عشق فقط خدا

عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

عشق فقط خدا

عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

عشق فقط خدا

عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم
عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

تا رها گردیم از دلواپسی در آنسوی خط زمان
ما در عرش کبریایی خانه ای از جنس ایمان ساختیم

با تو ام با نی عالم با تو ام ای مهربانم
ای تو خورشید فروزان من شبم شب را بسوزان

کوچکم با قطره بودن راهی ام کن سوی دریا
عاقبت باید رها شد روزی از زندان دنیا

سیر در دنیای معنا بی زمان و بی مکان
وصل در عین جدایی زندگی با جان جان
..زندگی با جان جان

عاشقان در شوق پروازند از این خاکدان
چون که باشد پای یک عشق خدایی در میان...

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۸ مطلب با موضوع «عشق فقط خدا :: امام زمان» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

Image result



عاشقی دردسری بود نمی دانستم

حاصلش خون جگری بود نمیدانستیم



 پرگرفتیم ولی باز به دام افتادیم

شرط ، بی بال و پری بود نمیدانستیم



 آسمان از تو خبر داشت ولی ما از تو

سهممان بی خبری بود نمیدانستیم



 آب و جاروی در خانه ما شاهد بود

از تو بر ما گذری بود نمیدانستیم



 اینهمه چشم به راهی نگرانم کرده

عاشقی دردسری بود نمیدانستیم



تا ظهورت چقدر فاصله داریم آقا؟

آه از جمعه ی بی تو گله داریم آقا



رفته بودی که بیایی چقدر طول کشید؟

عرض کردیم نبودی و سحر طول کشید



ما برای خودمان اینهمه گفتیم بیا؟

نذر کردیم به پای تو بیفتیم بیا



تو طبیب دل غمدیده ی مایی آقا

ما که مردیم بیا پس تو کجایی آقا



مگر اینکه تو بیایی و حیاتم بدهی

مگر اینکه تو از این وضع نجاتم بدهی



از به خود آمدن این قافله را گم کردیم

وای بر ما پسر فاطمه را گم کردیم



دست برداری از این غیبت طولانی اگر

من به پای تو بریزم طلبی جامی دگر



از تو دنبال تو بودن نکند سهم من است؟

فقط از هجر سرودن نکند سهم من است؟



من شب جمعه قرار تو دلم میخواهد

صبح فرداش کنار تو دلم میخواهد



بخدا منتظر آمدنت میمانیم

پای این عشق اویس قرنت میمانیم



تو دلت بیشتر از ما تب هجران دارد

سحر وصل همیشه شب هجران دارد



تا به اندازه ی شمعی که ز سر میسوزد

پر پروانه به امید سحر میسوزد



خیر از جمعه ندیدیم به ولعصر قسم

بی تو ما طعنه شنیدیم به ولعصر قسم


اللهم عجل لولیک الفرج


شاعر : صابر خراسانی

التماس دعا



وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من


تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من

 

"سعدی"

 


از خیاط پرسیدند: زندگی یعنی چه؟

گفت: دوختن پارگی های روح با نخ توبه؛


از باغبان پرسیدند: زندگی یعنی چه؟

گفت: کاشت بذر عشق در زمین دلها

زیر نور ایمان؛


از باستان شناس پرسیدند: زندگی یعنی چه؟

گفت: کاویدن جانها

برای استخراج گوهر درون؛


از آیینه فروش پرسیدند: زندگی یعنی چه؟

گفت: زدودن غبار آیینه ی دل

با شیشه پاک کن توکل؛


از میوه فروش پرسیدند: زندگی یعنی چه؟

گفت: دست چین کردن خوبی ها

در صندوقچه ی دل؛




به نام روشن تو؛


ای قداست محض!


تو شنیدنی ترین مسموعات


و دیدنی ترین تجلی هایی


ملموس ترینی و گویاترین


و بوییدنی ترین رایحه ها!


چه کسی گفته تو را


نمی توان تماشا کرد!


من تو را هر لحظه، هر آن،


بین ملکول های هوایی که


در تنفّسم جریان می گیرد، می بینم!


من تو را در دانه شاه توتی که


لای برگ های سبز


و در شعاع زرد خورشید،


سرخ ترین رنگ را به نمایش گذاشته،


تماشا می کنم!


من تو را در عرقی که


بر پیشانی کارگری سجده می آورد،


تا حلاوت رزق حلال را تفسیر کند،


نظاره می کنم!


تو را می توان شنید


چه کسی گفته تو را نمی توان شنید!


من صدای تو را در نفس ملایم بادها،


به وضوح می شنوم


من تو را در گریه ممتد نوزادی که


شیر مادر را استغاثه دارد


گوش می کنم


من تو را در خش خش پاییزی برگ ها


که در پیاده رو خیابان، معاد را


متذکر می شود، می شنوم؛


تو را می توان لمس کرد


چه کسی گفته تو را


نمی توان لمس کرد!


من تو را در برجستگی های لطیف


برگ شمعدانی، لمس می کنم


من تو را در ضخامت صخره ای


که آن را سجدگاه موج ها قرار داده ای،


مسح می کنم


من تو را در ظرافت شعله های گرم شمع،


ملموس می یابم


تو حرف می زنی!


چه کسی گفته تو حرف نمی زنی!


پس این تکلّم کیست؛


وقتی آبشار، ترانه آب ها را فرومی ریزد!


من کلام تو را در حرکت


لب های خشکیده کویر می جویم


من حرف زدنت را در لحظه لحظه زمان،


و به ه زبان خلقت، در کائنات درمی یابم


تو را می توان بویید


چه کسی گفته تو استشمام نمی شوی!


پس این بوی حضور کیست


که در خلوت سحر،


در شامه ی زمین می پیچد؟!


من تو را در قطرات مشجر باران،


آن گاه که به شست وشوی خاک


مشغول است، بو می کنم


من تو را در نفس زلال رُز قرمز،


در رایحه آن سویی گل سرخ،


هر لحظه استشمام می کنم...



چه زیبا میشد این دنیا  
 
     اگر شاه و گدا کم بود

             اگر بر زخم هر قلبی

                  همان اندازه مرهم بود

                            چه زیبا میشد این دنیا

                  اگر دستی بگیرد دست

                اگر قدری محبت را

        به ناف زندگانی بست


   چه زیبا میشد این دنیا

          کمی هم با وفا باشیم


                  نباشد روزگاری که

                     نمک بر زخم هم پاشیم


                             چه زیبا میشد این دنیا

                        نیاید اشک محرومی

                   زمین و آسمان لرزد

             ز آه و درد مظلومی


     چه زیبا میشد این دنیا

            شود کینه ز دلها گم


                   اگر بشکستن پیمان

                        نگردد عادت مردم



تبسم خیال


آرزوهای محال


فکرهای پوشالی


طبل های توخالی


پاییز همیشه زرد


دل های پر از درد


وسوسه های زمین


گناهان آتشین


حُبّ دنیا


بیگانه با ساحل و دریا


غریب با مائده های آسمانی


اسیر هوای نفسانی


خدایا


تنها تو می دانی


که من چقدر در منجلاب منیت هایم


فرو رفته ام


و تنها تو از درونم آگاهی؛


از درون بندۀ روسیاهی که


از هوای مه آلود گناه استنشاق می کند


الهی


تو دریای بی کرانه رحمتی؛


مرا دریاب


که بی تو در آتش معصیت هایم


خواهم سوخت...

 

"حمید باقریان"



اگر خداوند خیر کسی را بخواهد


گاهی تار عنکبوتی هم


زندگی می بخشد...



خدا را فضل و رحمت بی منتهاست؛


(انفال/29)




اگر خداوند شما را یاری کند هیچ کس بر شما پیروز نخواهد شد و
 
اگر دست از یاری بکشد کیست که شما را یاری کند ؟

 و مومنان تنها باید بر خدا توکل کنند  .

 آل عمران 160 





❤️کانال عشق فقط خدا❤️


https://telegram.me/eshgekhodayi



Image result for ‫بنر تلگرام‬‎


  • ۰
  • ۰


خدایا


به امید آمده ام ، خانه خرابم نکنی..

همه کردند جوابم، تو جوابم نکنی..


بارها آمده ام ، باز مرا بخشیدی..

با کلام " برو " ، این بار خطابم نکنی..


به گمان دگران ، بنده ی خوبی هستم..

پیش چشم همه عاری ز نقابم نکنی..



گر قرار است بسوزم، بزن آتش اما..

جلوی مردم این شهر عذابم نکنی..





الهی سپاس


الهی آرامش درونم راسپاس.


الهی سلامتی جسمم را سپاس.


الهی آگاهی روز افزونم راسپاس.


الهی دل شادم راسپاس.


الهی دل پر تپشم راسپاس.


الهی این لحظه راسپاس.


الهی مکان مقدس را سپاس.


الهی دوستان خوبم را سپاس.


الهی نفس پر انرژیم را سپاس.


الهی موفقیت امروزم راسپاس.


الهی شایستگیم را سپاس.


الهی لیاقتم راسپاس.


الهی باتو بودنم را سپاس.


الهی تورادر همه حالم سپاس.


ب لطف الهی من اشرف مخلوقاتم.


بلطف الهی من تجلی کائناتم.


بلطف الهی من عزیزدردانه ی آفرینشم.


بلطف الهی انسان بودنم راسپاس...
 




🐚کفاشی که کفش امام زمان(عج) را پینه نمی‌زد❗️🐚


سید عبدالکریم کفاش شخصی بود که مورد عنایت ویژه امام زمان(عج) قرار داشت


و حضرت دائماً به او سر می زد.

روزی حضرت به حجره کفاشی او تشریف آوردند در حالی که او مشغول کفاشی بود.

پس از دقایقی حضرت فرمودند:


«سید عبدالکریم، کفش من نیاز به تعمیر دارد ؛ برایم پینه می زنی؟»

سید عرض کرد: آقاجان به صاحب این کفش که


مشغول تعمیر آن هستم قول داده ام کفش را برایش حاضر کنم!


البته اگر شما امر بفرمائید چون امر شما از هر امری واجب تر است ،


آن را کنار می گذارم و کفش شما را تعمیر می کنم!

حضرت چیزی نگفتند و سید مشغول کارش شد.

پس از دقایقی مجدداً حضرت فرمودند:


«سید عبدالکریم! کفش من نیاز به تعمیر دارد ؛ برایم پینه می زنی؟!»

سید کفشی را که در دست داشت کنار گذاشت.

بلند شد و دستانش را دور کمر مبارک حضرت حلقه زد و به مزاح گفت :


قربانت گردم اگر یک بار دیگر بفرمایید "کفش مرا پینه می زنی؟!"


داد و فریاد می کنم آی مردم آن امام زمانی که دنبالش می گردید ،


پیش من است ؛ بیایید زیارتش کنید!

حضرت لبخند زدند و فرمودند: «خواستیم امتحانت کنیم تا


معلوم شود نسبت به قولی که داده ای چقدر مقید هستی...!»

منبع:کتاب روزنه هایی از عالم غیب؛ آیت الله سید محسن خرازی
 
🌸 اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 🌸


تلنگر


اﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺁﺩﻡ؛ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺍﻧﻮﺍﻉ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭﺍ


ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺭﺳﺎﻧﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﻌﺼﯿﺖ ﮐﺎﺭﯼ، بترس.


امام علی(ع)




گفتگوی این روزهای ما با امام عصر(عج) و پاسخ ایشان:


جهت دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد


نگهم خواب ندارد


قلمم گوشه ی دفتر


غزل ناب ندارد


همه گویند به انگشت اشاره


مگر این عاشق دیوانه دلسوخته ارباب ندارد؟


تو کجایی؟


شده ام باز هوایی


چه شود جمعه ی این هفته بیایی؟


به جمالت… به جلالت… دل ما را بربایی…



و اما جواب امام زمان (عج):


تو خودت!


مدعی دوستی و مهر شدیدی که به هر شعر جدیدی،


ز هجران و غمم ناله سرایی، تو کجایی؟



تو که یک عمر سرودی


«تو کجایی؟» تو کجایی؟


چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟


چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟


چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد


چه زمان ها که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد...


و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی...


تو کجایی!؟ و ای کاش بیایی!


هرزمان خواهش دل با نظر یار یکی بود،


تو بودی...


هر زمان بود تفاوت، تو رفتی، تو نماندی!


خواهش نفس شده یار و خدایت…


و همین است که تاثیر نبخشند به دعایت...


و به آفاق نبردند صدایت…


و غریب است امامت!


من که هستم،


تو کجایی؟


تو خودت کاش بیایی


به خودت کاش بیایی...!


 اللهم عجل لولیک الفرج



خدایا؛


بزرگ شدن کار سختی است!


هر گاه مرا لایق بزرگ شدن دانستی، به من دانشی ببخش تا رویای هیچکس را نابود نکنم


و برای قلب تمامی انسان ها ارزش قایل شوم تا بزرگتر شدنم به انسان‌تر شدنم معنا دهد.....


خدایا حجم دلتنگی هایم وسیع است


و پر و بالم بسته...


اینگونه بگویم


اسیر وابستگی های دنیا شده ام...


دلم آرامش میخواهد


ذره ای... لحظه ای... آغوشی بی


دغدغه تر از آغوشت سراغ ندارم... مرا در حریم آغوشت جا کن ...


که بسیار محتاج تسکینم





و فقط دوست خداست


و کسی می گوید سر خود بالا کن ، به بلندا بنگر


به بلندای عظیم به افق های پر از نور امید


و خودت خواهی دید


و خودت خواهی یافت خانه ی دوست کجاست…


خانه ی دوست در آن عرش خداست ،


خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست


و فقط دوست ، خداست...



زمزمه های کیوان شاهبداغی



از آن زمان که دانستم


چیزی درون سینه ام درتب وتاب تپیدن است


و نام این تپنده ی بیقرار "دل" است


عطش بیکرانی در جانم جاری شد


و رگهای روحم را به تسخیر تشنگی کشید


از همان لحظه ، من ناآرام و ناآشنای خویش


در پی یافتن جرعه ای عطشنشان آواره شدم


هر چه آواره تر و جوینده تر ، تشنگیم افزونتر


و یافتمش ، نه یک جرعه بلکه رودی از مهر و نور


که از جانب خدا در همه ی هستی جاری بود


و در مسیر خود از دل من نیز می گذشت


و من پیشتر نه زلالی رود را دیده بودم


نه زمزمه ی جریان زندگی بخش او را می شنیدم


نام این رود روان و رام عشق است


بر کناره اش نشستم تا کوزه ی خواهشم را پرکنم


که عطش جانم را فرو نشاند اما نشد


نوشیدن یک جرعه آغاز طلب جرعه های پیاپی بود


از بیم خشک شدن رود و تشنه ماندن جانم


در مسیرش سد ساختم که سهم من افزون گردد


غافل از آنکه این رود را هیچ سدی مهار نمی کند


عشق در پس دیوار نمی ماند


طغیان می کند و دیوار فرو می ریزد


و حاصل این طغیان ویرانی ست


که نه عاشق از او درامان است و نه معشوق


و این خطای عشق نیست،خاصیت عشق است


که درجریان باشد و جان ببخشد


نه اینکه در سکون بماند و بیهوده جان ببازد


دستی اما از مسیر ویرانی کنارم کشید


کسی در گوش جانم زمزمه کرد


که خود را به جریان رود بسپارم


با او همراه شوم تا معجزه های بی شمار


در مسیر بی انتها و آبادش ببینم


و می دانم در دل این جریان است که


دیدار معشوق دُردانه میسر می گردد


و او کسی ست که عشق را


نه آنگونه که من می خواهم


آنگونه که عشق خواسته است می شناسد


و این شناخت مرا با عشق مانوس تر می کند


او کسی ست که من نمی سازمش


روحش را خداساخته و دلش را عشق پرداخته


و این روح و دل از ازل تا ابد آشنای جان من است


او را نه مطیع خویش ، که بنده ی عشق می خواهم


و عشق ، خود ، به بندگانش آیین عاشقی می آموزد


آری من دل خواهم سپرد به رود بیکران عشق


که جریانش از خدا آغاز شده و به خدا می رسد


و در بستر این جریان پاک وزلال


جرعه نوشِ حقیقت های بیشمار خواهم بود


حقیقت هایی که جزدر چشمِ دلِ عاشق نمایان نخواهندشد

کیوان شاهبداغی


به به چه نمازی


فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست

سجاده زردوز که محرابِ دعا نیست
 

گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟

اندیشه سیال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟!
 

از شدت اخلاص من عالَم شده حیران

تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!
 

از کمیتِ کار که هر روز سه وعده

از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست
 

یک‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور است

هر رکعتِ من حائز عنوان جهانی‌ست!

 

این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟

چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست
 

ای دلبر من! تا غم وام است و تورم

محراب به یاد خم ابروی شما نیست
 

بی‌دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد

تا فکر من از قسط عقب‌مانده جدا نیست
 

هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند

گفتند که این بهره بانکی‌ست، ربا نیست!
 
از بس‌که پی نیم‌وجب نان حلالیم

در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست
 

به به، چه نمازی‌ست! همین است که گویند
راه شعرا دور ز راه عرفا نیست




احمد شاملو:


چرک مرده


یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوشیدمش


و موقع بازگشت به خانه باران گرفت ... گلی شد .


و من بی خیال پی اش را نگرفتم به هوای اینکه هر وقت بشویم پاک می شودولی نشد ...


بعدها هر چه شستمش پاک نشد ؛


حتی یکبار به خشکشویی دادم که بشویند ولی فایده نداشت !!!


آقایی که توی خشکشویی کار میکرد گفت :


"این لباس چِرک مرده شده!"


گفت :


"بعضی لکه ها دیر که شود ، می میرند ؛ باید تا زنده اند پاک شوند !"


چرک مُرده شد ...


و حسرت دوباره پوشیدنش را به دلم گذاشت !


بعید نیست اگر بگویم دل آدم هم کم ندارد از لباس سفید !


حواست که نباشد لکه می شود ؛


لکه اش می کنند !!!


وقتی لکه شد اگر پی اش را نگیری ، می شود چرک ...


به قول صاحب خشکشویی "لکه را تا تازه است ،


تا زنده است ، باید شست و پاک کرد ...!"


مواظب لکه های گناه در  قلبمان باشیم تا چرک مرده نشود


تو می‌مانی


نمی‌میرد دلی کز عشق می‌گوید


و دستانی که در قلبی، نهال مهر می‌کارد


نمی‌خوابد دو چشم عاشق نور و طلوع روشن فردا


و خاموشی ندارد، آن لبان آشنا، با ذکر خوبی‌ها


نخواهد مُرد آن قلبی که در آن عشق جاوید است

تو می‌مانی


در آواز پرستوهای آزاد و رها


آن سوی هر دیوار


تو می‌خوانی


بهاران با ترنم‌های هر باران

تو می‌بینی


گل زیبای باورهای نابت، غنچه خواهد کرد


نهال پاک ایمانت، دوباره سبز خواهد شد


نسیم صبح،


عطر آن سلام مهربانت هدیه خواهد داد


و با امواج دریا


بوسه بر دستان ساحل میزنی با عشق

تو را با مرگ کاری نیست


تو، خاموشی نخواهی یافت

الهی روح زیبا در بدن داری


تو نامیرای جاویدی

تو در هر شعله می‌مانی


تو در هر کوچه باغ عاشقی


با مهر می‌خوانی


و آواز تو را


حتی سکوتت را


لبان مردمان شهر، می‌بوسد

دوباره عشق می‌جوشد

تو چون نوری

سیاهی می‌رود،

اما تو می‌مانی..



نیایش زیبا


پروردگارا

روزگارانی است که حقیقت بر دوش و نشانی تو در دست، دل به راه زده ام.


ابلیس همسفرم شده است تا راهزن حقیقتِ بر دوش و در کوله بارم باشد.


گاهی کمک و مدد را بهانه میکند و سنگینی حقیقت را


از دوشم بر می دارد تا بقول خودش سبک تر و آسانتر سفر کنم؛


و گاهی نشان تو را ازدستم میگیرد تا راه کوتاه تری نشانم دهد.


و خلاصه آنکه آزاری شده و دردسری التفاتش!

و حالا در میانه و کمرکش مسیر،


خداوند! به همان دوراهی معروف حق و باطل رسیده ام


که نقشه و نشانی اش در کوله بار و نشانی ای که از تو دارم پیداست؛


و روشن تر از روشن.


و روشنی این راه، نعمتی شایسته شکر است که هدایت و سعادت در انتهای آنست.


و حالا که خداوند! منم و انتخاب راه حق و شکر نعمت هدایت تو و


بازپس گیری کوله بار و نشانی از همسفر ناشایست بداندیش که


می خواهد به نشانی باطل، نشان تو را گم کنم و نعمت هدایت و سعادت را کفران کنم.

و من که امیدوار به هدایت و حمایت چون تو مهربان خداوندی،


راه از بیراه این دوراهی باز خواهم شناخت و بسویت خواهم آمد.


خدایا، اگر اراده کنی که ما را بیامرزی. این آمرزش نتیجه‌ی فضل توست،


و اگر خواستِ تو کیفر دادنِ ما باشد، این کیفر هم از عدالت توست.


بر ما منّت گذار و در کار بخشش خود سخت مگیر.


از گناهمان درگذر و ما را از عذاب خود رهایی ده


که ما را طاقت عدل تو نیست،


و بی‌بخشایش تو هیچ یک از ما را امیدِ نجات نباشد.


ای بی‌نیاز بی‌نیازان، اینک ما بندگانِ تو در پیشگاه توایم،


و من از همه به تو محتاج‌تریم.


پس به توانگریِ خویش، تهی‌دستی ما را چاره‌ای ساز و


احسانِ خویش را از ما دریغ مدار آن گونه که نومید گردیم؛ که


اگر چنین کنی، آن کس که از تو نیک بختی خواسته، بدبخت شود،


و آن کس که از احسانِ تو چشم بخشش داشته، تهی دست مانَد.


با چنین حال نومیدی، پیش چه کسی رَویم و


روی نیاز به کدامین درگاه بریم؟


خدایا، تو منزّهی، و ما آن بیچارگانیم


که بر آوردن خواست ایشان را واجب کرده‌ای،


و آن رنج دیدگانیم که بر داشتن رنج ایشان را وعده فرموده‌ای.


خواستِ تو را سزاوارتر، و بزرگیِ تو را شایسته‌تر آن است که


بر خواستارِ رحمت خود، رحمت آوری، و آن کس را که از تو یاری طلبد،


فریادرس باشی. پس بر زاری و نیاز ما رحمت آور،


و اکنون که خویشتن را بر آستانِ تو افکنده‌ایم،


بی‌نیازمان فرما.


خدایا، آن دم که از شیطان فرمانبری کردیم و از تو نافرمانی،


شیطان به شادی پرداخت. پس بر محمد و خاندانش درود فرست،


و اینک که ما او را برای خاطر تو رها کرده‌ایم و


به سوی تو آمده‌ایم، دیگر به گناه کردن ما شاد مکن


خداوندا... نزدیک تر از...




  • ۰
  • ۰




داستان تولد امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

 

شرایط زمان تولد امام زمان (ع) شرایط عادى نبود،


زیرا طبق روایات منقول از پیامبر اسلام (ص) مهدى آل محمد (ع)

 

 ـ آن که ستمگران را نابود و زمین را پر از عدل و داد مى کند ـ


فرزند امام حسن عسکرى (ع) است. از این رو

 

 دستگاه خلافت عباسى امام حسن عسکرى (ع) را در


شهر سامرا تحت نظر داشت، و منتظر بود تا اگر فرزندى

 

 از ایشان به دنیا آید، او را بکشد، همان گونه که فرعون،


در کمین بود تا اگر حضرت موسى (ع) به دنیا آید، او را

 

 به قتل برساند. در این شرایط خفقان و


غیر عادى، حضرت مهدى (ع) مخفیانه به دنیا آمدند.


جریان تولد حضرت را حکیمه خاتون، دختر امام جواد (ع) و


عمه ى امام حسن عسکرى (ع) این گونه بازگو کرده است:


«ابو محمد امام حسن عسکرى (ع) شخصى را دنبال من فرستاد که امشب


ـ شب نیمه ى شعبان ـ براى افطار نزد ما بیا،

 

 زیرا خداوند امشب حجتش را آشکار مى کند.


پرسیدم این مولود از چه کسى است؟ حضرت فرمود: از نرجس خاتون.

 

 عرض کردم: من در نرجس خاتون آثار باردارى نمى بینم


حضرت فرمود: موضوع همین است که گفتم.


من در حالى که نشسته بودم، نرجس آمد و کفش مرا از


پایم بیرون آورد و فرمود: بانوى من حالتان چطور است؟

 

 گفتم: تو بانوى من و خانواده ام هستى. او از سخن من


تعجب کرد و ناراحت شد و فرمود: این چه سخنى است؟

 

گفتم: خداوند در این شب به تو فرزندى عطا مى کند که سرور و


آقاى دنیا و آخرت خواهد شد. نرجس خاتون از این

 

 سخن من خجالت کشید ، بعد از افطار و نماز عشا به بستر رفتم.


چون پاسى از نیمه ى شب گذشت، برخاستم و

 

 نماز شب را به جا آوردم، بعداز تعقیب نماز به خواب رفتم و


دوباره بیدار شدم. در این هنگام، نرجس نیز بیدار شد و

 

 نماز شب را به جا آورد. سپس از اتاق بیرون رفتم،


تا از طلوع فجر باخبر شوم; دیدم فجر اول طلوع کرده و نرجس

 

 در خواب است. در این حال، به ذهنم خطور کرد که چرا حجت خدا آشکار نشد؟!


نزدیک بود شکى در دلم ایجاد شود که

 

 ناگهان حضرت امام حسن عسکرى (ع) از اتاق مجاور صدا زدند:


اى عمه! شتاب مکن که موعود نزدیک است. من مشغول

 

 خواندن سوره «الم سجده» و «یس» شدم.


در این هنگام ناگهان نرجس خاتون با ناراحتى از خواب بیدار شد. من او را

 

 به سینه چسباندم و نام خدا را بر زبان جارى کردم.


امام حسن عسکرى (ع) فرمود: سوره ى قدر را برایش بخوان.

 

 آن سوره را خواندم و از نرجس پرسیدم: حالت چطور است؟


گفت: آنچه مولایت فرموده بود ظاهر شد. من دوباره سوره ى

 

 قدر را خواندم. کودک نیز در شکم مادر،


همراه من سوره ى قدر را خواند که من ترسیدم. در این هنگام پرده ى نورى میان

 

 من و او کشیده شد، ناگاه متوجه شدم کودک ولادت یافته است.


چون جامه را از روى نرجس برداشتم، آن مولود سر به

 

 سجده گذاشته و مشغول ذکر خدا بود. هنگامى که او را برگرفتم،


دیدم پاک و پاکیزه است. در این موقع حضرت امام

 

 حسن عسکرى (ع) صدا زدند: عمه! فرزندم را نزد من بیاور.


وقتى نوزاد را نزد حضرت بردم، وى را در آغوش گرفت،

 

 و بر دست و چشم کودک دست کشید و در گوش راستش اذان و


در گوش چپش اقامه گفت و فرمود: فرزندم!

 

 سخن بگو! پس آن طفل گفت:


«اشهد انّ لا اله الا الله و اشهد انّ محمداً رسول الله»


پس از آن به امامت امیرالمؤمنین (ع)

 

 و سایر امامان معصوم (علیهم السلام) شهادت داد و


چون به نام خود رسید فرمود: «اللهم انجز . لى وعدى و اتمم لى

 

 امرى و ثبت و طأتى واملاء الارض بى عدلا و قسطاً» «پروردگارا!


وعده ى مرا قطعى گردان امر مرا به اتمام رسان،

 

 و مرا ثابت قدم بدار، و زمین را به وسیله ى من از عدل و داد پر کن.»

 

( بحارالانوار، ج 51، ص 19، منتهى الامال، ج 2، ص 285، غیبت شیخ طوسى ص 141)



ویژگی های حضرت مهدی (عج)

برخی خصایص و ویژگی های امام زمان (عج) مطابق احادیث و روایات عبارتند از:

 از خاندان و ذریه پیامبر است


 هم نام و هم کنیه پیامبر (ص) و شبیه ترین مردم به آن حضرت است


 نهمین فرزند از فرزندان امام حسین (ع) است


 اسم پدرش حسن (ع) است


 مادرش سیده کنیزان و بهترین ایشان است


 دوازدهمین امام و خاتم الائمه است


 دارای دو غیبت صغری و کبری


 عمر بسیار طولانی دارد


 زمین را پر از عدل و داد میکند پس از آنکه پر از ظلم و ستم شده باشد


 گذشت روزگار او را پیر نمیکند


 ولادتش پنهانی است


 دشمنان خدا را میکشد و زمین را از شرک و ظلم پاک میکند


 دین خدا را آشکار و اسلام حقیقی را در روی زمین گسترش میدهد


و فرمانروای روی زمین میشود


 با شمشیر قیام میکند


 دارای نسبتهایی از انبیاست که از آن جمله غیبت است


 روش او سیره پیامبر است


 پس از آنکه مردم در آزمایش های سخت واقع شوند ظهور میکند


 وقتی حضرت مهدی ظهور کند حضرت عیسی نازل میشود و پشت سرش نماز میخواند


 پیش از ظهورش بدعت ها و ظلم و گناه و تجاهر به فسق و فجور رایج میشود


 هنگام ظهورش منادی آسمان به نام او و پدرش ندا میکند که همه آن


را میشنوند و ظهور آن حضرت را اعلام میکنند


 پیش از ظهورش نرخ ها بالا میرود و بیماری ها زیاد میشود و


جنگ های بزرگ برپا میشود و بسیاری کشته میشوند
 

پیش از ظهورش نفس زکیه و یمانی کشته میشوند و


در بیدا (مکانی بین مکه و مدینه)خسوفی واقع میشود و دجال و سفیانی


خروج میکنند و حضرت آنها را میکشد


 پس از ظهورش برکات آسمان و زمین آشکار میشود و


زمین آباد میگردد و هیچ کس غیر خدا را پرستش نمیکند


 سیصد و سیزده نفر اصحاب او هستند که در یک ساعت به محضرش حاضر میشوند


 معجزات بسیاری دارد و بسیاری به دیدار رحضرتش مشرف شده اند








طلوع می کند آن آفتاب پنهانی

ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی

دوباره پلک دلمـ می پرد نشانه چیست

شنیده امـ که می آید کسی به مهمانی

کسی که سبز تر از هزار بار بهار

کسی شگفت کسی آن چنان که می دانی


اللهم عجل لولیک الفرج ...





شعر بدون نقطه در فراق مهدی موعود (عج)

گلی گم کرده ام ای حیّ دادار


که دارد عطر روی آل اطهار


هوای وصل او دارم همه عمر


دم گورم، الهی همرهم دار


ره وصل گل روی مرادم


که راه‌مرگ مارا کرده هموار


در آورده دمارِ عمر ما را


که‌ وصل روی او را دارم اصرار


سرآمد عمرم اَر آواره‌‌گی ها


ولی دارم هوای کوی دلدار


ألا ای مصــــــلحِ اولادِ آدم


رسی کی دادِ دلهای هوادار


گرامی گوهری گم کرده دارم


که او هم در دلم دارد سر کار


دوصد سال ار دهد عمرم همه درد


رود در ســـر مرا همــــواره مســـمار


هوای کوی او دارم مکرر


مگر در راه او گردم در آوار


رها کردی مرا آواره گردم


که گردد کم همی آمار و طومار


که عمری سائل کوی مرادم


مرادم، کی دهی سردار احرار


گره دارد امور اهل عالم


که سرها می رود محروم در دار


رسد کی دادرس، دادِ دلِ ما


عدو همواره می گردد طمع کار


الهی عالماً در راهِ اسلام


همه آماده اما کو علمدار
🌸🌸



✨گفتم✨

 ✨ اگر✨

 ✨مے دانستم✨

 ✨چه روزے✨

 ✨مے آیے✨

 ✨ به احترام آمدنت✨

 ✨گناه نمے کردم✨

 ✨ گفت:✨

 ✨آن روز✨

✨ که گناه نکنے✨

 ✨به احترام گناه نکردنت✨

 میآیم✨

 ✨اللهم عجل لولیک الفرج✨





 نماز و روزه و افطار عشق است سحر خوردن کنار یار عشق است

 

نه یکبار از کنار خیمه گاهش گذشتن بل هزاران بار عشق است

 

شنیدم هاتفی در اسمان گفت غم دل گر خورد غمخوار عشق است

 

بیا مهدی که بی تو روزه سخت است ضیافتخانه با دلدار عشق است

 

گلستان جهان همراه خار است گل نرگس بود بی خار عشق است

 

خدایا جان ما گردان فدایش شهادت در بر سردار عشق است

 

نه یک تن بل هزاران تن فدایش فداییّش به روی دار عشق است

 

دل و مهدی دل و دوری هجران گل زهرا ییم دیدار عشق است

 

دلم وصل تو جانا ارزو داشت ولی شد فاصله بسیار عشق است

 

بیا در ماه روزه یاریم کن کنارت مهدیا افطار عشق است




چندگاهیست ، 👈وقتی میگویم :

💙و فی کل الساعة💙

دلم می سوزد که همه ساعاتم ازآن تو نیست.

👈وقتی می گویم:

«ولیا و حافظا»

احساس می کنم که سرپرستم، امامم کنار من ایستاده

و قطره های اشکم را به نظاره نشسته است.

👈وقتی می گویم: 💚و قائدا وناصرا💚

به یاد پیروزی لشکرت،

در میان گریه لبخند بر لبم نقش می بندد.

👈وقتی می گویم:

💜و دلیلا و عینا💜

یقین دارم که تو راهنما و ناظر اعمال منی.

👈وقتی می گویم:

💛حتی تسکنه أرضک طوعا💛

یقین دارم که روزی حکومت تو بر زمین گسترده می شود

و همگی شاهد مدینه فاضله ات خواهیم بود. 👈وقتی می گویم:

❤️و تمتعه فیها طویلا❤️

به حال آنانی که در زمان طولانی حکومت شیرین شما

طعم عدالت را می چشند غبطه می خورم
و....

😞چندگاهیست دعای فرج را چند بار می خوانم😞

تا هم با آمدن نامت دلم بلرزد،

هم اشکم بریزد،😪
هم در جست و جویت باشم،😇

هم سرپرستم باشی،😊

هم به حال مردمان عصر ظهور غبطه بخورم😔

و هم احساس کنم خدا در نزدیکی من است😍

پس باز هم از ته دل مخلصانه بگوییم : 💓 اللهم عجل لولیک الفرج 💓





تشنگان را سحاب پیدا شد

رحمت بیحساب پیدا شد

در دل این کویر تفیده

بهر جوشید و آب پیدا شد

چشم ِچشمانتظارها روشن

روی حق بینقاب پیدا شد

در جمال منورِ یک ماه

چارده آفتاب پیدا شد

بامدادان ز نکهت یک گل

یک گلستان گلاب پیدا شد

انقلاب جهانیِ دین را

رهبر انقلاب پیدا شد

همه عالم تراب مقدم او

هیبت بوتراب پیدا شد

چشمتان روشن ای مسلمانان

روح اسلام ناب پیدا شد

سامره شهر مکه گشت و در آن

احمدی با کتاب پیدا شد

طلعت غیب را که میگفتند

صبحدم بینقاب پیدا شد

بر فراز سر ستمکاران

آیه های عذاب پیدا شد

اهل ایمان امانتان آمد

که امام زمانتان آمد


نقل هر بزم صحبت مهدی است

دولت عدل دولت مهدی است

ما همه در حضور او هستیم

گرچه دوران غیبت مهدی است

وسعت بیحدود ملک خدا

پایگاه حکومت مهدی است

گو همه شرق و غرب حمله کنند

شیعه در ظلّ رایت مهدی است

شوکت و قدرت ستمکاران

همه پامال قدرت مهدی است

خال و خط محمّدی پیدا

در تماشای صورت مهدی است

هیچکس نیست مصلح عالم

این قبا وقف قامت مهدی است

به تمام موالیان گویید

که ولایت، ولایت مهدی است

آسمان و زمین و لیل و نهار

در پناه حکومت مهدی است

بگذارید کافران بکشند

جرم شیعه، محبت مهدی است

عدل و آزادی و حقوق بشر

در نظام عدالت مهدی است

دست «میثم» بوَد به دامانش

پـدر و مــادرم بـه قربانش



تو یگانه امام منتظری

تو نویدِ نجاتِ هر بشری

بین جمعی و جمعها ز تو دور

آشکار همیشه پنهانی

آفتاب همیشه جلوهگری

تو فروغ دو دیدۀ زهرا

تو امید دل پیامبری

تو به اسلام و دین یگانه پدر

تو تمام ائمه را پسری

ثانی احمد و نظیر علی

فاتح بدر و خیبر دگری

تو فروغ چهارده خورشید

تو تجلای چارده قمری

تو دُرِ ناب یازده دریا

تو حسن را ستارۀ سحری

تو به سینای آرزو موسی

تو به طور امیدها شجری

کربلا سامره نجف مشهد،

یا به سوی مدینه ره سپری؟

ما ز تو غافلیم و بیخبریم

تو ز ما لحظه لحظه باخبری

آن که مولای عالم است تویی

آن که در جمع ما کم است تویی



ای به پیغمبران امید بیا

ای خداوند را نوید بیا

طالب خون سیدالشهدا

مرهم زخم هر شهید بیا

قامت راست قامتان بیتو

چون قد فاطمه خمید بیا

یوسفا همچو دیدۀ یعقوب

موی اسلام شد سفید بیا

صبر اسلام شد تمام ببین

جان شیعه به لب رسید بیا

تو به هر جمعه اشک ما دیدی

دیدۀ ما تو را ندید بیا

به همان نالهای که در پس در

فاطمه از جگر کشید بیا

همه در انتظار روز ظهور

همه در هالۀ امید بیا

به خدا که خدا تو را ز آغاز

بر چنین روز آفرید بیا

به سرشکی که در عزای حسین

دائم از دیدهات چکید بیا

به سری کز قفا بریده شده

به دلی کز سنان درید بیا

همه چشمند تـا تـو بـاز آیی

همچو خورشید دیده بگشایی



ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی


دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی


یا ابا صالح المهدی

تو یک گوشه چشمت غم عالم ببرد،

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد



اللهم عجل لولیک الفرج

  • ۰
  • ۰
 
دانلود دعای فرج
  • ۰
  • ۰

پخش زنده تصویر مسجد جمکران

http://razesorkh.com/i/attachments/1/1351886917327833_large.jpg


منبع

پایگاه اطلاع رسانی شیعیان

  • ۱۲
  • ۰



بسم الله الرحمن الرحیم

"اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن

صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ

فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ

وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً

حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا"


چشم به راه سپیده

 

تو را غایب نامیده اند، چون «ظاهر» نیستی، نه اینکه «حاضر» نباشی.

    «غیبت» به معنای «حاضر نبودن»، تهمت ناروایی است که به تو زده اند

و آنان که بر این پندارند، فرق میان «ظهور» و «حضور» را نمی دانند،

آمدنت که در انتظار آنیم به معنای «ظهور» است، نه «حضور»

و دلشدگانت که هر صبح و شام تو را می خوانند،

ظهورت را از خدا می طلبند نه حضورت را.

وقتی ظاهر می شوی،

همه انگشت حیرت به دندان می گزند با تعجب می گویند

که تو را پیش از این هم دیده اند.

و راست می گویند، چرا که تو در میان مائی، زیرا امام مائی،

جمعه که از راه می رسد، صاحبدلان «دل» از دست

می دهندوقرارازکف می نهند و قافله

دل های بی قرار روی به قبله می کنند

و آمدنت را به انتظار می نشینند...


    و اینک ای قبله هر قافله و ای «شبروان را مشعله»،

در آستانه آدینه ای دیگر با دلدادگان دیگری از

خیل منتظرانت ندبه خوان و چشم به راهت میمانیم.


اَلــلــّهــُم عــَجــِّل لــِوَلــیــِّک الــفــَرَج


کانال تلگرامی عشق فقط خدا جهت ورود بر روی لینک یا عکس زیر کلیک کنید


https://telegram.me/eshgekhodayi


Image result for ‫بنر تلگرام‬‎

  • ۱
  • ۰


http://razesorkh.com/i/attachments/1/1351886917327833_large.jpg


منم مهدی دوباره باز خواهم گشت....

 

  نمیدانم چه هنگام از کدامین راه ولی یکبار دیگر باز

 خواهم گشت وچشمان تو را با نور

 خواهم شست..................

واز عرش خداوندی شما را هدیه های تازه خواهم داد......

به دستان برادر دست خواهم داد........

به زلف کودکان گیلاس خواهم زد..........

نوازشهای مادر رادوباره زنده خواهم کرد زن همسایه را

 نور و هوای تازه خواهم داد...

به ننوی یتیمان من تکان از عرش خواهم داد ......

به لبهای فرو بسته امید خنده خواهم داد.....

به دیوار حریم عشق یکبار دیگر من تکیه خواهم کرد.

به گندم من حدیث نو شکفتن یاد خواهم داد ..

به شمع روشن محفل من رموز همنشینی با پروانه را یاد

 خواهم داد....

گل نرگس به دشت مهربانی هدیه خواهم  برد......

کمرهای خمیده از شقاوت راست خواهم کرد...

برای فهم زیبایی دوباره واژه خواهم ساخت.............

 دوباره مزه لبخند را من بر لبان خشک خواهم راند ......

نگاه مهربانانه..

 امید گرمی خانه..

رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد...

برای قفل لبهاتان  برای فتح دلهاتان  کلید تازه خواهم ساخت...

برای سر نهادن تا سحر بگریستن اینک هزاران شانه خواهم داد.....

زرخسار پدر من شرمساری را....

زچشم مادران من اشک وزاری را.....

تباهی را تباهی را تباهی را دوایی تازه خواهم داد.......

برادر با برادر صلح خواهم داد به خواهر مهربانی یاد خواهم داد....

به مردم بانک خواهم زد:  هلا ای عاشقان خسته ونومید...

به پیش آرید دفترهای مشق زندگانی را که من

سرمشق های تازه خواهم داد.....

برای صبح فردا مشقتان این است:

هزاران بار بنویسید:  آزادی * محبت*  عشق و یکصد بار

 بنویسید انسان بنده حق است وبنویسید رنگ آسمان

 آبی ست من بعد سیاهی ها زدفتر های قلب خویش برگیرید.....

کنون با خط خوش  زیبا در اوراق سفید قلبتان این جمله

 صد باره بنویسید:خدا نور است، زیبایی است خدا

آزادگی را دوست میدارد...

ومیخواهد که بند هر اسارت را زفکروروح ودست وپای

 برگیرید ومشق عشق خواهم داد.......

و آغوش محبت باز خواهم کرد......

و مادر را دوباره از سرای سالمندان به سوی خانه

خواهم برد..وپیران را دوباره گوهر هرخانه خواهم

 کرد....

پدر ها را نوازش های کودک یاد خواهم داد ....

به دست کودکان نان و پنیر عشق خواهم داد......

دوباره با سعادت  بندگی کردن خدایی زندگی کردن 

  سروشی تازه خواهم داد

 به نام عشق و زیبایی دوباره خطبه خواهم خواند ....

و عزت را دوباره  زنده خواهم  کرد ....

به انسان یاد خواهم داد بهایش را، قرار با خدایش را ........

به باران بارش رحمت به دریا زایش گوهر  به تنها شوق

 آزادی به اندیشه رهایی یاد خواهم داد ......

به باغ خشک و بی ریشه وبی حاصل  هزاران بوته بابونه

 خواهم داد.....

به نجوای شبانگاهان دو صد لبیک به باغ زرد پائیزی قبای

 سبز  به رود ساکت و خاموش خروشی تازه خواهم داد....

وهر چه رسم بد عهدی ز پهنای زمین بر چیده  خواهم کرد.....

نمی گویم چه هنگام از کدامین راه ولیکن باز خواهم گشت .......

به ابر آسمان باران،به باران شور باریدن، به بارش شوق

 رویاندن، به رویش باور گندم، به گندم حسرت سفره، به

 سفره شرم نان آور،به نان آور طلوع صبح صادق را خدا را

 یاد خواهم داد،به حکام زمان عشق به مردم را......

به مردم باورخود را .....

به عالم شمع دینداری .....به دینداران سلوک عشق ورزی یاد خواهم داد................

برای هفت سین سفره تان آری:سحرگاهان سروش

سبز   سیمای   سعادت ساز ساقی هدیه خواهم کرد.....

به محنت پیشه گان امید

 به پربشکستگان پرواز 

به ره گم کردگان مشعل

 به حق گم کردگان میزان

 به تنها ماندگان یاران

    به غرقه گشتگان یزدان 

    به یلدا روزگاران

    من بهاران هدیه خواهم داد..........

نمیدانم کدامین روز اآدینه ......

ولی با تو صبور منتظر آهسته میگویم:سرای عشق را

یکباردیگر آب و جارو کن ........

منم مهدی دوباره باز خواهم گشت...

*نویسنده متن: مرتضی زمانی.....

*شعر از:کیوان شاهبداغی

*منبع:ماهنامه موفقیت...

به تاریخ ...۹/۸۴

  • ۱
  • ۰

http://razesorkh.com/i/attachments/1/1351886917327833_large.jpg
منم مهدی دوباره باز خواهم گشت....

 

  نمیدانم چه هنگام از کدامین راه ولی یکبار دیگر باز

 خواهم گشت وچشمان تو را با نور

 خواهم شست..................

واز عرش خداوندی شما را هدیه های تازه خواهم داد......

به دستان برادر دست خواهم داد........

به زلف کودکان گیلاس خواهم زد..........

نوازشهای مادر رادوباره زنده خواهم کرد زن همسایه را

 نور و هوای تازه خواهم داد...

به ننوی یتیمان من تکان از عرش خواهم داد ......

به لبهای فرو بسته امید خنده خواهم داد.....

به دیوار حریم عشق یکبار دیگر من تکیه خواهم کرد.

به گندم من حدیث نو شکفتن یاد خواهم داد ..

به شمع روشن محفل من رموز همنشینی با پروانه را یاد

 خواهم داد....

گل نرگس به دشت مهربانی هدیه خواهم  برد......

کمرهای خمیده از شقاوت راست خواهم کرد...

برای فهم زیبایی دوباره واژه خواهم ساخت.............

 دوباره مزه لبخند را من بر لبان خشک خواهم راند ......

نگاه مهربانانه..

 امید گرمی خانه..

رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد...

برای قفل لبهاتان  برای فتح دلهاتان  کلید تازه خواهم ساخت...

برای سر نهادن تا سحر بگریستن اینک هزاران شانه خواهم داد.....

زرخسار پدر من شرمساری را....

زچشم مادران من اشک وزاری را.....

تباهی را تباهی را تباهی را دوایی تازه خواهم داد.......

برادر با برادر صلح خواهم داد به خواهر مهربانی یاد خواهم داد....

به مردم بانک خواهم زد:  هلا ای عاشقان خسته ونومید...

به پیش آرید دفترهای مشق زندگانی را که من

سرمشق های تازه خواهم داد.....

برای صبح فردا مشقتان این است:

هزاران بار بنویسید:  آزادی * محبت*  عشق و یکصد بار

 بنویسید انسان بنده حق است وبنویسید رنگ آسمان

 آبی ست من بعد سیاهی ها زدفتر های قلب خویش برگیرید.....

کنون با خط خوش  زیبا در اوراق سفید قلبتان این جمله

 صد باره بنویسید:خدا نور است، زیبایی است خدا

آزادگی را دوست میدارد...

ومیخواهد که بند هر اسارت را زفکروروح ودست وپای

 برگیرید ومشق عشق خواهم داد.......

و آغوش محبت باز خواهم کرد......

و مادر را دوباره از سرای سالمندان به سوی خانه

خواهم برد..وپیران را دوباره گوهر هرخانه خواهم

 کرد....

پدر ها را نوازش های کودک یاد خواهم داد ....

به دست کودکان نان و پنیر عشق خواهم داد......

دوباره با سعادت  بندگی کردن خدایی زندگی کردن 

  سروشی تازه خواهم داد

 به نام عشق و زیبایی دوباره خطبه خواهم خواند ....

و عزت را دوباره  زنده خواهم  کرد ....

به انسان یاد خواهم داد بهایش را، قرار با خدایش را ........

به باران بارش رحمت به دریا زایش گوهر  به تنها شوق

 آزادی به اندیشه رهایی یاد خواهم داد ......

به باغ خشک و بی ریشه وبی حاصل  هزاران بوته بابونه

 خواهم داد.....

به نجوای شبانگاهان دو صد لبیک به باغ زرد پائیزی قبای

 سبز  به رود ساکت و خاموش خروشی تازه خواهم داد....

وهر چه رسم بد عهدی ز پهنای زمین بر چیده  خواهم کرد.....

نمی گویم چه هنگام از کدامین راه ولیکن باز خواهم گشت .......

به ابر آسمان باران،به باران شور باریدن، به بارش شوق

 رویاندن، به رویش باور گندم، به گندم حسرت سفره، به

 سفره شرم نان آور،به نان آور طلوع صبح صادق را خدا را

 یاد خواهم داد،به حکام زمان عشق به مردم را......

به مردم باورخود را .....

به عالم شمع دینداری .....به دینداران سلوک عشق ورزی یاد خواهم داد................

برای هفت سین سفره تان آری:سحرگاهان سروش

سبز   سیمای   سعادت ساز ساقی هدیه خواهم کرد.....

به محنت پیشه گان امید

 به پربشکستگان پرواز 

به ره گم کردگان مشعل

 به حق گم کردگان میزان

 به تنها ماندگان یاران

    به غرقه گشتگان یزدان 

    به یلدا روزگاران

    من بهاران هدیه خواهم داد..........

نمیدانم کدامین روز اآدینه ......

ولی با تو صبور منتظر آهسته میگویم:سرای عشق را

یکباردیگر آب و جارو کن ........

منم مهدی دوباره باز خواهم گشت...

*نویسنده متن: مرتضی زمانی.....

*شعر از:کیوان شاهبداغی

*منبع:ماهنامه موفقیت...

به تاریخ ...۹/۸۴