عشق فقط خدا

عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

عشق فقط خدا

عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم
عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

تا رها گردیم از دلواپسی در آنسوی خط زمان
ما در عرش کبریایی خانه ای از جنس ایمان ساختیم

با تو ام با نی عالم با تو ام ای مهربانم
ای تو خورشید فروزان من شبم شب را بسوزان

کوچکم با قطره بودن راهی ام کن سوی دریا
عاقبت باید رها شد روزی از زندان دنیا

سیر در دنیای معنا بی زمان و بی مکان
وصل در عین جدایی زندگی با جان جان
..زندگی با جان جان

عاشقان در شوق پروازند از این خاکدان
چون که باشد پای یک عشق خدایی در میان...

کانال تلگرام ما
contact
جهت ورود کلیک کنید :)
جست و جو
آخرین نظرات
  • ۲۳ مهر ۹۷، ۱۳:۱۲ - سجاد عبدی
    ✓ ✓ ✓
  • ۹ مهر ۹۷، ۱۷:۳۲ - خانم معلم
    لایک
پیوندهای روزانه

۱۰۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستانک معنوی» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰


داستانک معنوی

خدا به موسی گفت:


قحطی خواهد آمد، به قومت بگو آماده شوند !

موسی به قومش گفت و قومش از دیوار خانه ها سوراخ ایجاد کردند که

در هنگام سختی به داد هم برسند که این قحطی بگذرد !

مدتی گذشت اما قحطی نیامد ، موسی پیش خدا رفت و علت را پرسید


 خدا به او فرمود من دیدم که قوم تو به هم رحم کردند !

من چگونه به این قوم رحم نکنم ؟



( به همدیگه رحم کنیم تا خدا هم بهمون رحم کنه )


عشق فقط خدا


عشق فقط خدا

وبلاگ و کانال عشق فقط خدا


www.deniz.blog.ir

eshgekhodayi@


تلگرام - سروش - ایتا - آی گپ
  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰




وقتی #ادیسون به وجود #خدا و


کارگردانی برای این جهان،اعتراف می کند



ادیسون خیلی آدم کند ذهنی بود، یک دفعه برق قطار را دست او داده بودند که نظام بدهد،

اشتباه کرد! لوکوموتیوران وقتی حرکت قطار آهسته شد،

آمد و زیر بغل ادیسون را گرفت و بلند کرد، از پنجرهٔ قطار در بیابان پرت کرد و گفت:

برو گم‌شو احمق! قطار هم رفت، اما ناامید نشد، نشست و خواند، تجربه کرد،

آزمایش کرد و فکرش را به‌کار انداخت، صدتا اختراع به نامش ثبت شد.


کسی برای ادیسون نوشت که حالا با این علمت، با این دانش، با این صد‌تا اختراع، خدا را قبول داری؟

آیا واقعاً عالَم خدا دارد؟ گفت از این بپرسیم، بالاخره اگر این گفت عالَم خدا ندارد،

ما هم بی‌خدا بشویم، چون این خیلی می‌فهمد.


ادیسون نامه را خواند و خندید، جواب نوشت:

یکبار داشتم در کارگاهم کار می‌کردم و یک چرخی داشت در دستگاهم می‌گشت که انگشت شَستم گیر کرد و در جا ناخنم را کَند،

بدحال شدم. همه ریختند و پانسمان کردند، دوا گذاشتند. دوماهی گذشت،

مدام عوض کردند، تمیز کردند، بَدَل کردند و بعد دیگر گفتند به پانسمان نیازی نیست،

باز که کردند، دیدم یک ناخن نو عین ناخن زمان تولدم و عین ناخن قبلی درآمده که کَنده شده بود.


 نشستم و حساب کردم کلّ کارخانه‌های شرق و غرب عالم را به هم ببندیم که یک ناخن درست کند

که به بدن وصل شود و از بدن انرژی بگیرد که مدام بالا بیاید و

ما با ناخن‌گیر بگیریم و صافش بکنیم، نمی‌توانند یک ناخن بسازند.


صد درصد برایم روشن است که عالَم کارگردان دارد که اگر نداشت،

چطوری دوباره این ناخن من درآمد؟ چطور درآمد؟

درست است که خدا قابل‌دیدن نیست ولی با چشمِ جان همه‌جا از آثارش پیداست.


عاقلان را اشاره ای بس است


عشق فقط خدا

وبلاگ و کانال عشق فقط خدا


www.deniz.blog.ir

eshgekhodayi@


تلگرام - سروش - ایتا - آی گپ
  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰

داستانک معنوی



🐣پسربچّه ای پرنده ی زیبایی داشت.


او به آن پرنده بسیار دلبسته بود.


حتّی شبها هنگام خواب ، قفس آن پرنده


را کنار رختخوابش می گذاشت و می خوابید.


اطرافیانش که از این همه عشق و وابستگی او به پرنده باخبر شدند ،

از پسرک حسابی کار می کشیدند.


هر وقت پسرک از کار خسته می شد و نمی خواست کاری را انجام دهد او را تهدید می کردند که الان پرنده اش را از قفس آزاد خواهند کرد و پسرک با التماس می گفت : نه ، کاری به پرنده ام نداشته باشید هر کاری گفتید انجام می دهم .

🐤تا اینکه یک روز صبح برادرش او را صدا زد که برود از چشمه آب بیاورد و او با سختی و کسالت گفت : خسته ام و خوابم میاد ، برادرش گفت : الان پرنده ات را از قفس رها می کنم ، که پسرک آرام و محکم گفت : خودم دیشب آزادش کردم و رفت !
حالا برو بذار راحت بخوابم .
که با آزادی او خودش هم آزاد شد .

✅  این حکایت ، حکایت همه ی ما است .


تنها فرق ما ، در نوع پرنده ای است که به آن دلبسته ایم .


پرنده ی بسیاری پولشان ،

پرنده ی  بعضی قدرتشان ،

پرنده ی برخی موقعیّتشان ،

پرنده ی پاره ای زیبایی و جمالشان ،

پرنده ی عدّه ای مدرک و عنوان آکادمیک و حوزوی شان ،

 و خلاصه پرنده ی جمعی شیطان و نفس ،


 هر کسی را به چیزی بسته اند و ترس  رها شدن از آن ،

سبب شده تا دیگران و گاهی نفس امّاره ی خودمان از ما بیگاری کشیده و ما را رها نکنند .


به همین جهت قرآن کریم (اعراف /١٥٧) پیامبر ص را آزاد کننده معرفی می کند و می فرماید :

او آمده است تا شما را از همه ی وابستگی ها آزاد کند و مزه آزادی واقعی را به شما بچشاند .



بیا که قصر امل سخت سست بنیادست

بیار باده که بنیاد عمر بر بادست


غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست


چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب

سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست


که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین

نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست


تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر

ندانمت که در این دامگه چه افتادست


نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر

که این حدیث ز پیر طریقتم یادست


غم جهان مخور و پند من مبر از یاد

که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست


رضا به داده بده وز جبین گره بگشای

که بر من و تو در اختیار نگشادست


مجو درستی عهد از جهان سست نهاد

که این عجوز عروس هزاردامادست


نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل

بنال بلبل بی دل که جای فریادست


حسد چه می‌بری ای سست نظم بر حافظ

قبول خاطر و لطف سخن خدادادست


حافظ


عشق فقط خدا

وبلاگ و کانال عشق فقط خدا


www.deniz.blog.ir

eshgekhodayi@


تلگرام - سروش - ایتا - آی گپ


  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰

خدایم مرا کافیست


داستانک معنوی



حلیمه مادر شیری پیامبراکرم ص نقل می کند:


محمدص سه ساله بود، روزی به من گفت:

مادر، چرا دو برادرم را روزها نمی بینم؟


گفتم: فرزندم، آنها روزها گوسفندان را به بیابان برای چراندن می برند. گفت:

چرا من همراه آنها نمی روم؟


گفتم: آیا دوست داری همراه آنها به صحرا بروی؟ گفت: آری


صبح روز بعد روغن برموی محمدص زدم و سرمه برچشمش کشیدم و

یک مُهره یمانی برای حفاظت او برگردنش آویختم.


حضرت که از دوران کودکی با خرافات و کارهای بی منطق مبارزه می کرد،

فوراً آن مهره را از گردن بیرون آورد و به دور انداخت.


آنگاه رو به من کرد و گفت: مادرجان، این چیست؟


من خدایی دارم که مرا حفظ می کند.



📚 داستانهای بحارالانوار، ج5
📝 علامه مجلسی



عشق فقط خدا

وبلاگ و کانال عشق فقط خدا


www.deniz.blog.ir

eshgekhodayi@


تلگرام - سروش - ایتا - آی گپ



  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰

داستانک معنوی



امام علی ع علیه السلام از مقابل دکه قصّابی می گذشت.

 قصاب گفت: ای خلیفه مسلمین گوشت چاق و خوب موجود است.

امام علی علیه السلام فرمود:

 پول آن موجود نیست.

قصاب گفت:

 من مهلت می دهم و صبر می کنم.

امام علیه السلام پاسخ داد:

من بر نخوردن گوشت صبر می کنم.


و افزودند: خداوند متعال پنج چیز را در پنج چیز دیگر قرار داده است:

🌱عزّت را در بندگی

🌱 ذلّت را در معصیت

🌱 حکمت را در کم خوردن و خالی بودن شکم


🌱هیبت و ابّهت را در روی آوردن به نماز شب

🌱و ثروتمندی و بی نیازی را در قناعت.



📚ارشاد القلوب


عشق فقط خدا

وبلاگ و کانال عشق فقط خدا


www.deniz.blog.ir

eshgekhodayi@


تلگرام - سروش - ایتا - آی گپ
  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰

گویند گوهرشاد خانم (همسر شاهرخ میرزا و عروس امیر تیمور گورکانی)

سازنده ی مسجد معروف گوهرشاد مشهد،

بر ساخت بنا نظارت کامل داشت و همیشه جهت هدایت و سرکشی حاضر می شد و

دستورات لازم را به معماران مسجد میداد.

از تعداد کارگران و میزان حقوق آنها اطلاع کامل داشت و حتی به کار حیوانات باربر رسیدگی میکرد و به کارفرمایان دستور داده بود از محل آوردن مصالح ساختمانی تا مسجد برای حیوانات باربر ظرفهای آب و علف بگذارند،

مبادا حیوانی در حال گرسنگی و تشنگی بار بکشد.

از زدن حیوانات پرهیز کنید، ساعات کار کارگران باید معین باشد و مزد مطابق زحمت داده شود و...


روزی هنگام سرکشی کارگر جوانی ناگهان چشمش به صورت او افتاد و در اثر همین نگاه، آتش عشق در وجودش شعله ور گشته و عاشق دلباخته ی او شد.

اما در این باره نمی توانست چیزی بگوید تا اینکه غم و غصه ی فراوان او را مریض کرد.

به خانم گزارش دادند که یکی از کارگران بیمار و در منزل بستری است.

گوهرشاد به عیادتش رفت و علّت را جویا شد.


مادر گفت او عاشق شما شده و از درد عشق بیمار است.

گوهرشاد فکری کرد و به مادر جوان گفت:

باشد، من از همسرم جدا شده و با او ازدواج می کنم،

به شرط اینکه مهریه مرا قبل از ازدواج بپردازد و

آن این است که چهل شبانه روز در محراب این مسجد نیمه کاره عبادت کند.

جوان پذیرفت.

پس از چهل روز گوهرشاد از حالش جویا شد، جوان به فرستاده ی او گفت:
لذّتی در عبادت و همنشینی با پروردگار یافتم که با عشق هیچ انسانی معاوضه نخواهم کرد.



عشق فقط خدا

وبلاگ و کانال عشق فقط خدا


www.deniz.blog.ir

eshgekhodayi@


تلگرام - سروش - ایتا - آی گپ
  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰

داستانک معنوی 



 شبی یک کشتی گرفتار طوفان شد.

 مسافران وحشت زده شده بودند و فریاد میکشیدند.



دختر ۸ ساله ی ناخدا هم در کشتی بود.


 سر و صدای بقیه بیدارش کرد.


 از مادرش پرسید: مادر چه شده؟


 مادر گفت که توفانی عظیم آمده است.


 دخترک: آیا پدر پشت سکان است؟


 مادر: بله‌. 


دخترک با شنیدن این پاسخ، دوباره به رختخوابش بازگشت.



 دخترک دیگر نمیترسید، 


چون به سکاندار ایمان داشت.



 تا وقتی خدا سکاندار ماست،


نگرانی برای چه؟؟


عشق فقط خدا

وبلاگ و کانال عشق فقط خدا


www.deniz.blog.ir

eshgekhodayi@


تلگرام - سروش - ایتا - آی گپ


  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰

#داستانک_معنوی


کارگری که اهالی یکی از روستاهای قزوین بود به تهران رفته تا با فعالیت و دسترنج خود قوت و پولی تهیه کند و به ده خود برگشته و با زن و بچه خود برای امرار معاش از آن پول استفاده نماید، پس از کار کردن مدتی، پول خوبی به دستش آمد و عازم ده خود گردید .


یک مرد تبهکاری از جریان این کارگر ساده مطلع می شود و تصمیم می گیرد که دنبال او رفته و به هر قیمتی که هست پول او را بدزدد و تصاحب نماید


 کارگر سوار اتومبیل شده و با خوشحالی عازم ده شد، غافل از اینکه مردی بد طینت در کمین اوست.

 بعد از آنکه به ده رسید و به خانه خود نزد زن و بچه اش رفت، آن دزد خائن، شبانه به پشت بام می رود و از سوراخی که پشت بام گنبدی شکل خانه های آن ده معمولاً داشته و اطاق آنها نیز دارای چنین سوراخی بود، کاملاً متوجه آن کارگر می شود، در این میان می بیند که وی پول را زیر گلیم می گذارد.


از آنجائی که شیطان استاد است به پیرو خود دزد چنین یاد می دهد، وقتی که آنها خوابیدند، بچه شیرخوار آنها را به حیاط برده و بیدار کن و به گریه اش بینداز از صدای گریه او پدر و مادر بیرون می آیند، در همان موقع با شتاب خود را به پول برسان و حتماً به نتیجه می رسی.


پدر و مادر می خوابند، نیمه های شب، دزد، آرام آرام وارد اطاق شده بچه شیرخوار را به انتهای حیاطی که وسیع بود آورده و به گریه می اندازد و در همانجا بچه را می گذارد و خودش را پنهان می نماید.


از گریه بچه، پدر و مادر بیدار می شوند و از این پیشامد عجیب، وحشت زده و ناراحت با شتاب به سوی بچه می دوند، در همین وقت، دزد خود را سر پول رسانده، همینکه دستش به پول می رسد، زلزله مهیب سرسام آور به قزوین رسیده، همان اطاق به روی آن خبیث خراب می شود و او در میان خروارها خاک و آوار در حالی که پول را بدست گرفته، به جهنم واصل می شود.


اهل خانه نجات پیدا می کنند ولی از این جریان اطلاع ندارند و گاهی با خود می گویند: دست غیبی ما را نجات داد.


پس از چند روزی که خاک ها را به این طرف و آن طرف ریختند تا ا

ثاثیه خانه و پول معهود را بدست بیاورند

ناگاه چشمشان به لاشه آن خیانتکار که پول ها را به دست گرفته می افتد و از سر مطلب واقف می گردند.


خمیر مایه استاد شیشه گر، 

سنگ است


 عدو شود سبب خیر 

گر خدا خواهد


عشق فقط خدا

وبلاگ و کانال عشق فقط خدا


www.deniz.blog.ir

eshgekhodayi@


تلگرام - سروش - ایتا - آی گپ


  • مرتضی زمانی
  • ۲
  • ۰

داستانک معنوی 


خدایا اگر خودت کمکم نکنی 

بازم گناه می کنم


خداوند به حضرت داوود علیه السلام وحی کرد، نزد دانیال پیغمبر برو و به او بگو


تو یک بار گناه کردی یعنی ترک اولی کردی تو را آمرزیدم،


باز دوم گناه کردی، باز آمرزیدم،


بار سوم گناه کردی، باز آمرزیدم و


اگر برای بار چهارم گناه کنی، دیگر تو را نمی آمرزم.


حضرت داوود علیه السلام نزد دانیال رفت و

سخن خدا را به او اطلاع داد.


دانیال به داوود علیه السلام عرض کرد:

ای پیامبر خدا، تو مأموریت خود را ابلاغ نمودی.


هنگامی که نیمه های شب شد،

دانیال به مناجات و راز و نیاز با خدا پرداخت و عرض کرد: 


پروردگارا، پیامبر تو داوود علیه السلام سخن تو را به من ابلاغ نمود

که اگر بار چهارم گناه کنم، مرا نمی آمرزی


در این هنگام با چشمانی اشکبار و گریه بلند گفت


 به عزتت قسم اگر تو مرا نگاه نداری -

و کمک نکنی -

همانا تو را نافرمانی کنم و

سپس نیز نافرمانی کنم و

باز هم نافرمانی کنم.

خودت منو از این جهنم گناه خلاص کن


منبع اصول کافی جلد ۲

مرحوم شیخ کلینی


عشق فقط خدا

وبلاگ و کانال عشق فقط خدا


www.deniz.blog.ir

eshgekhodayi@


تلگرام - سروش - ایتا - آی گپ


  • مرتضی زمانی
  • ۱
  • ۰

معجزه استغفار


#داستانک_معنوی 


🌹 #معجزه_استغفار


🌼شخصی خدمتِ امام رضا(علیه السلام) آمد و

از «خشکسالی» شکایت کرد.

حضرت در بیان راهِ چاره فرمودند: «استغفار کن».


🌼شخص دیگری به پیشگاه حضرت آمد و

از «فقر و ناداری» شکایت کرد.

حضرتش فرمودند: «استغفار کن» .


🌼فرد سومی به محضرش شرفیاب شد و

از حضرت خواست تا دعایی فرماید که خداوند پسری به او عطا فرماید.

