عشق فقط خدا

عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

عشق فقط خدا

عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم
عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

تا رها گردیم از دلواپسی در آنسوی خط زمان
ما در عرش کبریایی خانه ای از جنس ایمان ساختیم

با تو ام با نی عالم با تو ام ای مهربانم
ای تو خورشید فروزان من شبم شب را بسوزان

کوچکم با قطره بودن راهی ام کن سوی دریا
عاقبت باید رها شد روزی از زندان دنیا

سیر در دنیای معنا بی زمان و بی مکان
وصل در عین جدایی زندگی با جان جان
..زندگی با جان جان

عاشقان در شوق پروازند از این خاکدان
چون که باشد پای یک عشق خدایی در میان...

کانال تلگرام ما
contact
جهت ورود کلیک کنید :)
جست و جو
آخرین نظرات
  • ۱۷ مرداد ۹۷، ۲۲:۳۴ - امیررضا ڪرمے
    زیبا
  • ۱۱ مرداد ۹۷، ۲۱:۲۹ - hani aliabadi
    👌
  • ۹ مرداد ۹۷، ۱۳:۴۲ - سید محمد
    عالی
پیوندهای روزانه
  • ۰
  • ۰

جوانی دلبسته ی زیبارویی شد.

آن چنان غرق شور و شعف عشق که ناگاه دیگرمعشوق را نیافت.

پرس وجوکرد. گفتند: «ازاین دیاررفته است.»

شوریده و دل شکسته به هر نشانی که از هرکس می یافت راه سفر برگرفت تا محبوب خویش را بیابد.

خدا خدا می کرد تا او را دوباره به دیدار دلدار برساند.

القصه! شبی از دروازه ی شهری گذشت و خواست در جایی بیتوته کند.

از قضا شهر در حکومت نظامی به سرمی برد و ساعت منع آمدوشُد بود.

جوانک ازهمه جا بی خبر، در کوچه های شهر روان شد تا به جستجوی محبوب اقدام نماید.

پاسبانی، جوانک را دید و فریاد برآورد: «آی! کجا می روی؟ ایست! ایست!»

جوانک گفت: «به توچه؟»

پاسبان گفت: «چه گفتی؟ ایست بی ادب لااُبالی!»

پاسبان دشنامی و جوانک در جوابش ناسزایی دیگر می گفت و از این کوچه به آن کوچه می دوید تا از دستش رهایی یابد.

تا این که به بن بستی رسید و خود را در پایان راه و در حال دستگیر شدن به دست پاسبان دید.

ناگهان دری را فشار داد. در باز شد و او به داخل خانه گریخت و پشت در را بست.

پاسبان که به دنبالش می دوید بر در کوبید و گفت: «ای پسرک دُزد! برخلاف قانون عمل می کنی؟

زودباش در را باز کن ای بی ...»

و همچنان هردو با کلماتی نه چندان زیبا همدیگر را می نواختند؛

تا این که آوایی لطیف و زنانه بلند شد که: «کیستی؟ در خانه ی من چه می کنی؟ چه می گویی؟»

جوان از فرط تعجب، زبانش بند آمد.

پس ازچندی از پشت در، لحن صحبتش تغییر کرد و شروع کرد به دعا کردن به پاسبان که:

«مرد نیک سیرت! خدا خیرت بدهد! عمرت دراز باد! و...»

پاسبان با تعجب بیشتر گفت: «چرا دعا می کنی؟ تو که ازمن می گریختی و دشنامم می دادی؟»

جوان گفت: «دنبال کردن تو و مرا به این کوچه و آن کوچه دواندن،

مرا به محبوبم رساند که مدتها بود در دوری اش می سوختم وهمه جا به دنبالش می گشتم.»

🌻چه بسا در بن بست های زندگی که سختی ها ومَرارت ها با شتاب به دنبال ما دوان هستند،
😍خیری در پس دری پنهان شده است که پیروزی و بهروزی و وصال به خواسته ها یمان را در برداشته باشد.



پر کن پیاله را کین جام آتشین 

دیری است ره به حال خرابم نمی برد! 

 

این جامها که در پی هم می شود تهی 

دریای آتش است که ریزم به کام خویش  

گرداب می رباید و آبم نمی برد! 

 

من با سمند سرکش و جادویی شراب 

تا بیکران عالم پندار رفته ام  

 

تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم 

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی  

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا 

تا شهر یادها 

دیگر شراب هم  

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد! 

 

هان ای عقاب عشق 

از اوج قله های مه آلود دوردست! 

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من 

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد! 

 

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد! 


در را ه زندگی  

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی  

با این که ناله می کنم از دل که : 

آب......... آب..........!  

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد  

پر کن پیاله را ! 


فریدون مشیری



نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی