عشق فقط خدا

عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

عشق فقط خدا

عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

عشق فقط خدا

عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم
عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

تا رها گردیم از دلواپسی در آنسوی خط زمان
ما در عرش کبریایی خانه ای از جنس ایمان ساختیم

با تو ام با نی عالم با تو ام ای مهربانم
ای تو خورشید فروزان من شبم شب را بسوزان

کوچکم با قطره بودن راهی ام کن سوی دریا
عاقبت باید رها شد روزی از زندان دنیا

سیر در دنیای معنا بی زمان و بی مکان
وصل در عین جدایی زندگی با جان جان
..زندگی با جان جان

عاشقان در شوق پروازند از این خاکدان
چون که باشد پای یک عشق خدایی در میان...

آخرین نظرات
  • ۳۱ فروردين ۹۶، ۱۴:۲۲ - قالب بلاگ رضا
    عالی بود
پیوندهای روزانه

۸ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰


تو را من سجده سجده می پرستم


"ﺗﻮ" ﺩﺭ ﺟﺎﻥ "ﻣﻨﯽ" ﻣﻦ ﻏﻢ ﻧﺪﺍﺭﻡ

"ﺗﻮ" ﺍﯾﻤﺎﻥ "ﻣﻨﯽ" ﻣﻦ ﮐﻢ ﻧﺪﺍﺭﻡ

ﺍﮔﺮ ﺩﺭﻣﺎﻥ" ﺗﻮ"ﯾﯽ ﺩﺭﺩﻡ ﻓﺰﻭﻥ ﺑﺎﺩ

ﻭﮔﺮ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺍﯼ ﺳﻬﻤﻢ ﺟﻨﻮﻥ ﺑﺎﺩ

ﺗﻮﯾﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﻮﯾﯽ ﺗﻮ ﻋﻠﺖ ﻣﻦ

"ﺗﻮ" ﺑﺨﺸﺎﯾﻨﺪﻩ ﯼ ﺑﯽ ﻣﻨﺖ ﻣﻦ

ﺻﺪﺍﯾﻢ ﮐﻦ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻮ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ

ﮐﻼﻣﺖ ﺁﯾﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ

ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻦ ﺳﺠﺪﻩ ﺳﺠﺪﻩ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﺘﻢ

ﮐﻪ ﺳﺮ ﺑﺮ ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺯﺍﻧﻮ ﻧﺸﺴﺘﻢ ......




(مناجات خمس عشر)

خدایا شکست مرا جز لطف و مهر تو چیزی جبران نکند

و نداریم را جز توجه و احسان تو برطرف نکند

جز فضل تو چیزی مرا به آرزویم نرساند

و فقر و احتیاجم را جز احسان تو پر نکند

و حاجتم را جز تو برنیاورد

و گره از گرفتاریم جز رحمت تو نگشاید

و درماندگیم را جز مهر تو برطرف نکند

و سوز دلم را جز وصل تو فرو ننشاند

و شعله درونم را جز لقاء تو خاموش نسازد

دردم را جز طبابت تو درمان نکند

و اندوهم را جز قرب تو نزداید

قراری ندارم جز در نزدیکی به تو

پس ای منتها آرزوی آروزمندان

ای فریاد رس فریادخواهان

ای اجابت کننده دعای درماندگان

و ای برآورنده حاجات فقیران و بیچارگان

وای بزرگوارترین بزرگواران

و ای مهربانتریت مهربانان

از تو می خواهم که مرا به نسیم  جانبخش خوشنودیت برسانی

و نعمت هایی را که از روی امتنان به من دادی ادامه دهی

خدایا ترحم کن به این بنده ذلیلت که زبانش کند و عملش اندک است

و بر او بوسیله احسان فراوانت منت بنه

و او را زیر سایه پایدارت ببر

ای بزرگوار

ای زیبا بخش

ای مهربانترین مهربانان


**************************

(مناجات نامه خمس عشر)

خدایا!

در خانه ای جایمان داده ای که نگاهمان به هر سو


که میدود دام بلا یی در پیش خویش کنده میبینت

در بیابانی فرویمان فرستادی که قاصدک چشم از همه جا پیغام سراب می آورد

و خارهای خیانت,پای خسته را در خویش می فشرد


*********************************

در ازل پرتو حسنت به تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه ای کرد رخش دید ملک عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

نظری خواست که بیند به جهان صورت خویش

خیمه بر آب و گل مزرعه آدم زد

عقل میخواست کزآن شعله چراغ افروزد

برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد


********************************

داستـــــان هاے
                   پنـــــد آمـــــــوز

فـــــرشته مـــــــــــــــرگ

٢٤٠ سال از عمر موسی ع گذشت ، روزی عزرائیل نزد او آمد و گفت :

«سلام بر تو ای هم سخن خدا!»موسی ع جواب سلام او را داد

و پرسید تو کیستی ؟او گفت : من فرشته مرگم .موسی :

برای چه به اینجا آمده ای ؟عزرائیل : آمده ام تا روحت را قبض کنم .
موسی : روحم را از کجای بدنم خارج می سازی ؟

عزرائیل : از دهانت .موسی : چرا از دهانم ،

با اینکه من با همین دهان با خدا گفتگو کرده ام ؟!

عزرائیل : از دستهایت .موسی : چرا از دستانم ،

با اینکه تورات را با این دستها گرفته ام ؟!

عزرائیل : از پاهایت .موسی : چرا از پاهایم ،

با اینکه با همین پاهابه کوه طور (برای مناجات) رفته ام .

عزرائیل : از چشمهایت .موسی : چرا از چشمهایم ،

با اینکه همواره چشمهایم را به سوی امید پروردگار می دوختم ؟!

عزرائیل از گوشهایت .موسی چرا از گوشهایم ،

با اینکه سخن خداوند متعال را با گوشهایم شنیده ام ؟

خداوند به عزرائیل وحی کرد : «روح موسی ع را قبض نکن

تا هر وقت که خودش بخواهد.» عزرئیل از آنجا رفت و

موسی ع سالها زندگی کرد تا اینکه روزی «یوشع بن نون» را طلبید و

وصیتهای خود را به او نمود. سپس یک روز که تنها

(در کوه طور) عبور می کرد، مردی را دید که مشغول کندن قبر است ،

نزد او رفت و گفت : «آیا می خواهی تو را کمک کنم ؟»

او گفت : آری ، موسی او را کمک کرد،

وقتی که کار کندن قبر تمام شد، موسی ع وارد قبر گردید و

در میان آن خوابید تا ببیند اندازه لحد قبر، درست است یا نه ،

در همان لحظه خداوند پرده را از جلو چشم او برداشت .

موسی مقام خود را در بهشت دید، عرض کرد خدایا روحم را به سویت ببر

.همان دم عزرائیل روح او را قبض کرد،

و همان قبر را مرقد موسی قرار داده و آن را پوشانید.

آن مرد قبر کن ، عزرائیل بود که به آن صورت در آمده بود.

در این وقت منادی از آسمان با صدای بلند گفت

مات موسی کلیم الله ، فای نفس لا تموت ؟ :

موسی کلیم خدا مرد، چه کسی است که نمی میرد؟✨

بحار، ج 13 ص 365

**********************

کوک چهارم


یک روز بعد پایان کلاس و


شرح مثنوی استاد علامه جعفری فرمودند:


من خیلی فکر کردم و به این جمع بندی رسیده ام که


رسالت ۱۲۴ هزار پیغمبر در یک تکیه خلاصه می شود و آن


"کوک چهارم" است


و جمع مریدان مثل من با چشمهانی گرد پرسان بودند که "کوک چهارم" چیست!؟

و علامه که با آن لهجه شیرین در تمثیل شرح می دهند که:

کسی کفشش را برای تعمیر نزد کفاش می برد.


 کفاش با نگاهی می گوید این کفش سه کوک می خواهد و


هر کوک مثلا ده تومان و خرج کفش می شود سی تومان.

 مشتری هم قبول می کند. پول را می دهد و می رود تا


ساعتی دیگر برگردد و سوار کفش تعمیر شده بشود...

کفاش دست به کار می شود.کوک اول.کوک دوم.و


در نهایت کوک سوم و تمام ...

اما...

اما با یک نگاه عمیق در میابد اگر چه کار تمام است،


ولی یک کوک دیگر اگر بزند عمر


کفش بیشتر می شود و کفش کفشتر خواهد شد.


 از یک سو قرار مالی را گذاشته و نمی شود طلب اضافه کند و


از سوی دیگر دو دل است که کوک چهارم را بزند یا نزند...

او میان نفع و اخلاق میان دل و قاعده توافق مانده است.


یک دوراهی ساده که هیچ کدام خلاف عقل نیست...

اگر  کوک چهارم را نزند هیچ خلافی نکرده،


اما اگر بزند به رسالت ۱۲۴ هزار پیامبر تعظیم کرده...

اگر کوک چهارم را نزند روی خط توافق و قانون رفته اما


اگر بزند صدای لبیک او آسمان اخلاق را پر خواهد کرد...

دنیا پر فرصت کوک چهارم است،
و
من و تو کفاش های دو دل...


************************

 خدایا ! دلم بی قرارست ومرغ روحم به پرواز

در آمده و آرامش را از من سلب کرده

این مرغ تازه بال و پر باز کرده را به آشیانه ی خود


هدایت کن و راه را بر او نشان ده تا در آشیانه ی خود


آرام بگیرد و با ذکر و یاد تو قلبی مطمئن و سرشار از ایمان داشته باشد .


 از تو می خواهم که با لطف و


رحمتت درون وجودم را آبیاری کنی تا در آن باغی سر


سبز و زیبا و معطر به وسعتی نامنتهی گسترانیده


شود و چشم معرفت را به سویم بگشا تا تو را بیشتر


بشناسم و حقیقت وجودی تو را بیشتر درک کنم


دیگر این  مرغ   جان  را  صبر  و قرار باقی

 

نمانده ُ  قفس  تنگ  است   و  مرغ   عاشق  پرواز.
  پس
 کی   این  پرنده   ی  عاشقت  را  رها  می  کنی


  تا  در  آسمان  عشقت  عاشقانه  پرواز  کند ؟


ای  کاش   می  دانستم   که   چگونه   رهایم   خواهی  کرد


  و  چگونه   این  پرنده   ی  بی  بال   و  پر


  را  از  شوق  وصالت   به  رقص   در  خواهی  آورد


***********************************

مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد

مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد

به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان

که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد

اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم

وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد

چه زهره دارد اندیشه که گرد شهر من گردد

کی قصد ملک من دارد چو او خاقان من باشد

نبیند روی من زردی به اقبال لب لعلش

بمیرد پیش من رستم چو از دستان من باشد

بدرم زهره زهره خراشم ماه را چهره

برم از آسمان مهره چو او کیوان من باشد

بدرم جبه مه را بریزم ساغر شه را

وگر خواهند تاوانم همو تاوان من باشد

چراغ چرخ گردونم چو اجری خوار خورشیدم

امیر گوی و چوگانم چو دل میدان من باشد

منم مصر و شکرخانه چو یوسف در برم گیرم

چه جویم ملک کنعان را چو او کنعان من باشد

زهی حاضر زهی ناظر زهی حافظ زهی ناصر

زهی الزام هر منکر چو او برهان من باشد

یکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورت

بپوشد صورت انسان ولی انسان من باشد

سر ما هست و من مجنون مجنبانید زنجیرم

مرا هر دم سر مه شد چو مه بر خوان من باشد

سخن بخش زبان من چو باشد شمس تبریزی

تو خامش تا زبان‌ها خود چو دل جنبان من باشد
     

           دیوان شمس  غزل شماره  578


******************************

دوباره پاک می شوم

می رسم به روشنی ...

به آسمان

تمام راه را دویده ام

نفس زنان...

برای با تو بودنم

فقط تو را ستودنم

تمام راه دویده ام

 دوان دوان

به سوی تو

جاودان بی کران...

جان من٬

 روان من

ناتوان از ستودن تو است

لیک٬نیاز من نماز توست

زکات من قلم زدن برای توست

شورهای عاشقانه ای که شعر می شوند

وصف اشتیاق قلب من برای توست

تمام لحظه های من

تمام ناب های من از آن تو

قلم قلم ترانه ام برای تو

تمام هست های من

هر آنچه بر من هست

هر آنچه کز تو از من است

هر آنچه صرف فعل هستن من است...

تمام آن فدای تو...


**********************


از خدای نامتناهی،

حتی بی انتها طلب کردن نیز معقول است

چه برسد به خواسته هایی متناهی و محدود....

 

کانال تذکره الاولیا

tezkar@

************************

ﻣﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺪﻭﺷﯿﻢ ﻭ ﺟﻬﺎﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ

" ﺩﺭ ﺣﻠﻘﻪ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﺮﺁﻧﮑﺲ ﮐﻪ ﭼﻮ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ "

ﻣﺎ ﺯﺍﺩﻩ ﺩﺭﺩﯾﻢ ﻭ ﺭﻩ ﻋﺸﻖ ﺑﭙﻮﯾﯿﻢ "

ﺩﺭ ﺩﯾﺮ ﺧﺮﺍﺑﺎﺕ ﺑﻪ ﮐﺲ ﺣﮑﻢ ﺑﻘﺎ ﻧﯿﺴﺖ "

ﻣﺎ ﺭﻧﺪ ﻭ ﻧﻈﺮﺑﺎﺯ ﻭ ﺣﺮﯾﻔﯿﻢ ﺑﻪ ﻋﺎﻟﻢ "

ﺟﺰ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺲ، ﺧﻮﻥ ﻧﻈﺮﺑﺎﺯ ﺭﻭﺍ ﻧﯿﺴﺖ "

ﻣﺠﺮﻭﺡ ﺯ ﻋﺸﻘﯿﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺷﺎﺩ ﺭﻭﺍﻧﯿﻢ "

ﺍﻧﺪﺭ ﻣﺮﺽ ﻋﺸﻖ ﺑﺠﺰ ﻋﺸﻖ ﺩﻭﺍ ﻧﯿﺴﺖ "

ﻫﻤﺒﺴﺘﺮ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﻏﻢ ﻋﺎﻟﻢ "

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺠﺰ ﻋﺸﻖ، ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺑﺮ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ "

ﺭﺳﻮﺍﯼ ﺟﻬﺎﻧﯿﻢ ﻭ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ ﺑﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩ "

ﻋﻤﺮﺵ ﺑﻪ ﻓﻨﺎ ﺑﻮﺩ ﻫﺮ ﺁﻧﮑﺲ ﮐﻪ ﭼﻮ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ "

ﺟﺰ ﺭﺍﻩ ﻧﻈﺮ ﺭﺍﻩ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻧﺸﻨﺎﺳﯿﻢ "

ﺩﺭ ﻣﺬﻫﺐ ﻣﺎ ﮐﻔﺮ ﺑﺠﺰ ﺟﻮﺭ ﻭ ﺟﻔﺎ ﻧﯿﺴﺖ "

ﻣﺎ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺍﺩﺏ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺳﺠﺎﺩﻩ ﮔﺬﺍﺭﯾﻢ "

ﺍﺯﺣﻠﻘﻪ ﺟﺪﺍﮔﺸﺖ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺣﯿﺎ ﻧﯿﺴﺖ "

ﻣﺤﺼﻮﻝ ﻧﻈﺮ ﺑﺮﻃﻠﺐ ﺩﻭﺳﺖ ﮔﺬﺍﺭﯾﻢ "

ﺍﻧﺪﺭ ﺳﺮ ﻣﺎ ﺟﺰ ﻃﻠﺐ ﺩﻭﺳﺖ ﻫﻮﺍ ﻧﯿﺴﺖ "

ﻣﺎ ﺭﻧﮓ ﻏﻢ ﺍﺯ ﭼﻬﺮﻩ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺰﺩﺍﯾﯿﻢ "

ﺧﻨﺪﺍﻧﺪﻥ ﻭ ﻫﻢ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﺮ ﺧﻠﻖ ﺧﻄﺎ ﻧﯿﺴﺖ "

ﻣﺎ ﺑﻨﺪﻩ ﻋﺸﻘﯿﻢ ﻭ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﯾﯿﻢ "

ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺑﻪ ﺍﻭﯾﯿﻢ ﻭ ﻧﮕﻮﯾﯿﻢ ﭼﺮﺍ ﻫﺴﺖ ﻭﭼﺮﺍ ﻧﯿﺴﺖ


( ﻣﻮﻻﻧﺎ)


*************************************

الهی !

ای بینندهء نماز ها ،

ای پذیرندهء نیاز ها ،

ای دانندهء راز ها و ای شنوندهء آواز ها

ای مطلع برحقایق و ای مهربان بر خلایق عذر های ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر ،

عیبهای ما مگیر که تو قوی و ماحقیر اگر بگیری بر


ما حجت نداریم و اگر بسوزی طاقت نداریم ،


از بنده خطا آید وذلت و از تو عطا آید و رحمت .


      یارب ز کرم بحال من رحمت کن
            بر این دل ناتوان من رحمت کن

       در سینهء دردمند من راحت نه
             بر دیدهء اشکبار من رحمت کن


***********************************

خدایا...🌺

بیاموز به من.....

که لحظه ها در گذرند....

بیاموز به من که هیچ حالتی پایدار نیست.....

که میگذرد....اگر در سختی ام...

اگر دلتنگم....

و در تمام این لحظه ها تو در کنار منی....

به من آگاهی بده تا پذیرا باشم هر لحظه ایی را که میگذرد....

و نشانم بده راه را....

تا سهم خود را به انجام برسانم....

از نیروی بی پایانت بی نصیبم مگذار ....

تا بپیمایم راههای دشوار زندگی را که با حضور تو ممکن میشود.....

نگرانیهایم را بدست تو میسپارم.....

و قدم میگذارم در راهی که تو میخوانی ام.....

و هرچه در این مسیر برایم مهیا کرده ای را با آغوش باز میپذیرم....

هر لحظه با یاد تو خواهد گذشت...

چه سخت و چه آسان...

چه تلخ و چه شیرین...

که با حضور تو همه لحظه هایم به عشق مبدل میشوند....




جالبه وقتی به گذشتشمون نگاه میکنیم

واسه تایم های کمی که برای با خدا بودن گذاشته ایم

سخت افسوس می خوریم؛

هی خودمونو سرزنش می کنیم

اما بازم از روز بعد

منهای خدا زندگی می کنیم...!


عشق فقط خدا


  • ۰
  • ۰


http://s4.picofile.com/file/7892141284/Beautiful_Flowers.jpg


در میکده‌اَت حالِ دلم بارانی‌ست

با جام رخَت مست شدن عرفانی‌ست


ای عارفِ من، کاشفِ من؛ مستم کن

این کُن فَیکون زلزله‌ای رضوانی‌ست


ای جوهر  هر، زیر و زبر، زیباگر؛

از من نگُذر معبر اگر طولانی‌ست


مجذوبِ تواَم، از طلبَت؛ انسانم

هر جذبه به جز جاذبه‌اَت شیطانی‌ست


در عشقِ تو من، گمشده‌ای عریانم

این فقرو فنا سِیْرِ پس از حیرانی‌ست


هرجا که ز شر، بحرِ بشر، طوفان شد؛

آغوش  تو یک معجزهٔ مرجانی‌ست


************************

عاﺷﻘﺎﻥ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﻼﺱ ﺩﺭﺱ ﻣﺎﺳﺖ
ﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﻭ ﺍﺳﺘﺎﺩﺵ ﺧﺪﺍﺳﺖ


ﺩﺭﺱ ﺁﻥ ﺭﺍﻩ ﮐﻤﺎﻝ ﻭ ﺑﻨﺪگی‌ست

ﺷﯿﻮﻩﯼ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺯﻧﺪگی‌ست


ﺑﺎ ﻋﻤﻞ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﺁﺯﻣﻮﻥ

ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺮ ﻋﻘﻞ ﺭﻓﺘﻦ ﺗﺎ ﺟﻨﻮﻥ


ﺑﺎﯾﺪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭼﺸﻢ ﺩﻝ ﺭﺍ ﻭﺍ ﮐﻨﯽ

ﺗﺎ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻋﺮﺵ ﺧﺪﺍ ﻣﺎﻭﺍ ﮐﻨﯽ

ﺩﺭﺱ ﺍﻭﻝ ﺩﺭ ﻭﺻﺎﻟﺶ، ﺍﺷﺘﯿﺎﻕ

ﺩﺭﺱ ﺁﺧﺮ، ﻭﺻﻞ ﻭ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻓﺮﺍﻕ


ﺷﺮﻁ ﺍﻭﻝ، ﻋﺎﺷﻘﯽ، ﺗﺴﻠﯿﻢ ﻋﺸﻖ

ﻭﺭﻧﻪ ﺑﯿﺨﻮﺩ ﺩﯾﺪﻩ‌ﺍﯼ ﺗﻌﻠﯿﻢ ﻋﺸﻖ


ﺷﺎﻫﺪﺍﻥ ﺩﺭﺣﻠﻘﻪ ﺗﺴﻠﯿﻤﻨﺪ ﻭ ﺑﺲ

ﻣﺤﻮ ﺭﺧﺴﺎﺭ ﮔﻠﯽ ﺑﯽ ﺧﺎﺭ ﻭ ﺧﺲ


ﺣﺎﻟﯿﺎ ﺩﺭ ﺣﻠﻘﻪ ﻣﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻃﻮﺍﻑ

ﮐﻌﺒﻪﯼ ﺩﻝ می‌دﻫﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﮐﻔﺎﻑ


ﺣﺎﺟﯿﺎ ﻣﻦ ﻗﺒﻠﻪ ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ

ﺳﻮﯼ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﺗﺒﺴﻢ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ


ﻣﻦ ﻧﻤﺎﺯﻡ ﺳﻮﯼ ﺗﺎﮐﺴﺘﺎﻥ ﻋﺸﻖ
ﺑﺎﺩﻩ ﻣﯽﻧﻮﺷﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻋﺸﻖ

ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺩﺭ ﺣﻠﻘﻪ ﺷﯿﺪﺍﯾﯽ ﮐﻨﻨﺪ
ﺩﯾﻮ ﻭ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﻫﻮﺭﺍﯾﯽ ﮐﻨﻨﺪ
ﺑﺸﮑﻦ ﺍﯾﻨﮏ ﺁﻥ ﺑﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺷﻤﺎﺭ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮﻭﻥ ﺁﯾﺪ ﻧﮕﺎﺭ

ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﺧﻮﺩ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﮐﻨﯽ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻻﯾﻖ ﺟﺎﻧﺎﻥ ﮐﻨﯽ
ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﮔﺮ ﻃﯽ ﺷﻮﺩ ﺭﺍﻩ ﮐﻤﺎﻝ

ﻣﯽﺷﻮﯼ ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺑﻬﺮ ﻭﺻﺎﻝ
ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩ ﺁﻥ ﻭﺣﺪﺕ ﻭ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﯾﺎر
می‌شوﺩ ﭘﺎییز ﻋﻤﺮﺕ ﭼﻮﻥ ﺑﻬﺎر



**********************



الهی!

       نفسی ده که حلقهء بندگی تو گوش کند
                   
                        و
 
       جانی ده که زهر حکمت تو نوش کند .

******************



خداوندا
ترس های بی دلیلم را که ریشه در باور ضعیفم دارد از من بگیر …

جاری کن چشمه ای از آرامش بی مثال خودت را بر قلبم…

و کنارم باش تا یادم بماند که اول و آخر تویی…

و چون تو هستی پس ترسی نیست…

دستهایم را که بگیری

چشم بسته بدون ترس و دلهره به دنبالت می آیم…

و اعتماد و ایمان دارم که مرا به بهترین جایی میبری که میدانی ...


******************************************

خدایا !

من همانم که گاه خندانم، و گاهی گریان.

گاه شکرگزارم، و گاهی در حال گله کردن.

گاه بنده توام، و گاهی بنده خویش!

خدای همیشگی ام!

من مبتلا به گاه و بی گاههای همواره ام.

بیماری که همیشه به نسخه طبیب خویش عمل نمی کند!

اسیر خویشتنم؛

و گاه و بی گاههای اسارت گونه ام مرا در برگرفته است...

معبودا!

بندهای گاهها و بی گاههای زندان تنم را از هم جدا کن!

مرا به آغوش خویش دعوت کن!

که تشنه ترینم به آن ...

تمام این گاه و بی گاههای مدامم را، ببخش ...

به حق بزرگی و مهربانیت
الهی امین


*******************************

چه زیبا خالقی دارم
دلم گرم است می دانم
که باز خورشیدی ،
میان آسمان ، چون نور می آید
چه بخشنده خدای عاشقی دارم
که می خواند مرا ، با آنکه میداند گنه کارم
اگر رخ بر بتابانم
دوباره ، می نشید بر سر راهم
دلم را می رباید ، با طنین گرم و زیبایش
که در قاموس پاک کبریایی ،
 قهر نازیباست
چه زیبا عاشقی را دوست می دارم
دلم گرم است می دانم ، که می داند
بدون لطف او ، تنهای تنهایم
اگر گم کرده ام من راه و رسم بندگی ،
 اما
دلم گرم است ، می دانم ،
خدای من ، خدایی خوب می داند


http://topphoto.persiangig.com/image/topphoto/3136966-lg.jpg

*********************

اگر میخواهید زیبا باشید
یک دقیقه مقابل آینه
پنج دقیقه مقابل روحتان و
پانزده دقیقه مقابل خداوند بایستید
ادم ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی
نمی‌شوند
بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر
 می‌رسند
بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید
آنها را زیبا هم خواهید یافت
زیرا حس زیبا دیدن همان عشق است

************************

داستانک

حاکمی ماهرترین نقاش مملکت خود را مامور کرد که در

مقابل مبلغی بسیار، از فرشته و شیطان تصویری بکشد که

به عنوان آثار هنری زمانش باقی بماند. نقاش به جستجو

پرداخت که چه بکشد که نماد فرشته باشد؟

چون فرشته ای برایش قابل رویت نبود

کودکی خوش چهره و معصوم را پیدا نمود و

روزهای بسیاری آن کودک را کنارش می نشاند و

تصویر او را می کشید تا اینکه تصویری بسیار

زیبا آماده شد که حاکم و مردم به زیبایی آن اعتراف نمودند.

حال نوبت به کشیدن تصویر شیطان رسید،

نقاش به جاهای بسیاری می رفت تا کسی را پیدا کند که

نماد چهره ی شیطان باشد و به هر زندان و

مجرمی مراجعه نمود، اما تصویر مورد نظرش را نمی یافت

چون همه بندگان خدا بودند هرچند اشتباهی نمودہ بودند.
 سالہا گذشت اما نقاش نتوانست تصویر مورد نظر را بیابد.

پس از چهل سال که حاکم احساس نمود دیگر عمرش

به پایان نزدیک شده است به نقاش گفت 

هر طور که شده است این طرح را تکمیل کن

تا در حیاتم این کار تمام شود. نقاش هم بار دیگر به جستجو پرداخت

تا مجرمی زشت چهره و مست با موهایی درهم ریخته را

در گوشه ای از خرابات شہر یافت. از او خواست در

مقابل مبلغی بسیار اجازہ دهد نقاشیش را به عنوان شیطان رسم کند.

او هم قبول نمود. چند روز مشغول رسم نقاشی شد

تا اینکه روزی متوجه شد که اشک از

چشمان این مجرم می چکد. از او علت آن را پرسید؟
 گفت : شما قبلا هم از چهره ی من نقاشی کشیده اید،

من همان بچه ی معصومی هستم که تصویر فرشته را

از من کشیدی. امروز اعمالم مرا به شیطان تبدیل نموده.

داستانی بسیار تامل بر انگیز است،

خداوند همه ما را همانند فرشته ای معصوم آفرید،

این ماییم که با اعمال ناشایست قدر خود رانمی دانیم و

خود را به شیطان مبدل می کنیم.



********************************************

الهی به مستان میخانه ات
به عقل آفرینان دیوانه ات

به مستان افتاده در پای خم
به رندان پیمانه پیمای خم

که خاکم گل از آب انگور کن
هوسهای من آتش طور کن

الهی به آنان که در تو گمند
نهان از دل و دیده مردمند

به خم خانه وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده

می ده که چون ریزمش در سبو
برآرد سبو از دل آواز هو

می معنی افروز و صورت گداز
همه گشته معجون ناز ونیاز

پریشان دماغیم ساقی کجاست
شرابی زشب مانده باقی کجاست

می کو مرا وا رهاند زمن
زآئین کیفیت ما ومن

دماغم زمیخانه بوئی شنید
حذرکن که دیوانه هوئی شنید

مغنی نوای طرب ساز کن
دلم تنگ شد مطرب آواز کن

به میخانه آی و صفا را ببین
ببین خویش را و خدا را ببین

به رندان سرمست آزاده دل
که هرگز نرفتند جز راه دل

تو در حلقه می پرستان در آی
که چیزی نبینی به غیر از خدای

بزن هر چه هواهیم پا به سر
سر مست از پا ندارد خبر

الهی به جان خراباتیان
کز این محنت هستیم وارهان

*************************


غم می آید،من هم سمت تو می آیم خدایا...

 

غم می رود،من نیز می روم

 

نمیدانم وجدانم را کجای این راه جا گذاشته ام؟؟!!!

 

این بار کفش هایم را دور می اندازم....

 

هرگز نمی روم.....................

http://mj1.persianfun.info/img/93/1/ElhamBakhsh19/27.jpg



عشق فقط خدا

  • ۰
  • ۰

همه حرفامو گفتم تا ببینی  

یه روزم دردِ تکراری ندارم 

تو تسکینِ تمومِ درد هامی  

بجز تو با کسی کاری ندارم




آن قرصی که برای درمان می خوری

به خدا می گوید:

مضر واقع شوم یا نافع

(در واقع نافع یا مضر بودنش در دستان خداست)


خدایا دریای پر تلاطم دل من با تو آرام است


آیت الله دستغیب



همیشه دلتنگی ام را در دریای آغوش تو ریختم ،

عجیب این دریا معجزه می کند!

تمام غم را می بلعد

و باز آرامِ آرام است

دریای لاجوردی من،

خدای من . . .


زندگی رانندگی در شب است

اگر نور خدا نتابد

کارت تمام است...


شیشه عطر بهار لب دیوار شکست

و هوا پر شد از بوی خدا،

همه جا آیت اوست

دیدنش آسان است،

سخت آن است که نبینی او را



با قلبت باور کن یکی که مهربونترینه

عاشقته!

 همیشه خیرت را میخواد

لحظه ای چشم ازت بر نمی داره

اراده اش برتر از همه ی اراده هاست

همیشه مراقبته

بهتر از خودت از دلت خبر داره ؛شک نکن

دل بسپار به مهربونیش

میشه پناه دلتنگیات



لا تاخذه سنته و لانوم

خواب سبک هم او را فرا نمیگیرد تا چه رسد به خواب رود

..آیه الکرسی..


هر چیزی ممکن است

در یک چشم به هم زدن تغییر کند

اما ناراحت نباش!

خدا پلک نمی زند...

 

"رجینابرت"


همیشه راهی هست

چون خدایی هست

همیشه نگاهش بهت هست

چون میخواد تو هم یه بار نگاهش کنی

خدا همیشه هست ؛همه جا

لحظه هایی میشه که می تونی ببینیش

با چشم دلت ،با وجودت

لحظه هایی که عطر خدا می پیچه

توی فضای دلت و عاشقت می کنه !

عاشق خودش

همشه راهی هست

چون بودن با خدا مساویه با رها شدن

از هرچی که نگرانت می کنه

تو با بندگی خدا می تونی به اوج برسی

آخه بندگی خدا تو را آزاد می کنه از بندگی اغیار

همیشه راهی هست

چون تو هنوزم به یاد خدایی

وهنوزم می دونی که خدا همه ی زندگیته

پس تنهات نمیذاره

حتی اگر برای توته خط باشه

پس فراموش نکن

همیشه راهی هست

چون خدایی هست...

 

منبع:نجوای عاشقی

najvaye_asheghi@


 

عشق فقط خدا


  • ۰
  • ۰



 استاد حائری شیرازی:

هواپیما را دیده‌اید که از روی زمین اوج می‌گیرد؟

هواپیما دوباره به زمین بر می ‌گردد، اما موشک از


جاذبه زمین خارج می‌شود و دیگر بر نمی‌گردد.

سرعت زیادی لازم است تا موشک از جاذبه زمین خارج شود.

 همان طور که زمین «جاذبه» دارد، «نیت» هم «جاذبه» دارد.

 نیت انسان‌ها گاهی در «جاذبه» خود انسان گیر می‌کند.

بسیاری از اعمالی که انسان به سوی ملکوت می‎فرستد، از جو


خودش نمی‌گذرد؛ او فکر می‌کند آن عملی که فرستاده، رسیده است!

 اما در قیامت که عملش را نشانش می‌دهند می‌بیند


که خیلی از آنها به جاذبه خودش باز گشته است.


خداوند رحمان تنها اعمالی را از ما می پذیرد که صددرصد


نیت خدایی باشد یعنی کاملا با اخلاص و بدون ریا.

عکس های نوشته دار خدا,عکس نوشته های زیبا در مورد خدا,عکسهای جدید برای خدا,عکس خدایا,عکس دعا,عکس مذهبی برای خدا,عکسهای زیبا در وصف خدا,کارت پستال خدا,عکس خدا

**********************************

راحت آبرو نبرید......


یه داستان جالب و آموزنده به نقل ازیک بنده خدا::

:زمانی‌ در بچگی باغ انار بزرگی داشتیم

اواخر شهریور بود، همه فامیل اونجا جمع بودن .

اون روز تعداد زیادی از کارگران بومی در باغ ما جمع شده

بودن برای برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول

بازی کردن و خوش گذروندن بودیم! بزرگترین تفریح ما در این باغ،

بازی گرگم به هوا بود اونم بخاطر درختان زیاد انار و دیگر میوه ها

و بوته ای انگوری که در این باغ وجود داشت، بعضی وقتا میتونستی،

ساعت ها قائم شی، بدون اینکه کسی بتونه پیدات کنه! بعد از نهار بود

که تصمیم به بازی گرفتیم، من زیر یکی از این درختان قایم شده بودم

که دیدم یکی از کارگرای جوونتر، در حالی که کیسه سنگینی پر از

انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی که مطمئن شد

که کسی اونجا نیست، شروع به کندن چاله ای کرد و بعد هم کیسه

انارها رو اونجا گذاشت و دوباره این چاله رو با خاک پوشوند، دهاتی ها

اون زمان وضعشون خیلی اسفناک بود و با همین چند تا انار دزدی،

هم دلشون خوش بود!با خودم گفتم، انارهای مارو میدزی! صبر کن

بلایی سرت بیارم که دیگه از این غلطا نکنی، بدون اینکه خودمو به

اون شخص نشون بدم به بازی کردن ادامه دادم، به هیچ کس هم

چیزی در این مورد نگفتم!غروب که همه کار گرها جمع شده بودن و

میخواستن مزدشنو از بابا بگیرن، من هم اونجا بودم، نوبت رسید

به کارگری که انارها رو زیر خاک قایم کرده بود، پدر در حال دادن

پول به این شخص بود که من با غرور زیاد با صدای بلند گفتم: بابا

من دیدم که علی‌ اصغر، انارها رو دزدید و زیر خاک قایم کرد! جاشم

میتونم به همه نشون بدم، این کارگر دزده و شما نباید بهش پول

بدین!پدر خدا بیامرز ما، هیچوقت در عمرش دستشو رو کسی بلند

نکرده بود، برگشت به طرف من، نگاهی به من کرد، همه منتظر

عکس العمل پدر بودن، بابا اومد پیشم و بدون اینکه حرفی بزنه،

یه سیلی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بکش، من خودم به

علی اصغر گفته بودم، انارها رو اونجا چال کنه، واسه زمستون!

بعدشم رفت پیش علی اصغر، گفت شما ببخشش،

بچس اشتباه کرد، پولشو بهش داد، 20 تومان هم گذاشت روش،

گفت اینم بخاطر زحمت اضافت! من گریه کنان رفتم تو اطاق،

دیگم بیرون نیومدم!کارگرا که رفتن، بابا اومد پیشم، صورت منو بوسید،

گفت میخواستم ازت عذر خواهی کنم! اما این،

تو زندگیت هیچوقت یادت نره که هیچوقت با آبروی کسی بازی نکنی...

علی اصغر کار بسیار ناشایستی کرده اما

بردن آبروی انسانی جلو فامیل و در و همسایه،

از کار اونم زشت تره!شب علی اصغر اومد سرشو

انداخته پایین بود و واستاده بود پشت در،

کیسه ای دستش بود گفت اینو بده به حاج آقا بگو از

گناه من بگذره!کیسه رو که بابام بازش کرد،

دیدیم کیسه ای که چال کرده بود توشه،

به اضافه همه پولایی که بابا بهش داده بود...

 امام علی (علیه السلام) به مالک اشتر: ای مالک!


اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن شاید سحر توبه


کرده باشد و تو ندانی


ارزش سکوت**

روایت داریم که اغلب جهنمی ها جهنمی زبان هستند.


***************************************************


👀 از نگاه نکردن به دختران درحال شنا


تا زیارت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالى فرجه الشریف ...👀


🌹داستان این شهید رو بخونین


ببینین بعضی وقتا گذشتن از یک گناه آدم رو به چه جاهایی که نمیرسونه...🌹


یکی از همرزمانش می گفت:در لحظه ی شهادت ترکشی به


پهلویش اصابت کرد.وقتی به زمین افتاد از ما خواست که او را بلند کنیم.


وقتی روی پایش ایستاد رو به کربلا دستش را به سینه نهاد وآخرین کلام را بر زبان جاری کرد

السلام علیک یا ابا عبدالله.. بعد هم به همان حالت به دیدارارباب بی کفن خود رفت.
 
آیت الله حق شناس در عظمت شهید فرمود: در این تهران بگردید

و ببینید کسی مانند این احمد اقا پیدا می کنید!؟

این شهید را دیشب در عالم رویا دیدم از احمد پرسیدم چه خبر؟

به من فرمود👇

تمامی مطالبی که (از برزخ و...)می گویند حق است .


از شب اول قبر وسوال و ...اما من را بی حساب و کتاب بردند.

بعد استاد مکثی کرد و فرمود 👇

رفقا آیت الله العظمی بروجردی حساب و کتاب داشت

اما نمی دانم این جوان چه کرده بود.چه کرد تا به این جا رسید.

📝 داستان تحول از زبان خود شهید👇

 یه روز با رفقای محل رفته بودیم دماوند.یکی از بزرگترها گفت

احمد آقا برو کتری روآب کن بیار… منم راه افتادم راه زیاد بود

کم کم صدای آب به گوش رسید.از بین بوته ها به رودخانه نزدیک شدم.

تا چشمم به رودخانه افتاد یه دفعه سرم را انداختم پایین و

همان جا نشستم بدنم شروع کرد به لرزیدن نمیدانستم چه کار کنم .

همان جا پشت درخت مخفی شدم …

می توانستم به راحتی گناه بزرگی انجام دهم.

پشت آن درخت وکنار رودخانه چندین دخترجوان مشغول شنا بودن .

همان جا خدا را صدا زدم و گفتم خدایا کمک کن.

خدایا الان شیطان به شدت من را وسوسه میکند

که من نگاه کنم هیچ کس هم متوجه نمی شوداما

خدایا من به خاطر تو ازین گناه می گذرم
 از جایی دیگر آب تهیه کردم ورفتم پیش بچه ها ومشغول درست کردن آتش شدم.

خیلی دود توی چشمم رفت و اشکم جاری بودیادم افتاد

حاج آقا حق شناس گفته بود هرکس برای خداگریه کند

خداوند او را خیلی دوست خواهد داشت .

گفتم ازین به بعد برای خدا گریه میکنم حالم منقلب بود و از

آن امتحان سخت کنار رودخانه هنوز دگرگون بودم واشک میریختم

ومناجات می کردم خیلی باتوجه گفتم یا الله یا الله…

به محض تکرار این عبارات صدایی شنیدم که از

همه طرف شنیده میشد به اطرافم نگاه کردم صدا از

همه سنگریزه های بیابان و درختها و کوه می آمد!!!

همه می گفتند

سبوح القدوس و رب الملائکه والروح…


از آن موقع کم کم درهایی از عالم بالا به روی من بازشد…

 در سال ۱۳۹۱ ،دفترچه ای که ۲۷ سال پس از شهادت احمد اقا


داخل کیفی قدیمی که متعلق به ایشان بود ،بدست آمد .


در آخرین صفحه نوشته بود که👇


💥در دوکوهه مشغول وضو گرفتن بودم که


مولای خوبان عالم حضرت مهدی(عج) را زیارت کردم...💥


📚 کتاب عارفانه

سیره عملی فراراز گناه شهید احمد علی نیری

شهدا برای ما حمدی بخوانید که شما زنده اید و ما مرده...




***************************

خدایا

تجربه مهربونی تو و فراموش کاری من همیشه برام تازگی داره!

هر بار که میترسم و تو در آغوشم میگیری

هر بار که دلتنگ میشم و تو محکم دستامو میگیری

هر بار که تو تاریکی شب گم میشم و تو فانوس به دستم میدی

هر بار که آرزو میکنم و تو شگفت زده ام میکنی

هر بار که تا میخوام فریاد بزنم "کجایی؟!" تو آهسته در گوشم میگی: کنار تو

هر بار که دلم بیتاب مهربونیت میشه و تو بیتاب تر از من، آرومم میکنی ...

خدای من

هر بار که فراموشت میکنم و تو فراموشم نمیکنی ،

هر بار برام تجربه تازه ای هست احساست

بزرگــتر از قبل ...

مهربانــتر از قبل ...

محبوبــتر از قبل ...

چه حس خوبیه وقتی "دوستت دارم" از قلبم میگذره و تو بی واسطه میشنوی ...

به همین سادگی ...

خدای من، چه خوبه تو رو داشتن

خدایا دوووستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

بیشتر از همیشه دوستت دارم


**********************

این که دلت قرص باشد که یکی همیشه هست ...


همیشه برایت وقت دارد و آغوشش برایت باز است؛


این که اگر نصفه شبی بغض امانت را برید یکی هست که


همیشه بیدار است و به درد و دلهایت گوش می کند،

که اگر بهانه بگیری اگر کج خلقی کنی باز هم کنارت هست؛او همیشه


هست حتی وقتی فرسخ ها فاصله افتاده بین تو و وعده هایت به او ...

اگر دلت شکست و با هر که سخنِ دلت را گفتی و باز سبک


نشدی تازه می فهمی هیچکس نمی تواند جای او را بگیرد.

این که عزیزترین هایت؛مهربان ترین ها هرچقدر هم


هوایت را داشته باشند؛هر چقدر گوش باشند برای حرفهایت،


هرقدر که سعی کنند آرامت کنند باز تهِ دلت آرامشی می خواهد از جنس او ...


او همیشه هست چه آن زمان که از فرط خوشی یادت می رود او را ...


آن زمان که دنیایت آرام است خوشی ها به


تو روی می آورند و یادت می رود آرامشت را مدیون اویی...


و چه آن زمان که دلت آنچنان از زمانه می گیرد که


حضورش را بیشتر از همیشه حس می کنی.

این که خدا همیشه هست حالِ دلم را خوب می کند این که در


تمام مسیرها همراهی ام می کند شوقی می شود برای پریدنم تا اوج ...

دلم می خواهد هوایی شوم هوایی کسی که همیشه هوایم را دارد ...


***********************************************************

پروردگارم....

در مستجاب نشدن دعاهایم حکمتی نهفته است که خود فقط به آن علم داری.

میدانم دعاهایم میشنوی

واما من در محکمه جهل خویش تو را به براورده نکردن حاجاتم محکوم میکنم...

در مقابل دستهای گشوده شده ام بسوی آسمان آرام در

گوش من زمزمه میکنی شکیبا باش بنده ام...

در پنهان اموری را برایت کنار گذاشته ام که خوشایند تو خواهد بود...

پروردگارم....

برای نداده هایت شکرگزارم چون میدانم خیر مرا تو فقط میدانی...


و برای داده هایت شکرگزارم.....


تو مرا انسان آفریدی...

و چه زیبا نعمتی است این نعمت...

مرا انسان آفریدی...

سرور کاینات جهان...

وهمه چیز درخدمت من

پروردگارم نگذار با ناسپاسی، این داده ات را از یاد ببرم...
 
بگذار تمام امورم را به تو بسپارم...

سکان کشتی را تو بدست بگیر...

انسانیتم را از من پس نگیر..

پروردگارم بگذار شکرگزار نعمتهای دیده و ندیده ات باشم

و طغیان نکنم به بهانه انسان بودنم...

بگذار همیشه تنها بنده تو باشم....


*********************************************

اهل نماز میشوم , جمله نیاز میشوم
سوی حجاز میشوم "باز مقابلم تویی"

باده ناب میشوم , شعروکتاب میشوم
یکسره خواب میشوم"باز مقابلم تویی"

همره موج میشوم , راهی اوج میشوم
فوج به فوج میشوم "باز مقابلم تویی"

سایه ماه میشوم , در ته چاه میشوم
راهی راه  میشوم  "باز مقابلم تویی"

توی رواق میشوم , کنج اتاق میشوم
بسته به طاق میشوم "باز مقابلم تویی"


اینهمه مردمیشوم , مخزن درد میشوم
ساکت و سرد میشوم "باز مقابلم تویی"

از همه دور میشوم ,نقطه کور میشوم
زنده به گور میشوم "باز مقابلم تویی"

همدم خوار میشوم ,بی کس و یار میشوم
بر سر دار میشوم  "باز مقابلم تویی"

                                              "مولانا"


**************************************************

در آسمان درها نهی
در آدمی پرها نهی

صد شور در سرها نهی
 ای خلق سرگردان تو


عشقا چه شیرین خوستی
عشقا چه گلگون روستی

عشقا چه عشرت دوستی
ای شادی اقران تو


ای بر شقایق رنگ تو
جمله حقایق دنگ تو

هر ذره را آهنگ تو
در مطمع احسان تو


ای خوش منادیهای تو
در باغ شادیهای تو

بر جای نان شادی خورد
جانی که شد مهمان تو


من آزمودم مدتی
بی تو ندارد لذتی

کی عمر را لذت بود
بی ملح و بی پایان تو


                                               "مولانا"


http://photokade.com/wp-content/uploads/khoda-eshgh-photokade-10.jpg

***********************************************

ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزم
ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم

ای نورهر دو دیده از تو کجا گریزم

ای گردنم ببسته از تو کجا گریزم

ای شش جهت ز نورت چون آینه ست شش رو

وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم

دل بود از تو خسته جان بود از تو رسته

جان نیز گشت خسته از تو کجا گریزم

گر بندم این نظر را ور بسکلم نظر را

از دل نه ای گسسته از تو کجا گریزم

                                             "مولانا"


********************************************

خدای من!

تو آرزوی منی!

من روسیاه توام!

عفو تو را به وسعت آرزوهایم از تو می طلبم.

به زشتی اعمالم مواخذه نکن

چرا؟

چون

کرم تو ازجرم وگناه من بیشتر است...

حلم تو از مکافات اعمالم وسیع تر است...

من ازگناهم به تو فرار کرده ام

وعده ی اغماضت را طلب می کنم

خوش گمانییم را به تو جستجو می کنم پس مواظبم باش


**********************************


تنها تویی , تنها تویی , در خلوت تنهایم

تنها تو میخوانی مرا , با این همه رسواییم

جان گشته سرتا پا تنم,از ظلمت تن ایمنم


شو آفتاب روشنم , پیدا به نا
پیداییم

من از هوسها رسته ام,از آروزوها جسته ام

مرغ قفس بشکسته ام ,شادم زبی پرواییم

دانی که دلدارم تویی,دانم خریدارم تویی

یارم تویی, یارم تویی, شادی از این شیداییم

************************************


عشق فقط خدا

  • ۰
  • ۰

تا خدا فاصله ای نیست بیا

با هم از پیچ و خم سبز گیاه تا ته پنجره بالا برویم

و ببینیم خدا

پشت این پنجره

لحظه ای کاشته است

تا خدا فاصله ای نیست بیا با هم از غربت این نادانی

سوی اندیشه ادراک افق

مثل یک مرغ غریب

لحظه ای پَر بزنیم

کاش میشد همه ی سطحِ پُر از روزنِ دل

بستر سبزِ علف های مهاجر میشد

یا همان فهمِ عجیبِ گل سرخ

یا همین پنجره گرد غروب

تا مرا با تو از این سادگیِ مبهمِ ترس

ببرد تا خودِ آرامشِ احساسِ پُر از فهمِ وصال

تا خدا فاصله ای بود اگر ،

من چه می دانستم که اقاقی زیباست!

یا گلِ سرخ پر از سِر خداست!

یا اگر بود که من لای اوراقِ پُر از سجده ی برگ

رمز تسبیح نمی نوشیدم!

و از آن رویشِ مرطوبِ شعورِ من و تو

در دلِ گرم و پر از شور امید

خطی از عشق نمی فهمیدم!

من

به پرواز خدا ، در دل من ، در دل تو

مثل هر صبحِ پُر از آیه و نور ؛ بارها معتقدم

و قسم می خورم این بار به هر آیه ی نور

تا خدا
فاصله ای نیست بیا ...



khodayeman-ax- (2)


نگاه خدا


برای
تمام آنچه دلم را شکست 
آنچه ناگفتنی بود و درد شد
آنچه آشوبم کرد و بیقرار
سکوت می کنم ...

سکوتی
به رنگِ چشمانی غمگین
 و قلبی شکسته ...

و آرامشم
نگاه خداییست 
که می خواند سکوتم را
و پاسخ تمام ناگفته های من است

khodayeman-ax- (3)


یک نفر هست که از پنجره‌ها
نرم و آهسته مرا میخواند

گرمی لهجه بارانی او
تا ابد توی دلم میماند

یک نفر هست که در پرده شب
طرح لبخند سپیدش پیداست‌

مثل دوران خوش کودکیم‌
پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌

یک نفر هست که چون چلچله‌ها
روز و شب شیفته پرواز است

توی چشمش چمنی از احساس
توی دستش سبد آواز است

یک نفر هست که یادش هر روز
چون گلی توی دلم میروید

آسمان، باد، کبوتر، باران‌
قصه‌اش را به زمین میگوید

یک نفر هست که از راه دراز
باز پیوسته مرا میخواند

گاهگاهی ز خودم میپرسم
از کجا اسم مرا میداند ...



khodayeman-ax- (4)

خدایا

نمی دانم چرا آنقدر بزرگ نشده ام،
که تو را تنها در مواقع سختی نخوانم!

چرا وقتی همه چیز خوب هست،
کمتر تو را صدا می کنم!

چرا وقتی سالم و شاداب هستم،
کمتر تو را شکر می گویم!

چرا تنها وقتی که درد و اندوه و غصه ای سراغم می آید، سراغت را میگیرم!

پروردگارا ...

درخواستم از تو روحی وسیع است

 آنقدر که فراموش نکنم، در خوشی ها باید بیشتر تو را صدا کرد ...

چون این "تو" هستی که دلیل تمام لبخندها،

شادیها، خوشی ها و اتفاقات زیبای زندگیم هستی ...

خداوندا ...

احساس شیرین بودنت را، در تک تک لحظه های زندگی

به من هدیه فرما


ای مهربانـــترین مهربانان



khodayeman-ax- (7)

پناه
میبرم به خدا
از عـیبی که «امروز» در خود می بینم،
و «دیروز»؛
دیگران را به خاطر هـمان عیـب؛ ملامت کرده ام ...

محتاط باشیم؛ در «سرزنش»؛
و «قضاوت کردن دیگران».
وقتی؛
نه از «دیروز او» خبر داریم؛
نه از «فردای خودمان» ...

khodayeman-ax- (8)


نگاه متفاوت


روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباسهای کهنه فرزندش و


تفاوت او با بچه های دیگر نگاه می کرد.

ماشین گران قیمتی جلو پارک ایستاد و مرد شیک پوشی از آن پیاده شد و


با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغوش داشت باز کرد ...

با حسرت به آنها نگاه کرد و از ته دل آه کشید...


آنها کودک را روی تاب گذاشتند.


خدایا! چه میدید! پسرک نابینا بود.


با نگاه به جستجوی فرزندش پرداخت، او را یافت که


با شادی از پله های سرسره بالا می رفت.


چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد ...



http://s4.picofile.com/file/8178428834/%D9%82%D8%AF%D8%B1_%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87_%D9%87%D8%A7.jpg

وقتی چیزی در حال تمام شدن باشد،
عزیز میشود!

یک لحظه آفتاب در هوای سرد،
غنیمت میشود!

خدا در مواقع سختی ها،
تنها پناه میشود!

یک قطره نور در دریای تاریکی،
همه‌ی دنیا میشود …

یک عزیز وقتی که از دست رفت،
همه کس میشود …

پاییز وقتی که تمام شد٬
به نظر قشنگ و قشنگتر میشود!

و ما همیشه دیر متوجه میشویم!

" قدر داشته‌هایمان را بدانیم…
چرا که خیلی زود ، دیر میشود ..."

مجموعه ای جدید از عکس نوشته های الهام بخش برای زندگی

الهی

ای نام توشیرین🌹

ای ذات تودیرین🌹

خوشم که معبودم تویی🌹

خرسندم که مقصودم تویی 🌹

الهی🌹

کینه راازسینه ام بزدای🌹

زبانم راازدروغ وتهمت نگه دار🌹

اگرنعمتم بخشیدی شاکرم کن🌹

اگربه بلاافکندی صابرم کن🌹

اگرآزمودی پیروزم کن.🌹


نجوای صبحگاهی

چه خوشبختم

تا  تو با منى و در یادم 

میان تنگناى راه

در تب تند زندگى

به وقت یأس

به گاه یادهاى خوب

در نبض لحظه هاى عشق

 و معجزه هاى کوچک و

رؤیاهاى بزرگ

خدایا

رفیق تنهائیهاى من

با من که باشى

سیاهى پر نکند وجودمرا

و غبار نگیرد هواى دلم

و ترس نبندد راه امید

دستهاى تو تا امروز و از این پس

خانه ى من است

 سراى عشق

 و من با تو

نهایت قصه هاى کودکى ام

همان پایان هاى شاد

 مرا از من گریزى نیست و هراسى

کسى با من  در جنگ نیست

من پر هستم از تو 

و پر هستم ازعشق خویش

و هر بار که بوى یأس مى آید

 مى شنوم

سوت فاصله را

و باز به سوى تو مى آیم

و تو لبخند مى زنى در آغوشم

با تو بودن را اضطرابى نیست  

تو امنیت  طوفانى

مرا بى توآغازى نیست

چون همیشه شروعم باش

همه ى دلیل بودنم
خدا
افسانه سلیمی

سبحان الله و الحمدالله ولا اله الا الله و الله اکبر

براى هر تسبیح ده درخت در بهشت امام باقر (ع ) گوید:

رسول خدا (ص ) به مردى گذر کرد که در باغستانى درخت مى کاشت .

نزد او ایستاد و فرمود: تو را دلالت نکنم بر کشت درختانى که

ریشه هایشان برجاتر و رسیدن میوه هایشان زودتر

و میوه هایشان بهتر و پاینده تر باشند؟ گفت :

چرا، مرا بدان راهنمائى کن یا رسول الله . فرمود:

چون بامداد و پسین کنى ،

بگو سبحان الله والحمد لله و لا اله الا الله والله اکبر

زیرا اگر آن را گویى به شماره هر تسبیح ده درخت در بهشت دارى

از انواع میوه و آنها از باقیات صالحاتند. فرمود:

آن مرد گفت : پس به راستى یا رسول الله ،

من شما را گواه گرفتم که این نخلستان من وقف است

و قبض شده است بر فقراى مسلمانان که مستحق صدقه باشند.

عشق فقط خدا

  • ۰
  • ۰

قایقی ساخته ام..
جنسش از راز و نیاز


بادبانش از صبر، دکلش از ایمان
در شبی مهتابی _


سفری دور و دراز، می کنم از لب دریا آغاز

دل به امواج بلا خواهم داد...


اگرم ساز مخالف زند و باد به همراهی طوفان
خواهد
که مرا منصرف از راه کند


راه بیراهه کند، مضطر و درمانده کند

.. باکی نیست


من به همراه دعایی دارم

و به دل قطب نمایی دارم


و اگر در طی راه،،

به عنادی شکند زورق امید مرا گردابی

.. باز اندوهی نیست


بازوانی دارم

میزنم آب و شنا می کنم و میدانم

که «« خدایی »» دارم


که اگر خسته شدم دست گیرد بی شک

و به ساحل برساند به یقین....


خدایا

دلم می خواهد دفتر مشقم را باز کنم

و دوباره تمرین کنم!

الفبای زندگی را...

من چیزی شبیه زندگی کردن را

فراموش کرده ام...

می خواهم خط خطی کنم

تمام آن روزهایی را که دلم شکست

دلم می خواهد اگر معلم گفت

در دفتر نقاشیاتان

هر چه می خواهید بکشید

این بار... تنها و تنها

نردبانی بکشم به سوی تو

خدای من






دعا یعنی : طلب استعداد کردن بنده از مولا؛

رحمت حق هر لحظه جاری و ساری است

کافیست ظرفت را برگردانی...

 

استاد فیاض بخش


منظومه شمسى داریم،خورشید مرکز است،

زمین به دورش میچرخد

و در هر 365 روز تقریبا یک دور به دور خورشید میچرخد،

همچنین به دور خودش میچرخد،

خیال میکنیم که اینها امورى است که باید باشد

و خلاف اینها محال است

چنین چیزى نیست،

سر رشته همه اینها به دست ‏خداوند است

اگر کسى نظر به مسبب الاسباب داشته باشد

فورا میفهمد که نگهدارنده همه اسباب،

یعنى آن قدرتى که

تمام اسباب و وسائط و وسائل در اختیار اوست،

ذات مقدس پروردگار است

 

آشنایی با قرآن

(خلاصه آثار شهید مطهری)


مطالب خواندنی, امید به خدا


گر نگهدار من آنست که خود میدانم ..


شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد...



هر چیزی از جنس خداست.


می دونی چرا؟


چون جز خدا چیزی وجود نداره!


و نقطه ی مقابل خدا «هیچی»یه.


پس هر چیزی لیاقت اینو داره که عاشقش بشی!


البته اینو فراموش نکن: گاهی اوقات خشم هم یکی از جلوه های عشقه!


امید یعنی اینکه بدونی:


    برای انجام کارهای بزرگ همیشه نمیشه یک گام بزرگ برداشت


    بعضی وقتا هم باید یه عالمه گام کوچیک برداریم.


مطالب خواندنی, امید به خدا

امید یعنی بدونی٬ تا هستی میتونی تغییر کنی و دنیا رو تغییر بدی.

امید یعنی بدونی٬ خداوند دوستت داره و اگه به تو زمان داده

معنیش اینه که توی این فرصت میشه یه کارایی کرد.

امید یعنی این که همیشه بخشش خداوند را از اشتباه خود بزرگتر بدانیم.

امید یعنی این که اگر دانه ی زندگی صد بار از دستمان رها شد٬باز

هم برای برداشتن و به مقصد رساندن آن به ابتدا

برگردیم این بار٬ محکم تر گام برداریم.



الهی! مخلصان به محبت تو می نازند و عاشقان به سوی تو می تازند.


کار ایشان تو بساز که دیگران نسازند،


ایشان را تو نواز که دیگران ننوازند



http://app.akharinkhabar.ir/AndroidOnlineNewsImage.aspx?id=8756687

روان شناسان می گویند:عواملی که باعث

سلب آرامش از انسان می شود عبارتند از:

نگرانی از حوادث آینده،نگرانی از مرگ،نگرانی از جنگ،نگرانی از فقر،نگرانی از شکست و...

و باز روان شناسان بر این باور می باشند:تنها چیزی که می تواند

به همه این نگرانی ها پایان دهد ایمان به خداوند می باشد...ا

میدتون ب خدا باشه...ایامتون قشنگ...

غصه نخور...
تو خدایـــی داری...
که بزرگ است؛ بزرگ...
و به قول سهرابـــ : در همین نزدیکیست...
ای دل کوچکـــ من...
بگذار غم و غصه ببارد...
شاید
شاید اینبار خـــــدا میخواهد که
پس از بارش غم...
و
پس از خواندن نامش هردم...
آسمان دل تو صـــاف شود
و
نگاهت به همه اهل زمین پاکـــ شود...
شاید اینبار خـــدا میخواهد که خودش چتـــر تو باشد...
که بمانی...
نروی
ودگر بار نگویـــی:
"سهـــراب"
قایقـــت جا دارد؟!


عشق فقط خدا

  • ۰
  • ۰


فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم


طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که در این دامگه حادثه چون افتادم


من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم


سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض

به هوای سر کوی تو برفت از یادم


نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم


کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت

یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم


تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق

هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم


می‌خورد خون دلم مردمک دیده سزاست

که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم


پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک

ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم


تو مسجود ملائک بودی

همسخن خدا بودی

خدا تو را گرامی داشت

و از روح خود در تو دمید

تو را خلیفه ی خود معرفی کرد

تمامی نامها را خدا به تو آموخته بود

تو را که ساخت به خود مرحبا گفت

تمامی فرشتگانش را، در پای تو افکند،

اما تو با خویش کاری می کنی که گاهی

از نگاه کردن خودت در آینه هم

شرمسار می شوی...



خدا در روستای ماست  

خدا در روستای ما کشاورز است  

خدا را دیده ام با کارگر ها

مهر را می کاشت  

ایمان را درو می کرد  

خدا روی چمن ها می دمید

و می دوید از روی شالیزار  

خدا با باد و گندمزار می رقصید  

گهی با ابرها می رفت 

گهی با باد می آمد  

و اشکش را تهی می کرد 

روی کشتزار روستای ما  

خدا در روستای ماست  

خدا در روستای ما کشاورز است  

ولی با کدخدای روستای ما برادر نیست  

خدا از آبشارِ کوههای روستا جاریست  

خدا در روستای ما کشاورز است  

کنارِ چشمه یِ پاکی  

من او را دیده ام با دستهای ساده و خاکی  

خدا هم همچو دیگر مردمان روستا 

از کدخدا شاکی  

من از این روستای سبز 

و از این  بوی شالی گشته ام سرمست  

میان روستای ما خدا هر جا که 

بوی گندم و آبُ علف باشد در آنجا هست  

خدا در روستای ماست  

خدا در روستای ما کشاورز است

 

تصنیف گروه مستان و همای


از یکی از معصومین پرسیدند:

چرا دعاهای ما مستجاب نمی شود؟

فرمودند: زیرا کسی را که می خوانید ،نمی شناسید...

 

«استاد فاطمی نیا»


علامه طباطبائی:

برگی که از درخت ، بر زمین می افتد ،

در عالم تاثیر گذار است ؛

چطور فکر می کنید ،

گناه کردن در عالم ،

بی اثر باشد...

 

منبع متن: Tezkar


نزدیک شدن به افراد

موجب دریافت انرژی مثبت و منفی از آنهاست

وقتی کسی به ما توجه می کند

گاهی از فاصله های زیاد روی ما تاثیر دارد

حالا ببینید تقرب به خدا و نظر لطف او

چقدر انرژی بخش خواهد بود

و ما چقدر به این انرژی احتیاج داریم

کمی توجه کنیم

لطف خدا را  هنگام تقرب درک خواهیم کرد...

 

استاد پناهیان


مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد تقى آملى

مى فرمودند : در خواب دیدم دشمنى به من حمله کرد

من با آن دشمن درگیر و گلاویز شدم

این دشمن مرا رها نمى کرد من براى اینکه

از شرّ او رها شوم دست او را به شدت گاز گرفتم

که بلکه مرا رها کند و در این حال از خواب بیدار شدم

دیدم دستم در دهان خود من است

و به شدّت دست خودم را گاز گرفته ام؛

در همان عالم خواب به من فهمانیدند

که دشمن تو کسى نیست جز خودت

پس از خودت نجات پیدا کن

این گونه خوابهاى خوب را هم خدا

نصیب هر کسى نمى کند...

 

نفس اژدرهاست او کی مرده است

از غم بی آلتی افسرده است

مولانا


گاهی خدا را صدا کن

بی آنکه چیزی بخواهی

بی آنکه گله ای کنی

بی آنکه بگویی چرا... کاش... اگر؛

بی آنکه تمام آنچه که نیست را به او نسبت دهی

بی آنکه حتی بخواهی توبه کنی

گاهی فقط خدا را صدا کن

او برای جنبیدن حروف نامش روی زبان تو

انتظار می کشد...

 

منبع: instagram

mehr.bano.1354@


ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من

وی نام تو روشنگر شام و سحر من

جز نقش تو نقشی نبود در نظر من

شب ها منم و عشق تو و چشم تر من

در برگ درختان سر گیسوی تو دیدم

هر منظره را منظری از روی تو دیدم


چشم همه ی عالمیان سوی تو دیدم

با یاد تو شادست دل در به در من


چون تشنه ی گرمازده ی خسته دویدم

بسیار از این شاخه به آن شاخه پریدم


آخر به طربخانه ی عشق تو رسیدم

اما به طلب سوخت همه بال و پر من

غم نیست کسی را که دلش سوی خدا بود

هر جا نگرم یار تویی جز تو کسی نیست


از غم نفسم سوخت ولی همنفسی نیست

بی نغمه ی تو باغ جهان جز قفسی نیست

غیر از تو به فریاد کسان دادرسی نیست

ای دوست تویی دادرس و دادگر من


محروم کسی کز تو جدا بود و ندانست

در گوش دلش از تو صدا بود و ندانست


آثار تو در ارض و سما بود و ندانست

عالم همه آیات خدا بود و ندانست

ای وای اگر نفس شود راهبر من

هر پل که مرا از تو جدا کرد شکستم

یاد تو مرا از غم بیهوده رها کرد

عشق تو مرا شاعر انگشت نما کرد


گفتم به همه خلق که این طرفه خدا کرد

بی لطف توکاری نرود از هنر من

من بی کسم و جز تو خدایی که ندارم

گر از سر کویت بروم رو به که آرم

بر خاک درت گریه کنان سر بگذارم

خواهم که به آمرزش تو جان بسپارم


اینست دعای شب و ذکر سحر من



ابیاتی از شعر ناله ای در شب
اثر استاد مهدی سهیلی


شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد

زنده در گور غزلهای فراوان باشد

نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت

نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد

سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن

مگذار این همه خورشید هراسان باشد

مگر اعجاز جز این است که باران بهشت

زادگاهش برهوت عربستان باشد

چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست

تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد

فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها

راز خندیدن یک کودک چوپان باشد

چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده

از تحیر دهن غار حرا وا مانده

عشق تا مرز جنون رفت در این شعر محمد

نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد

شأن نام تو در این شعر و در این دفتر نیست

ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست

از قضا رد شدی و راه قدر را بستی

رفتی آن سوتر از اندیشه و در را بستی

رفتی آنجا که به آن دست فلک هم نرسید

و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید

عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته

جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته

پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد

چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد

آنچه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز

سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز

شاعر این سیب حکایات فراوان دارد

چتر بردار که این رایحه باران دارد...  

 

سیدحمیدرضا برقعی




خــدا

واژه ی بینهــــایتــ زندگیتــــ

مفهوم جـاری شده در رگــ هستی...

هـــر آنچه هستـــ در اختیار خداستــــــ

از خـــدا بخواه

آنقــــدر بی نهایتــــــ است که

می توانی با خیال آســوده

نشدنی هایتــــ را به او بسپــاری

و بدانی تنهــــا

وجــود او تـــمام غیر ممکـن های زندگیت را

ممکـن می کند...


محبین واقعی خدا

به غیر خدا پناه نمی برند

و اگر به موجودی توجه دارند

به این جهت است:

که آن آیه ای از وجود خداست

 

استاد شیخ محمد باقر تحریری


خدایا

دلم می خواهد دفتر مشقم را باز کنم

و دوباره تمرین کنم!

الفبای زندگی را...

من چیزی شبیه زندگی کردن را

فراموش کرده ام...

می خواهم خط خطی کنم

تمام آن روزهایی را که دلم شکست

دلم می خواهد اگر معلم گفت

در دفتر نقاشیاتان

هر چه می خواهید بکشید

این بار... تنها و تنها

نردبانی بکشم به سوی تو

خدای من


عشق فقط خدا


  • ۰
  • ۰



خدا حرفهایمان را شنید


دوستى مى گفت : بچه بودم ، نمیدانستم ،


فکر میکردم خدا همسایه ی ماست ...


همیشه همه می گفتند که مسجد خانه ی خداست


و ما همسایه ی دیوار به دیوار مسجد بودیم ...


همیشه هم که صدای قرآن و اذان می آمد ،


همه می گفتند این کلام خداست ...


تصورم از خدا انسان مهربانی بود که


هر روز صبح و ظهر و عصر همه را صدا می زند


تا با هم حرف بزنند و مشکلاتشان را به او بگویند .


تا خدا کمکشان کند .... هرکسی هرمشکلی دارد میرود و


به خدا می گوید و خدا هم همیشه آنقدر مهربان و


توانا است که به همه کمک می کند ....


آن موقع من هم هر وقت که کار بدی میکردم


می رفتم حیاط پشتی کنار دیوار خانه ی خدا و


با خدا حرف می زدم و می گفتم که چه کار بدی کرده ام ،


کمکم کند تا تنبیه نشوم .... یک روز میخواستم نقاشی بکشم


رفتم تا از سر میز برادرم برگه بردارم . قدم آنقدر نبود که


به میز خوب دید داشته باشم . به زور کاغذ ها را دیدم یکی


را گرفتم و کشیدم که اتفاقی لیوان مورد علاقه ی برادرم که


روی برگه ها بود و پر از مداد و خودکار ، افتاد و شکست ...


میدانستم برادرم مرا تنبیه می کند ،


بدو بدو رفتم به حیاط پشتی تا با خدا حرف بزنم و


بگویم اتفاقی لیوان برادرم را شکسته ام ...


خواهر کوچکم صدای مرا شنید که داشتم با دیوار


بلند بلند حرف میزنم .


جلو آمد و پرسید چرا با دیوار حرف میزنی ؟


خواستم بگویم با خدا حرف میزنم که مادرم را


لحظه ی پشت پنجره ی آشپزخانه که به حیاط پشتی دید داشت دیدم ...


حرف هایم را قطع کردم تا مادرم کنار برود .


بعد به خواهرم گفتم اینجا دیوار خانه ی خداست ...


خدا حرف های همه را می شنود و به همه کمک می کند و ...


خواهرم هم خوشحال شد و از خدا یک عروسک خواست .


نمیدانم چطور مشغول بازی شدیم و همه چیز یادمان رفت


تا اینکه صدای در حیاط را شنیدیم ، بدو بدو برای باز کردن در دویدیم ،


پدر و برادرم پشت در بودند . خواهرم تا پدر را دید خوشحال شد ،


در دستان پدرم عروسکی بود که آرزویش را داشت و داد زد


داداش راست میگفتی خدا حرف هایمان را شنید ...


برادرم هم خم شد و یک دفتر نقاشی به من داد و


گفت خدا گفته که حواست نبوده و لیوان مرا شکسته ی ،


اشکال ندارد اما از این به بعد بیشتر مواظب باش ...


خیلی خوشحال شدم ، با خواهرم رفتیم پیش دیوار خانه ی خدا تا تشکر کنیم ...


در باور ما خدا آنقدر بزرگ و مهربان نقش گرفته بود که او


را حلال همه ی مشکلات میدانستیم ...


بعد ها متوجه شدم که مادرم حرف های مارا شنیده و


تلفنی به پدر و برادرم همه چیز را گفته .


اما خیلی خوشحال شدم چون پدر و مادر و برادرم باوری از خدا


را در ذهن من و خواهرم ساخته اند که هیچ چیز و


هیچ کس دیگر نمیتواند آن را خراب کند .


( خدا بزرگتر از آن است که بتوان تصور کرد )



کلاف سر در گم ِ افکار مایوس کننده ات را قیچی کن و بر تمام

                            خط های کج و معوج دفتر زندگیت خط قرمز بکش .

        نفس عمیقی بکش ، ریه هایت را از بوی اذانی که از

                                                               دوردست ها می آید پر کن .

حالا ؛ قلم را بردار ، توکّلتُ عَلَی الله بگو ...

                                        و در آخرین سطر گذشته ات بنویس :

                               پس از این ذکر بی احساس ممنوع        

                                  نمازی بی لبــاس یــاس ممنوع

                               بـرای شـاخه های خشک شیطـــان       

                                  رفیق و مونسی جز داس ممنوع

نقطه سر خط :

دو پلّه ی دیگر تا آسمان مانده ، دو پلّه ای که بتوانی اجابت

                                                       لبیک هایت را به انتظار بنشینی ،

                    دو پلّه ای‌ که خودت با چشم خودت ببینی که ...

                                                   بر پشت ستم کسی تبر خواهد زد !

دو پلّه ی دیگر تا آسمان مانده ، دو پلّه تا خدا ؛

        و تو اهل هر کجا که باشی ،  اگر تا حوالی خدا آمده باشی ،

             می دانی که سلامی باید گفت و این که جوابی باید بیاید !

و تو اهل هر کجا که باشی ، به دلت خواهد افتاد که ...

                السّلام علیکَ یا عشق ... بگویی تا روشن شوی ،

                                                   روشن تر از تمام ستاره های خدا ؛

تا پرنده شوی ، پرنده تر از آسمان خدا و تازه شوی ، تازه تر از باران ! 

و از همان جاست که سپیدی دفتر زندگیت را کشف می کنی ،

می شوی کاشف شفافیت سیّالی که در لابه لای ذرّاتِ غبارآلود

                                                       روزمرّگی هایت محو شده است .

دهانت را با ذکر یا علی معطر کن ، دو رکعت عشق به جا بیاور .

از هیچ زخمی و زخمِ زبانی نهراس و هر وقت زخمیِ همّتِ کوفیانه ی

خلق شدی ... رو به قبله ی دلت نیّت کن :

                                                      زخمم دوباره وا شد و اِیّاکَ نَستَعین ...



10پند از مرحوم اسماعیل دولابی


1. هر وقت در زندگیات گیری پیش آمد و راه بندان شد،

بدان خدا کرده است؛ زود برو با او خلوت کن و بگو با

من چه کار داشتی که راهم را بستی؟ هر کس گرفتار است،

در واقع گرفته ی یار است.


2. زیارتت، نمازت، ذکرت و عبادتت را

تا زیارت بعد، نماز بعد، ذکر بعد و عبادت بعد حفظ کن؛

کار بد، حرف بد، دعوا و جدال و…

نکن و آن را سالم به بعدی برسان. اگر این کار را بکنی، دائمی می شود؛

دائم در زیارت و نماز و ذکر و عبادت خواهی بود.


3. اگر غلام خانهزادی پس از سال ها بر سر سفره صاحب خود نشستن و خوردن،

روزی غصه دار شود و بگوید فردا من چه بخورم؟

این توهین به صاحبش است و با این غصه خوردن صاحبش را اذیت می کند.

بعد از عمری روزی خدا را خوردن، جا ندارد

برای روزی فردایمان غصه دار و نگران باشیم.


4. گذشته که گذشت و نیست، آینده هم که نیامده و نیست.

غصه ها مال گذشته و آینده است. حالا که گذشته و آینده نیست،

پس چه غصه ای؟ تنها حال موجود است که آن هم نه غصه دارد و نه قصه.


5. مرگ را که بپذیری، همه ی غم و غصه ها می رود و بی اثر می شود.

وقتی با حضرت عزرائیل رفیق شوی، غصه هایت کم می شود.

آمادگی موت خوب است، نه زود مردن. بعد از این آمادگی،

عمر دنیا بسیار پرارزش خواهد بود. ذکر موت، دنیا را در نظر کوچک می کند

و آخرت را بزرگ. حضرت امیر علیه السلام فرمود:

یک ساعت دنیا را به همه ی آخرت نمی دهم.

آمادگی باید داشت، نه عجله برای مردن.

6. اگر دقّت کنید، فشار قبر و امثال آن در همین دنیا قابل مشاهده است؛

مثل بداخلاق که خود و دیگران را در فشار می گذارد.


7. تربت، دفع بلا میکند و همه ی تب ها و طوفان ها و

زلزله ها با یک سر سوزن از آن آرام می شود. مۆمن سرانجام تربت میشود.

اگر یک مۆمن در شهری بخوابد، خداوند بلا را از آن شهر دور میکند.


8. هر وقت غصه دار شدید، برای خودتان و برای همه

مۆمنین و مۆمنات از زنده ها و مرده ها و

آنهایی که بعدا خواهند آمد، استغفار کنید. غصهدار که میشوید،

گویا بدنتان چین میخورد و استغفار که میکنید، این چین ها باز می شود.



9. تا می گویم شما آدم خوبی هستید،

شما می گویید خوبی از خودتان است و خودتان خوبید.

خدا هم همین طور است. تا به خدا می گویید خدایا تو غفّاری، تو ستّاری، تو رحمانی و…

خدا می فرماید خودت غفّاری، خودت ستّاری، خودت رحمانی و…

کار محبت همین است.


10. با تکرار کردن کارهای خوب، عادت حاصل می شود.

بعد عادت به عبادت منجر می شود. عبادت هم معرفت ایجاد می کند.

بعد ملکات فاضله در فرد به وجود می آید و نهایتا به ولایت منجر می شود.



امر به معروف و نهی از منکر


مؤمن واقعی همیشه باید به فکر حمایت از ارزش های الهی باشد و


یکی از مصادیق حمایت از دین، امربه معروف ونهی از منکر است و


البته این دو فریضه اگر با زبان نرم انجام شود تأثیر عمیقی خواهد گذاشت


اما اگر با تند خویی باشد چه بسا اثر عکس بگذارد.

آیه:

خداوند متعال در قرآن می فرماید:


فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّینًا لَّعَلَّهُ یتَذَکرُ[1]


با او به نرمی سخن گویید، شاید پند گیرد

آینه:


نقل است مرحوم آخوند همدانی در یکی از سفرهای خود با


جمعی از شاگردانش به عتبات عالیات می رفت در


بین راه به قهوه خانه ای رسیدند که جمعی از دنیا پرستان میخواندند


و پایکوبی می کردند، آخوند به شاگردانش فرمود:


یکی برود و آنان را نهی از منکر کند بعضی از شاگردان گفتند


اینها به نهی از منکر توجه نخواهند کرد و کار ما بیهوده است.


ایشان فرمود: حالا که شما نمی روید، خودم می روم


وقتی که نزدیک شد به رئیسشان گفت:


اجازه می فرمایید من هم بخوانم و شما بنوازید؟!


رییس گفت: مگر شما بلدی بخوانی؟


فرمود: اگر شما جازه بدهید بلی. گفت: بخوان.


آخوند نیز شروع به خواندن اشعار ناقوسیه حضرت امیر علیه السلام کردند:

لا اله الا الله حقاً حقا صدقاً صدقا
إن الدنیا قد غرتنا و أشتغلتنا و استهوتنا. ..


آن عده وقتی این اشعار را شنیدند از آن حال در آمدند و


به گریه افتادند توبه کردند. یکی از شاگردان آخوند نقل کرده:


وقتی ما از آنجا دور می شدیم هنوز صدای گریه شان به گوش می رسید.[2]

پی نوشت

[1] طه/44

[2] با اقتباس و ویراست از کتاب چلچراغ سالکان



قَالَ إِنَّمَا أَشْکُو بَثِّی وَحُزْنِی إِلَى اللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ

گفت: "من غم و اندوهم را تنها به خدا میگویم و از خدا چیزهایی میدانم که شما نمیدانید! "

سوره یوسف آیه
۸۶



دکتر شریعتی:

خداوندا.!!


به مَذهبی ها بفهمان که

مذهب اگر پیش از مَرگ به کار نیاید

َپس از مَرگ به هیچ کار نَخواهد آمد.!

خدایا.!!

صدایِ افکارِ بعضی از آدمهایت را خاموش کُن،تا صِدایِ تو را هم بشنوند!

آن قَدر غَرق دَر قِضاوَت هَستند

که فَراموش کَرده اَند

قاضی تویی.!


بگذارید فقط خدایم مرا

قضاوت کند

و بد بودنم را فقط او تشخیص دهد

ﺍﺣﺴﺎﺱ تاسف

ﺑـﺮﺍﯼ ﺗﻤـﺎﻡ ﮐﺴﺎﻧــﯽ ﮐـﻪ ﺑـﺎ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻣﯿـﮑﻨﻨد

ﺣـﺲ نمیکنند

نمیشنوند

نمیچشند

ﻓﻘـﻂ ﻣﯿﺒﯿﻨﻨﺪ ﻭ ﻣﺘهم میکنند

خدایـــا به آدم هایت بیاموز

تــــو خدایی نه آن ها

دســـت از خدایی کردنشان بردارند.



سلام خدا

الو...الو..سلام کسی اونجا نیست؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

 پس چرا کسی جواب منو نمیده؟

یهو یه صدای مهربون به گوش کودک نواخته شد مثل صدای یه فرشته!

 بله جانم با کی کار داری کوچولو؟ خدا هست؟

باهاش قرار داشتم قول داده بود امشب جوابمو بده.

 بگو عزیزم من می شنوم. کودک متعجب پرسید مگه تو خدایی؟

 من با خود خدا کار دارم...


هر چی می خوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

 کودک با صدای بغض آلودش آهسته گفت:

یعنی خدا منو دوست نداره؟

 فرشته ساکت بود بعد از مکسی نه چندان طولانی گفت:

 نه خدا خیلی دوست داره مگه کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه؟


بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و

 برگونه اش غلطید و با همان بغض گفت:

اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه می کنم.

 بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شکسته شدند.

 یک صدا در جان و وجود کودک نواخته شد

 بگو زیبا بگو هرآنچه که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو دیگر

 بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت:

خدا جون خدای مهربونم خدای قشنگم

خواستم بهت بگم نذار من بزرگ شم تروخدا! چرا؟؟؟

این مخالف تقدیره!! چرا دوست نداری بزرگ شی؟

آخه خدا من خیلی ترو دوست دارم قد مامانم 10تا دوست دارم.

 اگه بزرگ بشم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم!

 نکنه یادم بره یه روز بهت زنگ زدم.

 نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم

مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

 مثل بقیه که بزرگن و فکر می کنن من الکی می گم با تو دوستم.

 مگه من با تو دوست نیستم؟ پس چرا کسی حرفموباورنمی کنه؟

 خدا چرا بزرگا حرفاشون سخته سخته؟!

مگه اینجوری نمیشه باهات حرف زد؟

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک گفت:

 آدم محبوب ترین مخلوق من چه زود خاطراتش را

 به ازای بزگ شدنش فراموش می کند!!!

کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من را ازخودم طلب می کردند

 تا تمام دنیا در دستانشان جا می گرفت کاش همه مثل تو

 من را برای خودم نه برای خود خواهی هایشان می خواستند


 دنیا خیلی برای تو کوچک است بیا تا برای همیشه کودک بمانی و

هرگز بزرگ نشوی و کودک در کنار گوشی تلفن در

 حالی که لبخند شیرینی بر لب داشت در

 آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفت...



تو را می خوانم

خدایا، اگر گناهانم مرا نزد تو خوار گردانیده،

 تو به خاطر حُسن اعتمادم به تو از من درگذر. مهربانا،

اگر عصیانم مرا از لطف و کرمت دور داشته، یقینم به تو،

 کَرَم و عطوفت تو را دریادم زنده می دارد.

 لطیفا، اگر خواب غفلت مرا از دیدار تو با زمی دارد،

ایمان به مهر و بخشش ات بیدارم می دارد.

 خدایا، اگر عِقاب تو مرا به دوزخ می خوانَد،

 ثواب بی پایانت مرا به سوی بهشت دعوت می کند،

 پس ای مهربانْ تو را می خوانم، از تو می خواهم،

 به درگاه تو ناله سر می دهم و رو به سوی تو می کنم.

 خدایا،

از آنانم قرار ده که همواره در یاد تواند،

هرگز عهد تو را نمی شکنند و شکر تو را لحظه ای از یاد نمی برند.




مناجات

یَا إِلَهِى لَوْ بَکَیْتُ إِلَیْکَ حَتَّى تَسْقُطَ أَشْفَارُ عَیْنَیَّ، وَ انْتَحَبْتُ حَتَّى یَنْقَطِعَ صَوْتِى،

 وَ قُمْتُ لَکَ حَتَّى تَتَنَشَّرَ قَدَمَاىَ، وَ رَکَعْتُ لَکَ حَتَّى یَنْخَلِعَ صُلْبِى،

 وَ سَجَدْتُ لَکَ حَتَّى تَتَفَقَّأَ حَدَقَتَاىَ، وَ أَکَلْتُ تُرَابَ الْأَرْضِ طُولَ عُمْرِى،

 وَ شَرِبْتُ مَاءَ الرَّمَادِ آخِرَ دَهْرِى،

وَ ذَکَرْتُکَ فِى خِلالِ ذَلِکَ حَتَّى یَکِلَّ لِسَانِى،

ثُمَّ لَمْ أَرْفَعْ طَرْفِى إِلَى آفَاقِ السَّمَاءِ

 اسْتِحْیَاءً مِنْکَ مَا اسْتَوْجَبْتُ بِذَلِکَ مَحْوَ سَیِّئَةٍ وَاحِدَةٍ مِنْ سَیِّئَاتِى.

خدایا اگر پى تو بگریم چندان که مژگان چشمم بریزد و

 زارى کنم چندان که نفسم بگیرد و در خدمت تو بایستم که

پاهاى من آماس کند، و چندان به تعظیم خم شوم که

مهره پشت من به درآید و پیشانى بر خاک نهم تا چشمهایم

از کاسه بیرون شود و در همه عمر خاک زمین خورم،

و آب خاکستر نوشم،و پیوسته نام تو را بر زبان آرم تا

 زبانم فرو ماند و از شرم چشم سوى آسمان بر ندارم،

سزاوار آن نیستم که یک گناه از گناهان من پاک شود.

صحیفه سجادیه
دعای 16






خدایا ..

اى آخرین مقصد آرزوها و اى کسى که درگاه او

 جاى دست یافتن به خواسته‏ ها است و اى کسى که

نعمتهایش را به بها نمى‏ دهد[ و به بهانه مى دهد،] و

 اى کسى که عطاهایش را به کدورت منت نمى ‏آلاید.

و اى کسى که به او بى ‏نیاز توان شد، و از او بى‏ نیاز نتوان گشت،

و اى کسى که روى به او توان آورد، و از او روى بر نتوان تافت،

 و اى کسى که مسئلت ها گنجهایش را فانى نمى ‏سازد، و

 اى کسى که توسل به وسیله‏ ها حکمتش را تغییر نمى ‏دهد،

 و اى کسى که رشته احتیاج محتاجان از او بریده نمى‏ شود،

 و اى کسى که دعاى خوانندگان او را خسته نمى ‏سازد،

 تو خود را به بى‏ نیازى از آفریدگانت ستوده ‏اى،

 و تو به بى‏ نیازى از ایشان شایسته ‏اى و

ایشان را به فقر نسبت داده ‏اى، و ایشان سزاوار احتیاج به تواند.

از این رو هر که جبران احتیاج خود را از جانب تو طلب کند

 و برگرداندن فقر را از خود بوسیله تو بخواهد، پس حقا که

 او حاجتش را در جایگاه خود طلبیده، و در پى مطلب خود از

 راهش بر آمده. و هر که حاجت خود را به یکى از آفریدگان تو

 متوجه سازد یا او را بجاى تو وسیله بر آمدن آن حاجت قرار دهد،

 پس حقا که خود را در معرض نومیدى گذاشته.

و از جانب تو سزاوار حرمان از احسان شده است.

خدایا مرا بسوى تو حاجتى است که براى رسیدن به

آن طاقتم طاق شده، و رشته چاره جوئى‏ هایم در برابر آن گسسته،

و نفس من بردن آن را پیش کسى که حاجتش رانزد تو مى‏ آورد،

 و در مطالب خود از تو بى‏ نیاز نیست، در نظرم بیاراست،

 و این لغزشى از لغزشهاى خطاکاران، و

 درافتادنى از درافتادنهاى گناهکاران است.

پس به سبب یادآورى تو از غفلت خود متنبه شدم و به توفیق تو

 از لغزش خود، بپاخاستم، و به سبب آنکه تو خود مرااستوار

 ساختى از در افتادن برگشتم. و بازپس رفتم، و گفتم:

منزه است پروردگار من، چگونه محتاجى از محتاجى مسئلت مى ‏کند؟

 و کجا فقیرى دست تضرع بسوى فقیر دیگر مى ‏گشاید؟

آنگاه از روى رغبت اى خداى من، آهنگ تو کردم.

و امیدم را از روى اعتماد به تو بسوى تو آوردم،

 و دانستم که مسئلتهاى بسیار من، در جنب توانگرى تو کم است.

 و خواهشهاى عظیم من در برابر وسعت رحمت تو کوچک است.

 و دائره کرم تو از مسئلت احدى تنگ نمى‏گردد.

و دست تو در بخششها از هر دستى بالاتر است .

خدایا بر محمد و آلش رحمت فرست، و مرا به کرم خویش بر

 مرکب تفضل برآور و به عدل خود بر توسن استحقاق

 منشان زیرا که من نخستین آرزومندى نیستم که روى نیاز به تو آورده،

 و در صورتى که سزاوار منع بوده، به او عطا کرده‏اى.

 و اولین سائلى نیستم که از تومسئلت کرده،

و با آنکه مستحق حرمان بوده. بر او تفضل فرموده‏اى .

خدایا بر محمد و آلش رحمت فرست، و دعاى مرا پذیرنده،

و به ندایم التفات کننده و به زاریم رحم آورنده، و صوتم را شنونده باش.

و رشته امید مرا از خود مگسل. و پیوند توسلم را از خویش قطع منماى،

 و در این حالت و حاجات دیگرم به غیر خود حواله مکن،

 و بوسیله آسان ساختن مشکلم به حسن تقدیر خود در باره‏ام در همه امورم،

 به برآمدن مطلب و روا شدن حاجت و رسیدن به

 مسئلتم پیش از آنکه از اینجا بروم یاریم فرماى،

و بر محمد و آلش رحمتى پایدار و روزافزون فرست که

روزگارش را انقطاعى و مدتش را پایانى نباشد. و آن را

براى من پشتیبانى و براى برآمدن مطلبم وسیله‏اى قرار ده.

زیرا که توئى صاحب رحمت پهناور و کرم سرشار.

 ((سپس حاجتهاى خود را عرضه مى‏دارى و

 آنگاه سجده مى‏گزارى و در حال سجود مى‏ گوئى:))

فضل تو آسوده خاطرم ساخته، و احسانت بسوى تو رهبریم کرده.

 از این رو ترا به حق خودت و

 به محمد و آلش «صلواتک علیهم» مى‏خوانم که مرا نومید برنگردانى.

منبع: صحیفه سجادیه






عشق فقط خدا