حضرت، به او فرمودند: «استغفار کن».


🌼حاضران باتعجّب پرسیدند:

سه نفر با سه خواسته متفاوت، خدمتِ شما آمدند و

شما همه را به «استغفار» توصیه فرمودید؟!


🌼فرمود: من این توصیه را از خود نگفتم.

همانا در این توصیه از کلامِ خداوند الهام گرفتم و

آن گاه این آیات سوره نوح را تلاوت فرمودند:


🌼«اِستَغفروا ربَّکم اِنَّه کانَ غَفّاراً

یرسِلِ السَّماءَ علیکُم مِدراراً ویمدِدکُم بِاَموال وبنین

وَیجعَل لَکُم جَنّاتٍ ویجعَل لکم اَنهاراً؛


از پروردگار خود آمرزش بخواهید

که او بسیار آمرزنده است؛

تا باران های مفید و پر برکت را از آسمان بر شما پیوسته دارد و

شما را با مال بسیار و فرزندان متعدّد یاری رساند و

باغ های خرّم و نهرهای جاری به شما عطا فرماید.


📗مجمع البیان، ذیل تفسیر آیه 12 10 سوره نوح




عشق فقط خدا

وبلاگ و کانال عشق فقط خدا


www.deniz.blog.ir

eshgekhodayi@


تلگرام - سروش - ایتا - آی گپ


  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰

#داستانک_معنوی 


داستانی #واقعی 

به روایت یک کارمند بانک



یه جوایزی بود  برای قرعه کشی حسابهای قرض الحسنه ، بیست و پنج میلیون تومن نقد.

  اسامی که می اومد می فرستادیم شعب که به مشتری اطلاع بدن که بیاد یه جشنی بگیریم و تو جشن حواله ها رو بدیم ، تحویل جایزه ها یکی از بامزه ترین کارهای من بود ، همه جور آدم می اومد با اخلاق های مختلف .


 هر کی یه ژستی می گرفت ، یکی خودش رو میزد به بی تفاوتی ، یکی خوشحال بود ، یکی مضطرب ...

 

یه روز تو دفتر نشسته بودم ، یه همکارمم بود که داشت برا همین جوایز کمک میکرد ، دیدم یه پیرمرد حدودا 70-75 ساله با یه تیپ خیلی شیک اومد تو ، با صدای بلند سلام داد ، محکم با من دست داد ، بعد دستش برد با همکارم که خانم بود دست بده  ، همکارم بنده خدا مردد بود ولی دستش رو جلو آورد و مصاحفه کرد ، پیرمرد لهجه اش کاملا ترکی استامبولی بود ، اون هم طرفهای شمال شرق ترکیه ، قهقهه می زد و می خندید ، دیدم از اون آدم هایی است که حیفه زود بره 


 گفتم حاجی بشین یه چایی بیارم ، گفت من حاجی نیستم ، ولی قراره با این پول برم حج ، با خودم گفتم شاید از این هاست که  یه عمر آرزوی رفتن به مکه رو داره ، گفتم خدا قبول کنه ایشالا ، عجب سعادتی ، من نرفتم ولی میگن خیلی سفر خوبیه ، تو این سن خیلی سعادت بزرگیه که آدم بره مکه و ... 


هی داشتم همینجوری میگفتم ، گفت بشین ول کن این حرفا رو ، من سفرهای خیلی بهتر رفتم ، ندید بدید نیستم ، این فرق داره ، نشستم  کمی از این ور و اون ور گفت ، گفت من اصلا تو برنامه ام نبود برم مکه ، اعتقاد ندارم  حقیقتش 


 گفت من کل دنیا رو گشتم ، از تیپش هم معلوم بود ، گفت روسیه رفتی موبایلش رو از جیبش درآورد و عکسهای سن پطرزبورگ رونشون داد ، تایلند رفتی ، عکس هاش رو نشون داد ، اوکراین رفتی چند تا عکس از کیف نشون داد  ،ایتالیا ، اسپانیا ، بلغارستان ، گرجستان ، رومانی ، آلمان ...


 خیلی شیک و بامزه حرف میزد ، قهقهه می زد شیشه ها لرزه میکرد ، خیلی "خوش داماخ" بود ، میگفت فک نکن جایی رو ندیدم  ، ببین اینجا فلان جاست ، اینجا بهمان جاست ، وسط کار هم دو سه بار خانمش رو نشون داد 


گفت این هم خانممه ، گفت این پول برا اونه که با هم بریم مکه ، داستان داره برا خودش ، گفتم چه داستانی ؟


 گفت من میلیارد پول دارم  ،اینجا خونه دارم ، باغ دارم ، ملک املاک دارم ، ترکیه هم همینطور الان هم سالهاست دیگه رفتم ترکیه زندگی می کنم با خانمم ، سالی یکی دو بار فصل باغ باغات میام ایران 


 میگفت سه روز پیش تو خونه نشسته بودیم خانمم گفت من از تو خیلی راضی ام خیلی مرد خوبی هستی ، بهترین زندگی ، بهترین خونه ، کل دنیا رو گردوندی منو فقط یه آرزو دارم اونم مکه ، منو یه مکه هم بفرست یا ببر بذار خوبی هات تکمیل شه ، یه مکه هم برم دیگه آرزویی ندارم ، میگفت گفتم نمی برم ، من اعتقادی به مکه رفتن ندارم ، هر جایی بردمت با پول خودم بردم ، تو هم به خدات بگو یه پولی بده بریم مکه 


 میگفت پیش خانمم رو به آسمان کردم گفتم خدایا ، مگه نمی گی دنیا مال توست ، آسمان و زمین و همه چی برای توست ، من که در مقابل تو هیچم با پول خودم با ثروت خودم اینو این همه گردوندم ، تو هم اگه واقعا راست میگی یه پولی بده من اینو ببرم مکه


 برا تو که چیزی نیست کل دنیا برا توست ، میگفت کلی اینجوری گفتم و گفتم ، تهش هم به خانمم گفتم اگه خدات داد ، می برمت مکه ، نداد هم که هیچ من پولی برا مکه ندارم ... میگفت فرداش برادر زاده ام زنگ زد ، گفت از بانک میگن برنده بیست و پنج میلیون تومن شده ای... 


