفهمد چه می گویم ...


مگر میشود از تو روگرداند ... من نفس نفس توام ... اگر نمب آیم ...


اگر بی صدا شدم .. اگر دور شدم ... از خودم خسته ام .. از زندگی .. ...


دلگیرم اما نه از تو ... از خودم ... که چرا لایق سرنوشتی بهتر از این نبودم ...


که چرا آنقدر خوب نبودم که برایم غم نخواهی ... چرا ؟؟؟؟!!!

ببخش اگر گاهی ندانسته حرفی میزنم .. گله ای میکنم که میرنجی ...


مرا ببخش ... من هیچ گاه آن که تو می خواستی نبودم ...


میدانم خیلی وقت ها نا امیدت کردم ... اما .... درکم می کنی نه ؟؟؟ ...


خودت میدانی من مرد این میدان نیستم ...


امتحانت بیش از حد برایم دشوار است ... به دادم برس ....






راز بندگی


درویشی که بسیار فقیر بود و در زمستان لباس و غذا نداشت. هر روز


در شهر هرات غلامان حاکم شهر را می دید که جامه های زیبا و گران قیمت بر تن دارند و


کمربندهای ابریشمین بر کمر می بندند.


روزی با جسارت رو به آسمان کرد و گفت خدایا!


بنده نوازی را از رئیس بخشنده شهر ما یاد بگیر. ما هم بنده تو هستیم.


زمان گذشت و روزی شاه خواجه را دستگیر کرد و دست و پایش را بست.


می خواست ببیند طلاها را چه کرده است؟


هرچه از غلامان می پرسید آنها چیزی نمی گفتند.


یک ماه غلامان را شکنجه کرد و می گفت بگویید خزانه طلا و پول حاکم کجاست؟


اگر نگویید گلویتان را می برم و زبانتان را از گلویتان بیرون می کشم.


اما غلامان شب و روز شکنجه را تحمل می کردند و هیچ نمی گفتند.


شاه آنها را پاره پاره کرد ولی هیچ یک لب به سخن باز نکردند و راز خواجه را فاش نکردند.


شبی درویش در خواب صدایی شنید که می گفت:


ای مرد! بندگی و اطاعت را از این غلامان یاد بگیر.

منبع:مثنوی معنوی






الهی...


پرنده ی کوچک وجودم، چگونه شکر وسعت آسمان تو گوید


و پاهای خرد و خسته ام، چگونه جاده ی بی انتهای ثنای تو گوید


چگونه شکر تو گویم که سراپای وجودم غرق در نعمت های توست


تویی که مرا به زینت ایمان آراسته ای


و در خیمه ی لطفت منزل داده ای


تویی که گردنبند ناگسستی منت هایم را بر گردنم آویخته ای


الهی...


الهی و ربی من لی غیرک




عشق فقط خدا

نظرات (۳)

سلام 

مطالبتون بسیار دلنشین وآرامش بخش بود

تقدیر و تشکر
سلام 

مطالبتون بسیار دلنشین وآرامش بخش بود

تقدیر و تشکر
پاسخ:
سلام .ممنون از حسن نظر شما و همراه خوب وبلاگ
من الان توی شرایط خیلی سختی هستم .با خوندن مطالبتون کمی آروم شدم ممنون از شما.لطفا برای همه مریض ها دعا کنید
پاسخ:
یاد خدا آرامبخش دلهاست.ناامید نباشید و در راهش باشید دستتونو میگیره

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی