عشق فقط خدا

عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

عشق فقط خدا

عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

عشق فقط خدا

عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم
عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

تا رها گردیم از دلواپسی در آنسوی خط زمان
ما در عرش کبریایی خانه ای از جنس ایمان ساختیم

با تو ام با نی عالم با تو ام ای مهربانم
ای تو خورشید فروزان من شبم شب را بسوزان

کوچکم با قطره بودن راهی ام کن سوی دریا
عاقبت باید رها شد روزی از زندان دنیا

سیر در دنیای معنا بی زمان و بی مکان
وصل در عین جدایی زندگی با جان جان
..زندگی با جان جان

عاشقان در شوق پروازند از این خاکدان
چون که باشد پای یک عشق خدایی در میان...

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۱۴۵ مطلب با موضوع «عشق فقط خدا :: داستانک» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

با خدا معامله کنید


داستانک معنوی


(۷۵) مشورت با شریک زندگی

در بنی اسرائیل مرد نیکوکاری بود که مانند خود همسر نیکوکار داشت

مرد نیکوکار شبی در خواب دید کسی به او گفت:

خدای متعال عمر تو را فلان مقدار کرده که

نیمی از آن در ناز و نعمت و نیم دیگر آن در سختی و

فشار خواهد گذشت اکنون بسته به میل توست که کدام را اول و کدام را آخر قرار دهی.

مرد نیکوکار گفت: من شریک زندگی دارم که

باید با وی مشورت کنم. چون صبح شد به همسرش گفت:

شب گذشته در خواب به من گفتند

نیمی از عمر تو در وسعت و نعمت و نیم دیگر آن در سختی و تنگدستی خواهد گذشت

اکنون بگو من کدام را مقدم بدارم؟

زن گفت: همان ناز و نعمت را در نیمه اول عمرت انتخاب کن.

مرد گفت: پذیرفتم

بدین ترتیب مرد نصف اول عمرش را برای وسعت روزی انتخاب کرد.


به دنبال آن دنیا از هر طرف بر او روی آورد ولی هر گاه نعمتی بر او می رسید

همسرش می گفت از این اموال به خویشان خود و نیازمندان کمک کن و

به همسایگان و برادرانت بده و بدین گونه هر گاه نعمتی به او می رسید

از نیازمندان دستگیری نموده و به آنان یاری می رساند و

شکر نعمت را بجای می آورد تا اینکه نصف اول عمر ایشان

در وسعت و نعمت گذشت و چون نصف دوم فرا رسید بار دیگر در خواب به او گفتند:

خداوند متعال به خاطر قدردانی از اعمال و رفتار تو

که در این مدت انجام دادی

همه عمر تو را در ناز و نعمت قرار داد و فرمود:

- تا پایان عمرت در آسایش و نعمت زندگی کن.


***************************************


  • ۱
  • ۰


#داستانک_معنوی

مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود

و دروازه شهر باز نشده بود.

پشت در نشست و منتظر شد، ساعتی بعد در را باز کردند،

تا خواست وارد شهر شود،

جمعی او را گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهی بردند،

هر چه التماس کرد که مگر من چه کار کردم، جوابی نشنید


اما در کاخ دید که او را بر تخت سلطنت نشاندند


و همه به تعظیم و اکرام او بر خاستند و پوزش طلبیدند.

چون علت ماجرا را پرسید! گفتند:

«هر سال در چنین روزی، ما پادشاه خویش را این گونه انتخاب می کنیم.»

پادشاه کنونی که مرد فقیربود با خود اندیشید که

داستان پادشاهان پیش را باید جست که چه شدند و کجا رفتند؟

طرح رفاقت با مردی ریخت و آن مرد در عالم محبت به او گفت که:

« در روزهای آخر سال، پادشاه را با کشتی به جزیره ای دور دست می برند که نه در آن جا آبادانی است

و نه ساکنی دارد و آن جا رهایش می کنند.

بعد همگی بر می گردند و شاهی دیگر را انتخاب می کنند.»

محل جزیره را جویا شد و از فردای آن روز داستان زندگی اش دگرگون شد.

به کمک آن مرد، به صورت پنهانی غلامان و کنیزانی خرید

و پول و وسیله در اختیارشان نهاد تا به جزیره روند و آن جا را آباد کنند.

کاخها و باغ ها ساخت.

هرچه مردم نگریستند دیدند که بر خلاف شاهان پیشین
او را به دنیا و تاج و تخت کاری نیست.

چون سال تمام شد روزی وزیران به او گفتند:

«امروز رسمی است که باید برای صید به دریا برویم.»

مرد داستان را فهمید، آماده شد و با شوق به کشتی نشست،

اورا به دریا بردند و در آن جزیره رها کردند و بازگشتند،

غلامان در آن جزیره او را یافتند و با عزت به سلطنتی دیگر بردند!


نکته


امروزکه فرصت ساختن دنیای دیگررا داریم .

تلاش کنیم وفردای زندگی ابدی خود رابسازیم و در جهت کمال خویش قدم برداریم

نه اینکه دلخوش و درگیر با یک جهان موقتی و ناقص باشیم



***************************************


  • ۰
  • ۰

#داستانک_معنوی

مردی از اولیای الهی، در بیابانی گم شده بود.

پس از ساعتها سردرگمی و تشنگی، بر سر چاه آبی رسید.

وقتی که قصد کرد تا از آب چاه بنوشد.

متوجه شد که ارتفاع آب خیلی پایین است؛

و بدون دلو و طناب نمی توان از آن آب کشید.

هرچه گشت، نتوانست وسیله ای برای آب کشیدن بیابد.

لذا روی تخته سنگی دراز کشید و بی حال افتاد.


پس از لحظاتی، یک گله آهو پدیدار شد و بر سر چاه آمدند.

بلافاصله، آب از چاه بیرون آمد و همه آن حیوانات از آن نوشیدند و رفتند.

با رفتن آنها، آب چاه هم پایین رفت!

آن فرد با دیدن این منظره، دلش شکست و رو به آسمان کرد و گفت:
خدایا! می خواستی با همان چشمی که به آهوهایت نگاه کردی،

به من هم نگاه کنی!

همان لحظه ندا آمد:

ای بنده من، تو چشمت به دنبال دلو و طناب بود،

باید بروی و آن را پیدا کنی.

اما آن زبان بسته ها، امیدی به غیر از من نداشتند،

لذا من هم به آنها آب دادم...

🌹همیشه امیدتان به خدا باشد ....



***************************************


  • ۰
  • ۰


  
🚩سید نعمت الله جزایری در کتابش نقل می کند :


که در یک سال قحطی شد ،


در همان وقت واعظی در مسجد بالای منبر می گفت :


کسی که بخواهد صدقه بدهد ،


هفتاد شیطان ، به دستش می چسبند و نمی گذارند که صدقه بدهد . 

🚩مومنی این سخن را شنید و با تعجب به دوستانش گفت :


صدقه دادن که این حرفها را ندارد ،


من اکنون مقداری گندم در خانه دارم ،


می روم آنرا به مسجد آورده و بین فقراء تقسیم می کنم .
 
🚩با این نیت از جا حرکت کرد و به منزل خود رفت .


وقتی همسرش از قصد او آگاه شد شروع کرد به سرزنش او ، که


در این سال قحطی رعایت زن و بچه خود را نمی کنی ؟


شاید قحطی طولانی شد ، آن وقت ما از گرسنگی بمیریم و . . .


خلاصه بقدری او را ملامت و وسوسه کرد

🚩تا سرانجام مرد مومن دست خالی به مسجد برگشت . 


از او پرسیدند چه شد ؟ دیدی هفتاد شیطان به دستت چسبیدند و نگذاشتند .
 
🚩مرد مومن گفت :


من شیطانها را ندیدم ولی مادرشان را دیدم که نگذاشت این عمل خیر را انجام بدهم  
 
🚩پیامبر فرمود یا علی آیا می دانی که صدقه از میان دستهای مومن خارج نمی شود مگر اینکه هفتاد شیطان به طریق مختلف او را وسوسه می کنند، تا صدقه ندهد. 



***************************************


  • ۰
  • ۰

 



لطف بینهایت خدا به گنهکاران و دادن فرصت بازگشت به آنها

 حضرت یونس ـ علیه السلام ـ وقتی که در شکم ماهی بزرگ قرار گرفت در همان جا دل به خدا بست و توبه کرد، خداوند به ماهی فرمان داد، تا یونس را به ساحل دریا ببرد و او را به بیرون دریا بیفکند.


☘یونس هم چون جوجه نوزاد و ضعیف و بی‎بال و پر، از شکم ماهی بزرگ بیرون افکنده شد، به طوری که توان حرکت نداشت.

☘لطف الهی به سراغ او آمد، خداوند در همان ساحل دریا، کدوبُنی رویانید یونس در سایه آن گیاه آرمید و همواره ذکر خدا می‎گفت و کم کم رشد کرد و سلامتی خود را باز یافت.

☘در این هنگام خداوند کرمی فرستاد و ریشه آن درخت کدو را خورد و آن درخت خشک شد.

☘خشک شدن آن درخت برای یونس، بسیار سخت و رنج آور بود و او را محزون نمود. خداوند به او وحی کرد: چرا محزون هستی؟ او عرض کرد: «این درخت برای من سایه تشکیل می‎داد، کرمی را بر آن مسلّط کردی، ریشه‎اش را خورد و خشک گردید.»

☘خداوند فرمود: تو از خشک شدن یک درختی که، نه تو آن را کاشتی و نه به آن آب دادی غمگین شدی،


ولی از نزول عذاب بر صد هزار نفر یا بیشتر محزون نشدی؟


اکنون بدان که اهل نینوا ایمان آورده‎اند و راه تقوی به پیش گرفتند و عذاب از آنها رفع گردید، به سوی آنها برو.

☘و به نقل دیگر: پس از خشک شدن درخت، یونس اظهار ناراحتی و رنج کرد،

 خداوند به او وحی کرد:

ای یونس! دل تو در مورد عذاب صد هزار نفر و بیشتر، نسوخت ولی برای رنج یک ساعت، طاقت خود را از دست دادی.

☘یونس متوجه خطای خود شد و عرض کرد:

«یا رَبِّ عَفْوَکَ عَفْوَکَ؛ پروردگارا، عفو تو را طالبم، و درخواست بخشش می‎کنم.»


***************************************



  • ۰
  • ۰


#داستانک_معنوی

☘در آیه کهف چنین آمده است: اَم حَسِبتَ اَنَّ اَصحابَ َ🌹الکهفِ وَ الرَّقیمِ کانُوا مِن آیاتِنا عَجَباً؛🌹

🌴آیا گمان کردى داستان اصحاب کهف و رقیم از نشانه‏هاى بزرگ ما است.🌴

در کتاب محاسن برقى از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم چنین نقل شده: سه نفر عابد از خانه خود بیرون آمده و به سیر و سیاحت در کوه ودشت پرداختند، تا به غارى که در بالاى کوه بود رفته و در آن جا به عبادت مشغول شدند، ناگاه (بر اثر طوفان یا...) سنگ بسیار بزرگى از بالاى غار، از کوه جدا شد غلتید و به درگاه غار افتاد به طورى که درِ غار را به طور کامل پوشانید،


آن سه نفر در درون غار تاریک ماندند، آن سنگ به قدرى درِ غار را پوشانید که حتى روزنه‏اى از غار به بیرون به جا نگذاشت، از این رو آن‏ها بر اثر تاریکى، همدیگر را نمى‏دیدند.


☘آن‏ها وقتى که خود را در چنان بن بست هولناکى دیدند، براى نجات خود به گفتگو پرداختند، سرانجام یکى از آن‏ها گفت: هیچ راه نجاتى نیست جز این که اگر عمل خالصى داریم آن را در پیشگاه خداوند شفیع قرار دهیم، ما بر اثر گناه در این‏جا محبوس شده‏ایم، باید با عمل خالص خود را نجات دهیم. این پیشنهاد مورد قبول همه واقع شد.


☘اولى گفت: خدایا! مى‏دانى که من روزى فریفته زن زیبایى شدم، او را دنبال کردم وقتى که بر او مسلط شدم و خواستم با او عمل منافى عفت انجام دهم به یاد آتش دوزخ افتادم و از مقام تو ترسیدم و از آن کار دست برداشتم، خدایا به خاطر این عمل سنگ را از این جا بردار. وقتى که دعاى او تمام شد ناگاه آن سنگ تکانى خورد، و اندکى عقب رفت به طورى که روزنه‏اى به داخل غار پیدا شد.


☘دومى گفت: خدایا! تو مى‏دانى که گروهى کارگر را براى امور کشاورزى اجیر کردم، تا هر روز نیم درهم به هرکدام از آن‏ها بدهم، پس از پایان کار، مزد آن‏ها را دادم، یکى از آن‏ها گفت: من به اندازه دو نفر کار کرده‏ام، سوگند به خدا کمتر از یک درهم نمى‏گیرم، نیم درهم را قبول نکرد و رفت. من با نیم درهم او کشاورزى نمودم، سود فراوانى نصیبم شد، تا روزى آن کارگر آمد و مطالبه نیم درهم خود را نمود، حساب کردم دیدم نیم درهم او براى من ده هزار درهم سود داشته، همه را به او دادم، و او را راضى کردم این کار را از ترس مقام تو انجام دادم، اگر این کار را از من مى‏دانى به خاطر آن، این سنگ را از این جا بردار. در این هنگان ناگاه آن سنگ تکان شدیدى خورد به قدرى عقب رفت که درون غار روشن شد، به طورى که آن‏ها همدیگر را مى‏دیدند، ولى نمى‏توانستند از غار خارج شوند.


☘سومى گفت: خدایا! تو مى‏دانى که روزى پدر و مادرم در خواب بودند، ظرفى پر از شیر براى آن‏ها بردم، ترسیدم که اگر آن ظرف را در آن جا بگذارم، بروم، حشره‏اى داخل آن بیفتد، از طرفى دوست نداشتم آن‏ها را از خواب شیرین بیدار کنم و موجب ناراحتى آن‏ها شوم، از این رو همان جا صبر کردم تا آن‏ها بیدار شدند و از آن شیر نوشیدند، خدایا اگر مى‏دانى که این کار من براى جلب خشنودى تو بوده است، این سنگ را از این جا بردار.

☘وقتى که دعاى او به این جا رسید، آن سنگ تکان شدیدى خورد و به قدرى عقب رفت که آن‏ها به راحتى از میان غار بیرون آمدند و نجات یافتند.

☘سپس پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: مَن صَدَقَ اللهَ نَجَاه؛

☘کسى که به راستى و از روى خلوص با خدا رابطه برقرار کند و بر همین اساس، رفتار نماید رهایى و نجات مى‏یابد.

منبع 👇👇

 قصه‏هاى قرآن به قلم روان‏ - محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیه


***************************************




  • ۰
  • ۰


#داستانک_معنوی

🕌ماجرای کتیبه شیخ بهایی در ساخت حرم امام رضا(ع)

🔸 #شیخ_بهایی (قدس سره) عالم بزرگ شیعی و مجتهد عصر صفوی، طراح و معمار حرم مطهر #امام_رضا(ع) است. قبل از آن که

ساخت حرم به اتمام برسد، برای جناب شیخ سفر مهمی پیش می‌آید. شیخ سفارشهای لازم را به معماران و مسئولان ساخت حرم کرده،

بسیار سفارش می ‌کنند که کار را متوقف نکنند و ساخت حرم را پیش برده به اتمام برسانند به جز سردر دروازه اصلی حرم. چرا که شیخ

در نظر داشته روی آن #کتیبه ای را که از اشعار خودش بوده نصب نماید.

🔸ولی سفر شیخ به درازا می‌کشد و هنگامی که از سفر باز می گردد، با تعجب بسیار می‌بیند که ساخت حرم به پایان رسیده، سردر اصلی

تمام شده و مردم در حال رفت و آمد به #حرم مقدس هستند. 😳 شیخ با دیدن این صحنه، بسیار ناراحت می‌شود و به معماران اعتراض

می‌کند: «چرا منتظر آمدن من نماندید؟ چرا صبر نکردید؟» مسئول ساخت عرض می‌کند: «ما ‌خواستیم صبر کنیم تا شما بیایید، اما تولیت

حرم نزد ما آمدند و بسیار تأکید کردند که باید ساخت حرم هرچه سریع تر به پایان برسد. هرچه به او گفتیم که باید شیخ بیاید و خود بر

ساخت سردر دروازه نظارت مستقیم داشته باشد، قبول نکردند. وقتی زیاد اصرار کردیم، گفتند: کسی دستور اتمام کار را داده که از شیخ

خیلی بالاتر و بزرگ‌تر است. ما باز هم اصرار کردیم و خواستیم صبر کنیم اما زمان تولیت حرم گفتند: خود آقا علی بن موسی الرضا(ع)

دستور اتمام کار را داده‌اند.»😊

🔸شیخ بهایی(قدس سره) همراه مسئول ساخت پروژه و معماران نزد تولیت حرم می‌روند و توضیح می‌خواهند. تولیت حرم نقل می‌کند:

«چند شب پی در پی امام رضا(ع) به خواب من آمده و فرمودند: «کتیبه شیخ بهایی، به در خانه ما زده نشود، خانه ما هیچ گاه به روی

کسی بسته نمی‌شود و هر کس بخواهد می‌تواند بیاید».

🔸شیخ با شنیدن این حرف، اشک از چشمانش جاری می‌شود😭 و به سمت ضریح می‌رود و ذکر « #یا_ستار_العیوب» بر لبانش جاری

می‌شود. سپس در کنار ضریح آن قدر گریه می‌کند تا از هوش می رود. پس از به هوش آمدن خود چنین تعریف می‌کند: من می‌خواستم

کتیبه‌ای بر سر در ورودی حرم بزنم، با این وصف که افرادی که آمادگی لازم را ندارند نمی‌توانند وارد حرم و حریم مقدس حضرت

رضا(ع) شوند، اما خود آقا نپذیرفتند و در خواب به تولیت آستان از این اقدام ابراز نارضایتی فرمودند.

آری درب خانه اهلبیت(ع) به روی همه، حتی غیر مسلمانان باز است..


(کتاب دلشدگان، نوشته محمد لک علی آبادی)


  • ۰
  • ۰


#داستانک_معنوی

جوانی را اجل در گرفت و زبانش از گفتن «لا اله الا الله» بند آمد.

نزد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند و جریان را گفتند.

آن حضرت برخاست و نزد آن جوان رفت.

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) گفتن شهادتین را بر آن جوان عرضه کرد، ولی زبان او باز نشد.

حضرت فرمود آیا این جوان نماز نمی خوانده و روزه نمی گرفته است؟

گفتند بله، نماز می خواند و روزه می گرفت.

حضرت فرمود آیا مادرش وی را عاق نموده است؟

گفتند بله.

حضرت فرمود مادرش را حاضر کنید.

رفتند و پیرزنی را آوردند که یک چشم وی نابینا بود.

پیامبر به پیرزن فرمود پسرت را عفو کن.

گفت عفو نمی کنم، چون لطمه به صورتم زده و چشم مرا از کاسه درآورده است.

پیامبر فرمود بروید هیزم و آتش برایم بیاورید.

پیرزن گفت برای چه می خواهید؟

حضرت فرمود می خواهم او را به خاطر این عملی که با تو انجام داده بسوزانم.

پیرزن گفت او را عفو کردم.

آیا او را مدت ۹ ماه برای آتش حمل نمودم؟

آیا او را مدت ۲ سال برای آتش شیر دادم؟

پس ترحم مادری من کجا رفته است؟

در این وقت زبان آن جوان باز شد و گفت «اشهد ان لا اله الا الله».

زنی که فقط رحیم باشد و اجازه ندهد کسی بسوزد؛

پس خدایی که رحمان و رحیم است،

چگونه اجازه می دهد شخصی که

مدت هفتاد سال به گفتن الرحمن الرحیم مواظبت کرده است بسوزاند.

منبع: تفسیر آسان، جلد 1، صفحه 18، نقل از غرائب القرآن، شرح حمد


***************************************


  • ۰
  • ۰


#داستانک_معنوی

ابان بن تغلب، از یاران نزدیک امام صادق - علیه السلام - است، می‌گوید:


با امام صادق - علیه السلام - در مکه بودم،


همراه آن حضرت، مشغول طواف کعبه شدیم

🍃 در این وقت یکی از شیعیان، از من تقاضا کرد که


همراه او برای برآوردن حاجتی که داشت، برویم

من به طواف، ادامه دادم، او اشاره کرد،


ولی من به او توجه نکردم


زیرا دوست داشتم امام صادق - علیه السلام - را تنها نگذارم.

او بار دیگر اشاره کرد، امام متوجه اشاره او گردید،


به من فرمود: او با تو کاری دارد؟

گفتم: آری، فرمود او کیست؟

🍃 گفتم: از دوستان ما است، شیعه است.


امام که متوجه شده بود،


او کار لازمی دارد، فرمود: نزد او برو.

عرض کردم: طواف را قطع کنم.

فرمود: آری.

عرض کردم: گر چه طواف واجب باشد؟

 فرمود: آری برو، گر چه طواف واجب باشد.

و از سخنان امام صادق - علیه السلام - است که فرمود:

مشی المسلم فی حاجة المسلم خیر من سبعین طوافاً بالبیت الحرام.

✨ سعی و گام برداشتن مسلمان برای برآوردن نیازهای مسلمان،

بهتر از هفتاد بار طواف، به دور کعبه است ✨

 📚 داستان دوستان، محمد محمدی اشتهاردی

***************************************


  • ۰
  • ۰


**زیباترین حدیث در مورد صلوات فرستادن به حضرت محمد صلی الله علیه وسلم🌺🌺🌺

روزی پیامبر خدا با اصحاب اکرام نشسته بودند که


جبرئیل نازل شد و به شکل عجیبی اطرف پیامبر را نگاه میکرد

ناگهان پیامبر خدا پرسید،

ای جبرییل امین چرا این گونه به من نگاه میکنی؟

حضرت جبرییل فرمود : ای پیامبر معظم اسلام الله متعال به اندازه ای به من قدرت داده که


اگر بخواهد آب تمام بحرهای دنیارا قطره قطره حساب کنم می توانم


اگر بخواهم می توانم تمام درختان دنیارابرگ برگ حساب کنم می توانم

اما اگر یکی از امت تو برتو درود و صلوات بفرستد من ثوابش را نمی توانم حساب کنم

درود برروان پاک محمد صلی الله علیه وسلم


این حدیث را آنقدر نشر کنید تا همگان بر پیامبر خدا درود بفرستند

***************************************