قسم میخورد میگفت من اصلا نمی دونم کی این حساب باز کردم ، راست هم میگفت با 50 تومن موجودی برا سالها پیش بود حسابش ... 

میگفت خدا زد پس کله ام گفت برا من فیگور نگیربابا 


فقط می خندید ، می گفت باور کن این پول برا من پولی نیست ، ولی مزه اش فرق داره ، باهاش می برمش مکه ...


 میگفت فقط از این پشیمونم که کم خواستم (قهقهه) ، میگفت آدم از خدا به اون بزرگی باید چیزی بخواد در شان خدا 


میگفت باور کن بخوای میده ... میگفت من نه نماز می خونم نه روزه میگیرم ... ولی میگم ازش بخواهی میده ...

 

موقع رفتن هم آدرس داد ، گفت بیا برو ، من از مهمان خوشم میاد ... 


✍ #دکتر_مرتضی_عباد



عشق فقط خدا

وبلاگ و کانال عشق فقط خدا


www.deniz.blog.ir

eshgekhodayi@


تلگرام - سروش - ایتا - آی گپ



  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰

#داستانک_معنوی 


ﺭﻭﺯﻱ ﻣﺮﺩﻱ ﻓﻘﻴﺮ،


ﺑﺎ ﻇﺮﻓﻲ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﻧﮕﻮﺭ،


ﻧﺰﺩ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﺍﺩ،


ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ ﺁﻥ ﻇﺮﻑ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ


ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺍﻧﮕﻮﺭ


ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻫﺮ ﺩﺍﻧﻪ ﺍﻧﮕﻮﺭ ﺗﺒﺴﻤﻲ ﻣﻴﻜﺮﺩ


ﻭ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻲ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺎﻝ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ


ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﻴﻜﺮﺩ،


ﺍﺻﺤﺎﺏ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ ﺑﻨﺎﺑﻪ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩﻧﺪ


ﻛﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺷﺮﻳﻚ ﻧﻤﺎﻳﺪ


ﻭ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻧﮕﻮﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ


ﺗﻌﺎﺭﻓﻲ ﻧﻜﺮﺩ .


ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﻴﺮ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻲ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ


ﺭﻓﺖ .


ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺍﺻﺤﺎﺏ ﭘﺮﺳﻴﺪ :


ﻳﺎ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﺎﺩﺕ ﺑﺮ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺷﺘﻴﺪ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ


ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺷﺮﻳﻚ ﻣﻴﻜﺮﺩﻳﺪ،


ﺍﻣﺎ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﺋﻲ ﺍﻧﮕﻮﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻳﺪ !!


ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﻱ ﺯﺩ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ :


ﺩﻳﺪﻳﺪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻲ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻭﻗﺘﻲ ﺍﻧﮕﻮﺭﻫﺎ ﺭﺍ


ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﻡ؟


ﺍﻧﮕﻮﺭﻫﺎ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺗﻠﺦ ﺑﻮﺩ،


ﻛﻪ ﺗﺮﺳﻴﺪﻡ ﺍﮔﺮ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺗﻠﺨﻲ


ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﺪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻲ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﻲ


ﻣﺒﺪﻝ ﺷﻮﺩ . .


...................،..................،.


پی نوشت خادم کانال :


خدایا تو که پیامبرت اینگونه است


 خودت چقدر مهربانی؟


عبادتها و بندگی ناخالص  و تلخ ما را 


 هر روز مزه مزه میکنی

 و باز هم دلمان را نمیشکنی و 

هنوز هم ما آدما

 مایه مباهات تو پیش فرشتگانت هستیم 


و به هیچ وجه نمیخوای عنوان اشرف مخلوقات را از ما برداری و هنوز هم بخاطر خلقت ما

 بخودت #احسنت میگویی... 


این یعنی تو واقعا خدایی و

 خدایی بهت میاد و از هیچ موجودی نمیشود انتظار چنین بزرگ بودن را داشت.


خدایا عظمتت را سپاس🙏

.........................



مرتضی زمانی ،


خادم  کانال و وبلاگ عشق فقط خدا


www.deniz.blog.ir


@eshgekhodayi

  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰

#داستانک_معنوی 


#راز_توکل_به_خدا


قبل از انقلاب مردی در شهر خوی بود که به او ترمان (terman) می‌گفتند. او بسیار شیرین‌عقل بود و گاهی سخنان حکیمانه‌ی عجیبی می‌گفت.

 روزی از او پرسیدند: «مصدق خوب است یا شاه؟ بگو تا برای تو شامی بخریم.» ترمان گفت: «از 2 تومنی که برای شام من خواهی داد، 2 ریال کنار بگذار و قفلی بخر بر لبت بزن تا سخن خطرناک نزنی!!!»


 مرحوم پدرم نقل می‌کرد، در سال 1345 برای آزمون استخدامی معلمی از خوی قصد سفر به تبریز را داشتم.

ساعت 10 صبح گاراژ گیتیِ خوی رفتم و بلیط گرفتم. از پشت اتوبوسی دود سیگاری دیدم، نزدیک رفتم دیدم، ترمان زیرش کارتُنی گذاشته و سیگاری دود می‌کند. 


یک اسکناس 5 تومانی نیت کردم به او بدهم. او از کسی بدون دلیل پول نمی‌گرفت. باید دنبال دلیلی می‌گشتم تا این پول را از من بگیرد.

💥گفتم: «ترمان، این 5 تومان را بگیر به حساب من ناهاری بخور و دعا کن من در آزمون استخدامی قبول شوم.»


ترمان از من پرسید: «ساعت چند است؟» گفتم: «نزدیک 10.» گفت: «ببر نیازی نیست.» خیلی تعجب کردم که این سوال چه ربطی به پیشنهاد من داشت؟

پرسیدم: «ترمان، مگر ناهار دعوتی؟» گفت: «نه. من پول ناهارم را نزدیک ظهر می‌گیرم. الان تازه صبحانه خورده‌ام. اگر الان این پول را از تو بگیرم یا گم می‌کنم یا خرج کرده و ناهار گرسنه می‌مانم. من بارها خودم را آزموده‌ام؛ خداوند پول ناهار مرا بعد اذان ظهر می‌دهد.»


واقعا متحیر شدم. رفتم و عصر برگشتم و دنبال ترمان بودم. ترمان را پیدا کردم. پرسیدم:


«ناهار کجا خوردی؟»


گفت: «بعد اذان ظهر اتوبوس تهران رسید.

جوانی از من آتش خواست سیگاری روشن کند.

روشن کردم مهرم به دلش نشست و خندید، خندیدم و با هم دوست شدیم و مرا برای ناهار به آبگوشتی دعوت کرد.»


ترمانِ دیوانه٬ برای پول ناهارش نمی‌ترسید، اما بسیاری از ما چنان از آینده می‌ترسیم و وحشت داریم که انگار در آینده دنیا نابود خواهد شد؛ جمع کردن مال زیاد و آرزوهای طولانی و دراز داریم.



✨وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً (2) وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ✨


⚡هر کس از خدا بترسد خدا بر او محل فرار از (مشکلات) قرار می‌دهد و از جایی که گمان نمی‌کند روزی‌اش می‌رساند و هر کس برخدا توکل کند خدا بر او کافی است. (سوره الطلاق)


🌸کانال عشق فقط خدا🌸


@eshgekhodayi

  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰


#یک_لحظه_سکوت_قدری_تامل


داستانک آموزنده


چند وقت پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم. پس از انتخاب شیرینی، برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدار مردی حدودا ۵۰ ساله به نظر می رسید. با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته، ...


القصه…، هنگام توزین شیرینی ها، اتفاقی افتاد عجیبا غریبا! اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم و همیشه برام سوال بود که آخه چرا...


 آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد،

بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد.


یعنی در واقع وزن خالص شیرینی ها را به دست آورد.


سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی ضرب کرد و خطاب به من گفت: ۱۴۸۰۰ تومان قیمت شیرینی به اضافه ۱۰۰تومان پول جعبه می شود به عبارتی۱۴۹۰۰ تومان



نمی دانم مطلع هستید یا خیر! ولی اغلب شیرینی فروشی های شهرمان، جعبه را هم به قیمت شیرینی به خلق الله می فروشند. و اصلا راستش را اگر بخواهید بیشترشان معتقدند که بیش از نیمی از سودشان از این راه است.


اما فروشنده مذکور چنین کاری نکرد. شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه.


کاری که شاید در ذهن شمای خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت نامعمول و نامعقول!


رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم: «چرا این کار را کردید؟!!»


ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم. سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت:


 «وای بر کم فروشان! داد از کم فروشی! امان از کم فروشی!»


 پرسیدم: «یعنی هیچ وقت وسوسه نمی شوید؟!! هیچ وقت هوس نمی کنید این سود بی زحمت را…» 


حرفم را قطع می کند: «چرا! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی این را که می بینم…» و اشاره می کند به شیشه میز زیر ترازو.


چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه:


 «امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی!»


 چیزی درونم گر می گیرد. ما کجاییم و بندگان مخلص  کجا!

حالم از خودم بهم می خورد.


راستی ما کم فروشی نمی کنیم؟🤔

👈کم فروشی کاری،

👈کم فروشی تحصیلی،

👈گاهی حتی کم فروشی عاطفی!

👈کم فروشی مذهبی،

👈کم فروشی در عبادت،

👈کم فروشی انسانی،

👈روزنامه خواندن در ساعت کاری،

گشت و گذارهای اینترنتی و..


🌸🌸



عشق فقط خدا

وبلاگ و کانال عشق فقط خدا


www.deniz.blog.ir

eshgekhodayi@


تلگرام - سروش - ایتا - آی گپ
  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰

داستانک معنوی


گویند: روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.

شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:
آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟

مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوارهستی؟!

شمس پاسخ داد: بلی.

مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!

ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.

ـ در این موقع شب، شراب از کجا گیر بیاورم؟!

ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.

– با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.

– پس خودت برو و شراب خریداری کن.

- در این شهر همه مرا میشناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!

ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.

مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد،
شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.

تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد
اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.

آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و
پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.

هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا،
در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد
تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و
مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.

در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:
"ای مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید
به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است."

آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد

. مرد ادامه داد: "این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید،
اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!"

سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت
و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد.

زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند
یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و
درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.

در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد:
"ای مردم بی حیا! شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید،
این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند "

رقیب مولوی فریاد زد: "این سرکه نیست بلکه شراب است"

شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و
بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.

رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت،
دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.

آنگاه مولوی از شمس پرسید:
برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟

شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست،
تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی،
در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند
و بر فر قت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل می رساندند.

این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.
پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.

🔸دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
🔸ای هیچ برای هیچ با هیچ مپیچ

🔸دانی که پس از مرگ چه باقی ماند
🔸عشق است و محبت است و باقی همه هیچ.



عشق فقط خدا

وبلاگ و کانال عشق فقط خدا


www.deniz.blog.ir

eshgekhodayi@


تلگرام - سروش - ایتا - آی گپ

  • مرتضی زمانی
  • ۱
  • ۰


🌸امام صادق (علیه السلام)میفرماید:

🌸هنگامی که این آیه بر پیامبر نازل شد👇👇


🌸«کسانى که وقتی عمل زشتى مرتکب می ‌شوند یا به خود ستم می‌ کنند،

خدا را به یاد می‌ آورند و براى گناهانشان از خداوند آمرزش می ‌خواهند

و مگر جز خدا کیست که گناهان را ببخشد

و آگاهانه بر آنچه‌ کرده‌ اند اصرار نمی‌ ورزند»


🌸 ابلیس بالاى‏ کوهى در مکه رفت، با صداى بلند فریاد کشید و سران لشکرش را جمع کرد.

🌸گفتند اى بزرگ ما، چه شده است که ما را فرا خواندى؟

گفت آیه‌ ای نازل شده که پشت مرا مى‏ لرزاند و مایه‌ نجات بشر است، چه کسى مى‏ تواند با آن مقابله کند؟

🌸چند تا از شیطان‌ ها حرف‌ هایی زدند و طرح‌ هایی دادند، اما ابلیس قبول نکرد.

🌸آخر سر، یکی از شیطان ‌ها (وسواس خناس) برخاست و گفت من از پسِ آن بر مى ‏آیم.

ابلیس گفت چگونه؟

🌸گفت آنها را با وعده ‏ها و آرزوها سرگرم مى‏ کنم تا به گناه آلوده شوند و هنگامى که گناه کردند، توبه را از یادشان مى ‏برم.


🌸ابلیس گفت نقشه‏ ات بسیار عالى است، تو مى ‏توانى از عهده‌ این کار بر آیى و این مأموریت را تا روز قیامت به او سپرد.


📚 منابع:

۱. المیزان، علامه طباطبائی، جلد ۲۰، صفحه ۵۵۷
۲. تفسیر نمونه، جلد ۲۷، صفحه ۴۷۵‌
۳. سوره آل ‌عمران، آیه‌ ۱۳۵


عشق فقط خدا

عشق فقط خدا

وبلاگ و کانال عشق فقط خدا


www.deniz.blog.ir

eshgekhodayi@


تلگرام - سروش - ایتا - آی گپ
  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰

ازدواج با کی؟


داستانک معنوی

ازدواج با چه خانواده اى؟



🌸امام محمد باقر (علیه السلام) حکایت فرماید در یکى از مسافرت هایی که پدرش امام سجاد (علیه السلام) به مکه معظمه داشت، زنى را از خانواده اى که سر و صدا و بضاعتى نداشت خواستگارى کرد و بعد از آن، او را براى خود تزویج نمود.

🌸یکى از همراهان حضرت، به محض اطلاع از این امر، بسیار ناراحت شد که چرا حضرت چنین زن بى بضاعتى را انتخاب نموده است و شروع به تحقیق و تفحص کرد تا بداند که این زن کیست و از چه خانواده اى بوده است.

🌸چون به این نتیجه رسید که زن از خانواده اى گمنام و بى بضاعت است، فورا به محضر امام سجاد (علیه السلام) آمد و پس از اظهار ارادت، عرضه داشت

🌸 یا بن رسول الله، من فداى شما گردم، این چه کارى بود که کردى؟
چرا با چنین زن بى بضاعتى، از چنین خانواده اى ازدواج نموده اى که هیچ شهرتى و ثروتى ندارند و حتى براى مردم نیز این امر، بسیار مسأله انگیز شده است. (چون جو عمومى آن زمان بر این بود که همسر باید از خانواده اى انتخاب شود که اهل ثروت و مقام و شهرت باشد و خانواده هاى بى بضاعت و آرام را کسى به سراغشان نمى رفت و احتمالا امام سجاد (علیه السلام) با این حرکت، نوعى مبارزه فرهنگى و اجتماعى انجام داده است)

🌸امام سجاد (علیه السلام) فرمود من گمان مى کردم که تو شخصى خوش فکر و نیک سیرت هستى.

🌸خداوند متعال به وسیله دین مبین اسلام، تمام این افکار خرافى و بى محتوا را محکوم و باطل گردانده و این نوع سرزنش ها و خیالات را ناپسند و زشت شمرده است.


🌸آنچه در انتخاب همسر براى ازدواج و زندگى مهم است، ایمان و تقوا و پاکدامنى و قناعت مى باشد و آنچه که امروز مردم به آن مى اندیشند، افکار جاهلیت است و ارزشى نخواهد داشت.

🌸بنابراین ملاک در شخصیت زن، ثروت، شهرت، مقام، تشکیلات زندگى، زیبایى و ... نیست؛
🌸بلکه آنچه که به انسان ارزش مى بخشد و او را قابل شراکت و هم زیستى مى گرداند، ایمان به خدا و شعور انسانى و معنوی اش ‍مى باشد.



📚 منبع: الزهد، حسین بن سعید کوفى اهوازى، صفحه ۵۹



عشق فقط خدا

وبلاگ و کانال عشق فقط خدا


www.deniz.blog.ir

eshgekhodayi@


تلگرام - سروش - ایتا - آی گپ
  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰

امان از زخم زبان


داستانک معنوی


امان از زخم زبان

ببینید قضاوت و شمادت غیرمنصفانه و نابجا
با مقاوم ترین انسان روی زمین چه می کند



حضرت ایوب را نماد صبر میدانیم.


اما ایشان یکجا از شیطان به خدا شکایت میکند:

به یاد آر بنده ما ایوب را آنزمان که پروردگار خود را ندا داد که شیطان مرا دچار عذاب وگرفتاری نموده

🔵 سوره مبارکه صاد آیه ۴۱

ایوب نبی از چه چیزی خسته شد و زبان به شکایت گشود؟

امام صادق(ع) پاسخ این سوال را در #روایتی داده اند:


شیطان به خدا گفت، چون به ایوب نعمتهای زیادی عطا کرده ای او #شاکر است.


خداوند برای اینکه به همه عبودیت و اخلاص ایوب را ثابت کند؛


نعمتها را از او یکی یکی گرفت تا دچار به ابتلا و بیماری شود.

تا آن زمان ایوب نبی شاکر بود اما پس از آن به مقام صبر میرسد.

نکته جالب اینجاست که ایوب نبی از یک حرف آزرده خاطر شد، وقتی در بیماری سخت بود،

علمای_بنی اسرائیل نزد او آمدند و گفتند:

ای ایوب چه گناهی کرده ای که خداوند تو را اینگونه عذاب کرده است؟

✅ این زخم زبان علمای بنی اسرائیل باعث شد ایوب نبی رنجیده شود.

او در اوج نعمت، شاکر بود و امتحان شد...

و در اوج سختی و از دست دادن نعمت صابر بود و امتحان شد...

📚علل الشرایع ج ۱ ص
۷۶




وبلاگ و کانال عشق فقط خدا


www.deniz.blog.ir

eshgekhodayi@


تلگرام - سروش - ایتا - آی گپ

  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰




روزی امام علی(ع) و سپاهیانش سوار بر اسب ها آهنگ حرکت به سوی جنگ داشت.

نا گهان یکی از سران اصحاب رسید و مردی را همراه خود آورد و گفت:

"یا امیرالمؤمنین این مرد"ستاره شناس" است و مطلبی دارد میخواهد بگوید."

ستاره شناس: "یا امیرالمؤمنین در این ساعت حرکت نکنید،

اندکی صبر کنید بگذارید حد اقل دو یا سه ساعت از روز بگذرد، آنگاه حرکت کنید."

_"چرا؟"

_چون اوضاع کواکب نشان میدهد که هر که در این ساعت حرکت کند از دشمن شکست خواهد خورد

و زیان سختی بر او وارد خواهد شد،

ولی اگر در آن ساعت که من میگویم حرکت کنید،

پیروز خواهید شد و به مصود خواهید رسید.

حضرت علی(ع) از مرد ستاره شناس سوال کرد:

"این اسب من آبستن است، آیا متوانی بگوئی که کره اش نر است یا ماده؟"

_"اگر بنشینم حساب کنم میتوانم."

_"دروغ میگوئی ای مرد، نمی توانی، قرآن میگوید:

هیچ کس جزء خدا از نهان آگاه نیست.

آن خدا است که میداند چه در رحم آفریده است."

محمد رسول خدا چنین ادعائی که تو میکنی نکرد.

آیا تو ادعا داری که بر همه جریانات عالم آگاهی و می فهمی در چه ساعت خیر و در چه ساعت شر می رسد.

پس اگر کسی به تو و این علم تو اعتماد کند به خداوند(ج) نیازی ندارد.

حضرت بعد به مردم خطاب کرد و فرمود:

مبادا دنبال این حرف ها بروید، اینها منجر به کهانت و ادعای غیب گویی میشود.

آنگاه به ستاره شناس گفت ما مخالف نظریات تو هستیم و ما فقط به #خدای خود #اعتماد داریم و بس.


حرکت کرد و به طرف دشمن رفت، و بعد از چند لحظه پیروزی به نفع علی(ع) شد.

جالب اینجا است که مرد ستاره شناس از افراد دشمن بود

که میخواست نیرنگ جلوی سپاهیان علی را بگیرد تا دشمن از پشت حمله کند.

💕تنها خداست که با توکل به او همه چیز ممکن است

#به_او_اعتماد_کنیم


عشق فقط خدا

❤️ کانال تلگرامی عشق فقط خدا ❤️

https://telegram.me/eshgekhodayi

تلگرام عشق فقط خدا

  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰

جوانی دلبسته ی زیبارویی شد.

آن چنان غرق شور و شعف عشق که ناگاه دیگرمعشوق را نیافت.

پرس وجوکرد. گفتند: «ازاین دیاررفته است.»

شوریده و دل شکسته به هر نشانی که از هرکس می یافت راه سفر برگرفت تا محبوب خویش را بیابد.

خدا خدا می کرد تا او را دوباره به دیدار دلدار برساند.

القصه! شبی از دروازه ی شهری گذشت و خواست در جایی بیتوته کند.

از قضا شهر در حکومت نظامی به سرمی برد و ساعت منع آمدوشُد بود.

جوانک ازهمه جا بی خبر، در کوچه های شهر روان شد تا به جستجوی محبوب اقدام نماید.

پاسبانی، جوانک را دید و فریاد برآورد: «آی! کجا می روی؟ ایست! ایست!»

جوانک گفت: «به توچه؟»

پاسبان گفت: «چه گفتی؟ ایست بی ادب لااُبالی!»

پاسبان دشنامی و جوانک در جوابش ناسزایی دیگر می گفت و از این کوچه به آن کوچه می دوید تا از دستش رهایی یابد.

تا این که به بن بستی رسید و خود را در پایان راه و در حال دستگیر شدن به دست پاسبان دید.

ناگهان دری را فشار داد. در باز شد و او به داخل خانه گریخت و پشت در را بست.

پاسبان که به دنبالش می دوید بر در کوبید و گفت: «ای پسرک دُزد! برخلاف قانون عمل می کنی؟

زودباش در را باز کن ای بی ...»

و همچنان هردو با کلماتی نه چندان زیبا همدیگر را می نواختند؛

تا این که آوایی لطیف و زنانه بلند شد که: «کیستی؟ در خانه ی من چه می کنی؟ چه می گویی؟»

جوان از فرط تعجب، زبانش بند آمد.

پس ازچندی از پشت در، لحن صحبتش تغییر کرد و شروع کرد به دعا کردن به پاسبان که:

«مرد نیک سیرت! خدا خیرت بدهد! عمرت دراز باد! و...»

پاسبان با تعجب بیشتر گفت: «چرا دعا می کنی؟ تو که ازمن می گریختی و دشنامم می دادی؟»

جوان گفت: «دنبال کردن تو و مرا به این کوچه و آن کوچه دواندن،

مرا به محبوبم رساند که مدتها بود در دوری اش می سوختم وهمه جا به دنبالش می گشتم.»

🌻چه بسا در بن بست های زندگی که سختی ها ومَرارت ها با شتاب به دنبال ما دوان هستند،
😍خیری در پس دری پنهان شده است که پیروزی و بهروزی و وصال به خواسته ها یمان را در برداشته باشد.



پر کن پیاله را کین جام آتشین 

دیری است ره به حال خرابم نمی برد! 

 

این جامها که در پی هم می شود تهی 

دریای آتش است که ریزم به کام خویش  

گرداب می رباید و آبم نمی برد! 

 

من با سمند سرکش و جادویی شراب 

تا بیکران عالم پندار رفته ام  

 

تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم 

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی  

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا 

تا شهر یادها 

دیگر شراب هم  

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد! 

 

هان ای عقاب عشق 

از اوج قله های مه آلود دوردست! 

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من 

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد! 

 

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد! 


در را ه زندگی  

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی  

با این که ناله می کنم از دل که : 

آب......... آب..........!  

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد  

پر کن پیاله را ! 


فریدون مشیری



  • مرتضی زمانی