عشق فقط خدا

عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

عشق فقط خدا

عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

عشق فقط خدا

عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم
عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

تا رها گردیم از دلواپسی در آنسوی خط زمان
ما در عرش کبریایی خانه ای از جنس ایمان ساختیم

با تو ام با نی عالم با تو ام ای مهربانم
ای تو خورشید فروزان من شبم شب را بسوزان

کوچکم با قطره بودن راهی ام کن سوی دریا
عاقبت باید رها شد روزی از زندان دنیا

سیر در دنیای معنا بی زمان و بی مکان
وصل در عین جدایی زندگی با جان جان
..زندگی با جان جان

عاشقان در شوق پروازند از این خاکدان
چون که باشد پای یک عشق خدایی در میان...

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۱۶۸ مطلب با موضوع «عشق فقط خدا :: داستانک» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰





#تلنگر خدا به حضرت ابراهیم بهترین دوست زمینی اش

ابراهیم دیگر #نفرین مکن

در تفسیر آیه شریفه :‏ ‏« وَکَذلِکَ نُرِى إِبرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِیَکونَ مِنَ المُوقِنِینَ:

و اینگونه ملکوت آسمان‏ها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم و براى این که از زمره اهل یقین گردد » .‏

نوشته‏ اند که : خدا وقتى چشم‏ انداز ابراهیم را همه آسمان‏ها و زمین قرار داد ، و


همه ‏#حجاب‏ها را از دیده او برداشت ، و زمین و آنچه در او بود را مشاهده کرد ،


مرد و زنى را ‏در حال #زنا دید ، همان لحظه نفرین کرد ، پس هر دو هلاک شدند ،


سپس دو نفر دیگر را در ‏آن حال دید ، باز نفرین کرد هر دو نابود شدند ،


چون دو نفر دیگر را در آن حال دید و ‏خواست نفرین کند به او #وحى شد :

 # ابراهیم نفرین خود را از بندگان و کنیزان من بردار ،

یقینا من ‏#آمرزنده_و_مهربان، بردبار و جبّارم ،

گناهان بندگانم به من زیان و ضرر نمى‏ رساند ، چنان ‏که طاعتشان به من سود نمى‏ دهد .‏

من با بندگانم یکى از سه کار را انجام مى‏ دهم :


یا #توبه مى‏ کنند و من توبه آنان را مى‏ پذیرم و

‏گناهانشان را مى‏ آمرزم و عیوبشان را مى‏ پوشانم .


یا عذاب را از ایشان باز مى‏ دارم ،

چون ‏مى‏ دانم از #صلب ایشان فرزندانى #مؤمن به وجود مى‏ آید ،

پس با پدران ناسپاسشان مدارا ‏مى‏ کنم تا

مؤمنان از صلب آنان به دنیا آیند ،


وقتى مؤمنان به دنیا آمدند در صورتى که ‏پدرانشان توبه نکرده باشند عذاب

را بر آنان مقرر مى‏ دارم .


و اگر نه این بود و نه آن ، آنچه ‏از عذاب در آخرت براى آنان آماده کرده‏ ام

بزرگ‏تر است از آنچه تو براى آنان مى‏ خواهى .‏

اى ابراهیم ! مرا با بندگان خود واگذار که منم بردبار، دانا، حکیم و جبار ،

به دانایى خود ‏زندگى آنان را تدبیر مى‏ کنم و قضا و قدرم را بر آنان جارى مى‏ سازم .

 (تفسیر برهان : ذیل آیه شریفه ‏‏75 انعام ،

برگرفته از کتاب عبرت آموز / استاد حسین انصاریان

ا........................................................................................ا


ﺧﺪﺍیـا !!!

ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﻦ ﺁﺩﻣیزﺍﺩﻡ؛

ﮔﺎﻩ ﮔﺎﻫﯽ ﮔﺮ ﮔﻨﺎﻫﯽ میکنم،
 
طغیاﻥ ﻣﭙﻨﺪﺍﺭﺵ
!
💖ﮐﺮیما!!

ﻣﻦ ﮔﻨﻬﮑﺎﺭﻡ ، ﺗﻮ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ !

ﺑﮕﻮ ﺁیا ﺍمید ﺑﺨﺸﺸﻢ بیجاﺳﺖ ؟

ﺧﻮﺩﺕ ﮔﻔﺘﯽ ﺑﺨﻮﺍﻥ ،

ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻤﺖ ﺍینک ﻣﺮﺍ ﺩﺭیاب .....

ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺟﻮید ﺗﻮ ﺭﺍ؛ ﻧﻮﺭﯼ ﻋﻨﺎیت ﮐﻦ ...

ﺩﻭ ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺭﺣﻤﺘﯽ ﺩیگر ﻋﻄﺎ ﻓﺮﻣﺎ ....




عشق فقط خدا


✨پروردگارٺ باٺومےگوید:


✨بساط روزےخودرابمن بسپار💕

✨رهاڪن

✨غصہ‌ے یڪ لقمہ‌نان و آبِ فردا را

✨ٺو راه بندگےطےڪن❤️

✨ٺورا دربیڪران دنیاے ٺنهایان

✨رهایٺ من نخواهم ڪرد


✨عاشقتم خداا❤️



***************************************



  • ۰
  • ۰


#داستانک_معنوی


 

حضرت عیسی در جستجوی گنج


عیسی علیه السلام با یارانش به سیاحت می رفتند، گذرشان به شهری افتاد.

هنگامی که نزدیک شهر رسیدند گنجی را پیدا کردند. یاران حضرت عیسی گفتند:

یا عیسی! اجازه فرمایید این را جمع آوری کنیم تا از بین نرود.

عیسی فرمود:

شما اینجا بمانید من گنجی را در این شهر سراغ دارم در پی اش می روم.


هنگامی که وارد شهر شد قدم زنان به خانه خرابی رسید، وارد آن خانه شد.


پیرزنی در آن زندگی می کرد.

فرمود:

من امشب میهمان شما هستم، سپس از پیرزن پرسید:

غیر از شما کسی در این خانه هست.

پیرزن پاسخ داد:

آری، پسری دارم که روزها از صحرا خار می کند و در بازار می فروشد و با پول آن زندگی می کنیم.

شب شد. پسر آمد، پیرزن گفت:

امشب میهمان نورانی داریم که آثار بزرگواری از سیمایش نمایان است،

اینک وقت را غنیمت دان و در خدمت او باش و از صحبتهای او استفاده کن!

جوان نزد عیسی آمد، در خدمت حضرت تا پاسی از شب بود.

عیسی از وضع زندگی او پرسید. جوان چگونگی زندگی خویش را به حضرت توضیح داد.

عیسی علیه السلام احساس کرد او جوانی عاقل، هوشیار و دانا است،

می تواند مراحل تکامل را طی کند و به درجه عالی کمال برسد. اما پیداست فکر او به چیز مهمی مشغول است.

حضرت فرمود:

جوان! من می بینم فکر تو به چیزی مشغول است که تو را همواره پریشان ساخته است،

اگر مشکلی داری به من بگو! شاید علاجش کنم. جوان گفت:

آری مشکلی دارم که تنها خداوند می تواند حلش نماید. عیسی اصرار کرد که او گرفتاریش را توضیح دهد.

جوان گفت:

مشکلم این است، روزی از صحرا خار به شهر می آوردم

از کنار کاخ دختر پادشاه رد می شدم ناگاه چشمم بر چهره دختر شاه افتاد.

چنان عاشق او شدم که می دانم چاره ای جز مرگ ندارم.

عیسی فرمود:

جوان! میل داری من وسایل ازدواج تو را تهیه کنم.

جوان نزد مادرش آمد و سخنان مهمان را برایش نقل کرد.

پیرزن گفت:

فرزندم! ظاهر این مرد نشان می دهد آدم دروغگو نیست وعده بدهد و عمل نکند.

برو به دستورش عمل کن حضرت برگشت.

چون صبح شد حضرت فرمود:

برو پیش پادشاه و دخترش را خواستگاری کن هر مطلبی شد به من اطلاع بده!

جوان پیش وزرا و نزدیکان شاه آمد و گفت

من برای خواستگاری دختر شاه آمده ام،

تقاضا دارم عرایض مرا به پیشگاه پادشاه برسانید.

اطرافیان شاه از سخنان جوان خندیدند و از این پیش آمد تعجب کردند

ولی برای این که تفریح بیشتری داشته باشند او را به حضور شاه بردند

جوان در محضر شاه از دخترش خواستگاری کرد پادشاه با تمسخر گفت:

من دخترم را هنگامی به ازدواج تو در می آورم که

برایم فلان مقدار یاقوت و جواهرات بیاوری!

اوصافی را بیان کرد که در خزانه هیچ پادشاهی پیدا نمی شد.

جوان برگشت و ماجرا را برای حضرت عیسی نقل کرد.

عیسی علیه السلام او را به خرابه ای برد که سنگ ریزه و ریگهای فراوان داشت

دعا نمود و نیایش به درگاه خداوندی کرد،

ریزه سنگها به صورت جواهراتی در آمدند که شاه از جوان خواسته بود.

جوان مقداری از آن را برای پادشاه برد هنگامی که شاه و اطرافیان دیدند،

همه از قضیه جوان در حیرت فرو رفتند و گفتند:

جوان خار کن از کجا این جواهر را به دست آورده است و سپس گفتند: این اندازه کافی نیست.

جوان بار دیگر خدمت عیسی رسید و

آنچه را در مجلس شاه گذشته بود خبر داد حضرت فرمود:

برو خرابه به مقدار لازم از آن جواهرات بردار، ببر.

جوان وقتی جواهرات را نزد پادشاه برد شاه متوجه شد این قضیه عادی نیست

جوان را به خلوت خواست و حقیقت ماجرا را از او پرسید.

جوان هم از آغاز ماجرای عشق تا ورود میهمان و گفتگوی او را به شاه عرضه داشت.

شاه فهمید میهمان حضرت عیسی است، گفت:

برو به میهمانت بگو بیاید و دخترم را به ازدواج تو در آورد.

حضرت عیسی تشریف آورد و مراسم ازدواج را انجام داد.

پادشاه یک دست لباس عالی بر تن جوان پوشاند و

دخترش را نیز همراه او به حجله عروسی فرستاد. شب به پایان رسید.

شاه صبحگاه داماد را به حضور خواست و

با او به گفتگو پرداخت متوجه شد او جوان فهمیده و هوشیار و لایقی است و

چون شاه جز دختر فرزند دیگری نداشت،

از این رو جوان را ولیعهد خود نمود

از قضا در شب دوم شاه ناگهان از دنیا رفت و جوان وارث تخت و تاج شاه شد.

روز سوم حضرت عیسی برای خداحافظی پیش جوان رفت.

شاه تازه، از او پذیرایی نمود و گفت:

ای حکیم تو حقی بر گردن من داری که هرگز قابل جبران نیست

ولی برایم پرسشی پیش آمده که اگر جوابم را ندهی این همه نعمت برایم لذت بخش نخواهد بود.

عیسی گفت:

هر چه می خواهی بپرس!

جوان گفت:

شب گذشته این فکر در من شکل گرفت که

تو چنین قدرتی را داری که خارکنی را در مدت دو روز به پادشاهی برسانی.

چرا نسبت به خود کاری را انجام نمی دهی و با این وضع محدود روزگار را می گذرانی؟

فرمود:


کسی که عارف به خدا و نعمت جاوید او است و آگاه به فنا و پستی دنیا است،

هرگز میل به این گونه امورات پست و فانی نخواهد داشت.

و ما را در نزد خداوند و در شناخت و محبت او،

لذتهای روحی است که لذتهای دنیا با آن قابل مقایسه نیست.

سپس عیسی علیه السلام از فنا دنیا و مشکلات آن و

همین طور از نعمتهای آخرت و زندگی جاویدان آن دنیا برای جوان شرح داد.

جوان گفت:

اکنون پرسش دیگری برایم مطرح شد.

چرا آنچه را که ارزشمند است برای خود خواستی و مرا به این گرفتاری بزرگ مبتلا نمودی؟

فرمود:

خواستم میزان عقل و فهم تو را آزمایش کنم،

گذشته از این، مقام برای تو مهیا است اگر آن را واگذاری به درجات بزرگتری نایل خواهی شد و

برای دیگران مایه عبرت و پند خواهی شد.

جوان همان لحظه از تخت به زیر آمد،

لباس شاهان را از تن کند و لباس خارکنی خود را پوشید و

با حضرت عیسی از شهر بیرون آمد.

هنگامی که نزد حواریون آمدند، حضرت فرمود:

این همان گنجی است که در این شهر سراغ داشتم که به خواست خداوند پیدایش کردم.


عشق فقط خدا



***************************************



  • ۰
  • ۰

8 درس خوب بندگی


#داستانک_معنوی

#هشت درس خوب بندگی

روزی شیخی از شاگردش پرسید:

چند وقت است که در ملازمت من هستی؟

شاگرد جواب داد: حدودا سی و سه سال.

شیخ گفت: در این مدت از من چه آموختی؟

شاگرد: هشت مسئله.

شیخ گفت:  مدت زیادی از عمر من با تو گذشت و فقط هشت چیز از من آموختی‌!؟

شاگرد: ای استاد، نمی خواهم دروغ بگویم و فقط همین هشت مسئله را آموخته ام.

استاد: پس بگو تا بشنوم.

شاگرد:

اول


به خلق نگریستم دیدم هر کس محبوبی را دوست دارد و هنگامی که به قبر رفت محبوبش او را ترک نمود.

پس نیکی ها را محبوب خود قرار دادم تا در هنگام ورودم به قبر همراه من باشد.

دوم

به کلام خدا اندیشیدم؛
" وأما من خاف مقام ربه ونهى النفس عن الهوى/ فإن الجنة هی المأوى":

 و اما کسى که از ایستادن در برابر پروردگارش هراسید و نفس خود را از هوس باز داشت، بی گمان بهشت جایگاه اوست.  نازعات: ۴۰

پس با نفس خویش به پیکار برخاستم تا این که بر طاعت خدا ثابت گشتم.

سوم

به این مردم نگاه کردم و دیدم هر کس شئ گران بهایی همراه خویش دارد و با جانش از آن محافظت می کند پس قول خداوند را به یاد آوردم :

" ما عندکم ینفذ و ما عند الله باق ".

 نحل: ۹۶

آنچه پیش شماست، تمام می شود و آنچه پیش خداست، پایدار است.

پس هر گاه شیء گران بهایی به دست آودم، آن را به پیشگاه خدا تقدیم کردم تا خدا حافظ آن باشد.

چهارم

خلق را مشاهده کردم و دیدم هر کس به مال و نسب و مقامش افتخار می کند. سپس این آیه را خواندم :

" إن أکرمکم عند الله أتقاکم ". حجرات: ۱۳
در حقیقت ارجمندترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست.

پس به تقوای خویش افزودم تا این که نزد خدا ارجمند باشم.

پنجم

خلق را دیدم که هر کس طعنه به دیگری می زند و همدیگر را لعن و نفرین می کنند. و ریشه ی همه ی این ها حسد است سپس قول خداوند را تلاوت کردم:

" نحن قسمنا بینهم معیشتهم فی الحیاة الدنیا ". زخرف: ۳۲
ما [وسایل] معاش آنان را در زندگى دنیا میانشان تقسیم کرده ایم.

پس حسادت را ترک کردم و از مردم پرهیز کردم و دانستم روزی و فضل به دست خداست و بدان راضی گشتم.

ششم

خلق را دیدم که با یکدیگر دشمنی دارند و بر همدیگر ظلم روا می دارند و به جنگ با یکدیگر می پردازند. آن گاه این فرمایش خدا را خواندم :
" إن الشیطان لکم عدو فاتخذوه عدوا ". فاطر: ۶
همانا شیطان دشمن شماست پس او را دشمن گیرید.
پس دشمنی با مردم را کنار گذاشتم و به دشمنی با شیطان پرداختم

هفتم

۷به مخلوقات نگریستم پس دیدم هر کدام در طلب روزی به هر دری می زند و گاه دست به مال حرام نیز می زند و خود را ذلیل نموده است.
و خداوند فرموده :
" وما من دابة فی الأرض إلا على الله رزقها ". هود: ۶
و هیچ جنبنده اى در زمین نیست مگر [این که] روزی اش بر عهده ی خداست.

پس دانستم من نیز یکی از این جنبنده هایم و بدانچه که خداوند برای من مقرر کرده است، راضی گشتم.

هشتم

خلق را دیدم که هر کدام بر مخلوقی مانند خودشان توکل می کنند؛ این به مال و دیگری نان و دگران به صحت و مقام.
و باز این قول خداوند را خواندم:
" ومن یتوکل على الله فهو حسبه ". طلاق: ۳
و هر کس بر خدا توکل کند، او براى وى بس است.

پس توکل بر مخلوقات را کنار گذاشتم و بر توکل به خدا همت گماشتم.


عشق فقط خدا



***************************************



  • ۰
  • ۰

داستانک معنوی


#یک_لحظه_سکوت_قدری_تامل

👈کارت بانکیم رو به فروشنده دادم و باخیال راحت منتظر شدم تا کارت بکشه ،

ولى در کمال تعجب ، دستگاه پیام داد :😳

"موجودى کافى نمیباشد ! "امکان نداشت ، خودم میدونستم  که

اقلا سه برابر مبلغى که خرید کردم در کارتم پول دارم،

با بیحوصلگى از فروشنده خواستم که دوباره کارت بکشه و این با پیام آمد:

"رمز نا معتبر است"😒

این بار فروشنده با بیحوصلگى گفت:


آقا لطفا نقداً پرداخت کنید ، پول نقد همراهتون هست؟....


فکر کنم کارتتون رو پیش موبایلتون گذاشتین کلاً سوخته😁

...........

🤔در راه برگشت به خانه مرتب این جمله ى فروشنده در سرم صدا میکرد


"پول نقد همراهتون هست"؟........

🌹خدایا ما در کارت اعمالمان کارهاى بسیارى داریم که به امید آنها هستیم مثلا عبادتهایى که کردیم ،

دستگیرى ها و انفاق هایى که انجام دادیم و ....

😔نکند در روز حساب و کتاب بگویند موجودى کافى نیست ، ما متعجبانه بگوییم :

مگر میشود ؟ این همه اعمالى که فکر میکردیم نیک هستند و انجام دادیم چى شد؟؟؟؟


🔹و بگویند اعمالتان را در کنار چیزهایى قرار دادید که کلاً سوخت و از بین رفت ...

کنار بخل کنار حسد ، کنار  ریا ، کنار بى اعتمادى به خدا ، کنار دنیا دوستى  و .....

🔸نکند از ما بپرسند نقد با خودت چه آورده اى ؟ و ما کیسه مان تهى باشد ، دستمان خالى ....

✅*خدایا از تمام چیزهایى که باعث از بین رفتن اعمال نیکمان میشود به تو پناه میبریم*

***************************************


  • ۰
  • ۰


یک روز فردى یهودى بخدمت رسول خدا ص رسیده و در مقابل آن حضرت ایستاده و به او خیره شد.

رسول خدا ص به او فرمود: چه مى‏خواهى؟ گفت: آیا تو افضلى یا موسى؛ که خداوند با او صحبت کرد و کتاب مقدّس تورات و عصا، و معجزاتى چون شکافته شدن دریا و سایبان ابر بر او نازل فرمود؟! فرمود: براى آدمى تعریف از خود قبیح و ناپسند است، ولى ناگزیر مى‏گویم:

💠وقتى آن خطا از حضرت آدم سرزد با این جملات به سوى خداوند توبه نمود: «خداوندا به حقّ محمّد و آلش به درگاهت التماس مى‏کنم که مرا ببخشى!»، خداوند نیز از خطایش درگذشت.


✨و نوح نبى علیه السّلام وقتى سوار کشتى شد و از غرق شدن ترسید این گونه دعا کرد: «خداوندا به حقّ محمّد و آلش از تو درخواست مى‏کنم مرا از غرق شدن نجات بخشى»،
پس خداوند با عزّت و جلال نیز او را نجات داد.

💠و حضرت ابراهیم وقتى در آتش افتاد گفت: «خدایا به درگاهت التماس مى‏کنم که به حقّ محمّد و آلش مرا نجات دهى» خداوند نیز آتش را بر او سرد و سلامت ساخت.

✨و حضرت موسى چون عصایش را بر زمین انداخت- و با مشاهده آن- در دلش ترس و بیمى یافت این گونه دعا کرد: «بار الها! به حقّ محمّد و آلش به درگاهت التماس مى‏کنم که آسوده خاطرم فرمایى!»، و خداوند متعال نیز فرمود: مترس که همانا تو برترى.

💠اى مرد یهودى! اگر موسى علیه السّلام مرا درک کرده و به من و نبوّتم ایمان نمى‏آورد، ایمان و نبوّت او هیچ سودى برایش نداشت.

✨ اى یهودى! «مهدى» از نسل من است، همو که چون خروج کند؛ عیسى بن مریم به یارى و کمکش نازل شود و پشت سر او نماز بخواند.

خدایا به حق محمد و آل محمد ص عاقبت بخیرمان کن

🌸الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم


📚احتجاج-ترجمه جعفرى ، ج‏1 ، ص 97

***************************************


  • ۰
  • ۰




بخونید و ببینید لطف و مهربانی بینهایت خدا و پیامبرمون رو 👏👌😍


❤️توبه غلام وحشی، قاتل حمزه


یکی از مشکل­ترین و تلخ­ترین حوادث برای رسول خدا(ص)

شهادت فجیع عموی بزرگوارش حضرت حمزه سید الشهداء علیه السلام بود.

قاتل حمزه (وحشی) پس از کشتن حمزه، پهلوی او را درید و

جگرش را به عنوان هدیه برای هند، همسر ابوسفیان برد.

پیامبر با دیدن منظره فجیع شهادت حمزه،

سوگند یاد کرد که به تلافی این جنایت، هفتاد نفر از مشرکان را بکشد؛

ولی بعداً نه تنها چنین #تلافی نکرد،

بلکه همان قاتل را نیز به سوی اسلام دعوت کرد و او را وادار به توبه ساخت.

✅ابن عباس نقل می­کند که پیامبر(ص)شخصی را نزد وحشی قاتل عمویش فرستاد

تا او را به اسلام دعوت کند. وحشی به فرستاده پیامبر(ص) گفت:


به او بگو: تو می­گویی آن که مرتکب قتل یا #شرک یا #زنا شود،

در روز قیامت با ذلّت گرفتار عذابی مضاعف خواهد شد و

من تمام این کارها و #گناهان را مرتکب شده ­ام،


آیا باز هم راه برایم باز است؟


خداوند این آیه را نازل فرمود:

 « مگر آن که توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد.

پس خدا اعمال زشت ایشان را به اعمال نیک تبدیل می­کند.»

وحشی با شنیدن این آیه دوباره به پیامبر(ص) پیغام داد:

#توبه و ایمان و عمل صالح شرطهای بسیار مشکلی است و

من توان آن را ندارم. پس از مدّتی این آیه نازل شد:

« به راستی که خداوند شرک ورزیدن را نخواهد بخشید،

ولی آنچه را کمتر از آن است، برای کسی که بخواهد، خواهد بخشید.»

وحشی در #پیام مجدد خود گفت:

خداوند در این آیه وعده #مغفرت را به کسانی داده است که

خود بخواهد و من نمی­دانم خدا می­خواهد مرا ببخشد یا نه؟

پس از گذشت زمانی آیه ذیل نازل شد:

«بگو ای بندگان من که بر خویش اسراف روا داشته­اید!

از رحمت خداوند نومید نشوید. به راستی که خداوند همه گناهان را می­بخشد.

همانا او آمرزنده و مهربان است.»

وحشی با #شنیدن این آیه گفت:

اکنون آری. آن گاه به محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله مشرّف شد،

اسلام آورد و از گذشته خود توبه کرد و

در ادامه زندگی­ اش فداکاریهایی در راه مبارزه با دشمنان اسلام کرد

📚حیاة الصحابه، 140، ج 1، ص 41.

فرقان/ 70.

 نساء/ 48.


***************************************


  • ۰
  • ۰




فضیل بن عیاض، پیش از آن که با شنیدن آیه اى از آیات قرآن توبه کند راهزن بود.

وى در بیابان مرو خیمه زده بود و پلاسى پوشیده و

کلاه پشمین بر سر و تسبیح در گردن افکنده و یاران بسیار داشت، همه دزد و راهزن.

هر مال و جنس دزدیده شده اى که نزد او مى بردند،

میان دوستان راهزن تقسیم مى کرد و بخشى هم خود برمى داشت.

روزى کاروانى بزرگ مى آمد، در مسیر حرکتش آواز دزد شنید.

ثروتمندى در میان کاروان، پولى قابل توجه داشت.

برگرفت و گفت در جایى پنهان کنم تا اگر کاروان را بزنند، این پول برایم بماند.

به بیابان رفت، خیمه اى دید در آن پلاس پوشى نشسته، پول به او سپرد.

فضیل گفت در خیمه رو و در گوشه اى بگذار،

خواجه پول در آنجا نهاد و بازگشت.

چون به کاروان رسید، دزدان راه را بر کاروان بسته و

همه اموال کاروان را به دزدى تصرف کرده بودند.

آن مرد قصد خیمه پلاس پوش کرد.
چون آنجا رسید، دزدان را دید که مال تقسیم مى کردند.
گفت آه، من مال خود را به دزدان سپرده بودم.

خواست باز گردد، فضیل او را بدید و آواز داد که بیا.
چون نزد فضیل آمد، فضیل گفت چه کار دارى؟
گفت جهت امانت آمده ام.
گفت همان جا که نهاده اى بردار.
برفت و برداشت.

یاران فضیل را گفتند ما در این کاروان هیچ زر نیافتیم و تو چندین زر باز مى دهى.


فضیل گفت او به من گمان نیکو برد و

من نیز به خداى تعالى گمان نیکو مى برم.


من گمان او را به راستى تحقق دادم تا باشد که

خداى تعالى گمان من نیز به راستى تحقق دهد.

منابع:

1. تذکرة الاولیا، فریدالدین عطار نیشابوری
2. زیبایی های اخلاق، حسین انصاریان، صفحه 266

***************************************


  • ۰
  • ۰

داستانک معنوی


 

🎋گویند جبرئیل امین نزد یوسف پیامبر بود، جوانی از آنجا می گذشت...؛

جبرئیل گفت این جوان را می شناسی؟

🎋این همان کسی است که در نوزادی به پاکی تو شهادت داد و

ماجرای زلیخا به نفع تو تمام شد.

🎋یوسف دستور داد تا آن جوان را پیش او بیاورند و

در حق او احسان فراوان کرد و به او هدایــای بی شماری داد و

دستــور داد هر خواستــه ای دارد برآورده شــود.

🎋در آن حال یوسف متوجه گریه جبرئیل شد و دلیل آن را پرسید؛

🎋جبرئیل گفت: ای یوسف، تو عبد خدا هستی و

در قبال کسی که در زمان نوزادی به پاکی تو شهادت داده چنین نیکی می کنی،

حال به من بگو حال بنده ای که در شبانه روز 5 بار #نماز می خواند و

در آن به پاکی خدا شهادت می دهد

چگونه است و خدا با چنین بنده ای چگونه رفتار می کند .


***************************************


  • ۰
  • ۰

داستانک معنوی


اینکه میگن پیامبر رحمت بخاطر اینست👇👇


📖 پیامبر، سه شبانه روز گریست

پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم) به جبرئیل فرمود دوزخ را براى من وصف کن.


جبرئیل، درکات و ساکنان آن را یک به یک وصف کرد تا

سخنش به طبقه اول رسید، آنگاه سکوت کرد.


پیامبر فرمود اى جبرئیل، ساکنان این طبقه چه کسانى اند؟


جواب داد عذاب این طبقه از همه طبقات آسان تر است و ساکنانش عاصیان امت تواند.


پیامبر فرمود آیا از امت من کسى به دوزخ مى رود؟

جبرئیل گفت آنان که آلوده به گناه کبیره بوده و بى توبه از دنیا رفته اند.

پیامبر به گریه نشست و سه شبانه روز در گریه بود

تا آنکه روز چهارم حضرت زهرا (سلام الله علیها) به زیارت آن حضرت آمد.

مشاهده کرد پیامبر، روى مبارکش را بر خاک نهاده و

چندان گریسته که خاک زیر صورتش از اشک او گِل شده.
عرضه داشت چه واقعه اى و حادثه اى اتفاق افتاده است؟

فرمود جبرئیل به من خبر داده که طبقه اول دوزخ،

جاى گنهکاران از امت من است و این سبب گریه من شده.

حضرت زهرا (سلام الله علیها) عرضه داشت

از جبرئیل پرسیدىد گنهکاران را به چه صورت به دوزخ مى برند؟

فرمود آرى، موى مردان و گیسوى زنان را مى گیرند و

آنان را به دوزخ مى کشند و چون نزدیک دوزخ رسند و

مالک دوزخ را ببینند، فریاد و عربده سر دهند و به مالک دوزخ التماس کنند که

ما را اجازه ده بر حال خود گریه کنیم.

مالک اجازه مى دهد تا چندان بگریند که اشک در چشمشان نماند و

به جاى اشک خون گریه کنند.


مالک گوید چه نیکو بود اگر این گریه ها در دنیا بود و

این اشک ها از ترس امروز از دیدگانتان فرو مى ریخت.

پس مالک، آنان را به دوزخ دراندازد و ایشان ناگهان فریاد برآورند «لا اله الا الله».
آتش از آنان دور شود.

ملک بر آتش صیحه زند که اى آتش، آن را بگیر.

آتش گوید چگونه آنان را بگیرم در حالى که

کلمه طیبه «لا اله الا الله» بر زبانشان جارى است؟

مالک باز فریاد کند اینان را بگیر،

ولى از سوى حق خطاب رسد که رویشان را مسوزان

که خدا را سجده کرده اند و دل هایشان را مسوزان

که در ماه مبارک رمضان تشنگى کشیده اند.
پس در دوزخ تا زمانى که خدا بخواهد بمانند.


پس از آن به جبرئیل ندا رسد حال گنهکاران امت به کجا رسیده؟

مالک دوزخ پرده برکشد.

گنهکاران، جبرئیل را به صورتى نیکو مشاهده کنند،

گویند این کیست که چنین صورت نیکویى دارد؟

پاسخ دهند این جبرئیل است که در دنیا به سوى حضرت محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) وحى مى آورد.

اسیران دوزخ چون نام مبارک پیامبر را بشنوند،

فریاد برآرند که از جانب ما حضرت محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) را

سلام برسان و بگو که گنهکاران امت در دوزخ گرفتارند.

امین وحى این خبر را به پیامبر رساند.

سرور عالمیان سر به سجده گذارد و به پیشگاه حق عرضه بدارد که

گنهکاران امت مرا به دوزخ بردى،

اکنون ایشان را به من ببخش.

خطاب رسد آنان را به تو بخشیدم.

پس پیامبر آنان را از دوزخ بیرون مى آورد و

چون مانند ذغال شده اند، آنان را به عین الحیات برند.

وقتى از آن چشمه بنوشند و بر خود ریزند،

آلودگى هاى ظاهر و باطنشان برطرف شود و

پاک و پاکیزه گردند و بر پیشانى هایشان این عبارت نقش بندد:

«عتقاء الرحمان من النار» یعنی «آزاد شدگان خداى مهربان از آتش».

چون آنان را به بهشت برند،

اهل بهشت ایشان را به یکدیگر نشان دهند که دوزخیان هستند که نجات یافته اند.

پس آنان گویند پروردگارا، بر ما رحمت آوردى و ما را به بهشت درآوردى،

این علامت را از پیشانى هاى ما برطرف کن.

خواسته آنان مورد قبول قرار گیرد و آن نقش از پیشانى آنان زایل شود.

منبع: شرح دعای کمیل، حسین انصاریان، صفحه 305


***************************************


  • ۰
  • ۰


#داستانک_معنوی

پرسش هاى حضرت موسى (علیه السلام) از خدا

امام حسن عسکرى (علیه السلام) مى فرماید


هنگامى که حضرت موسی (علیه السلام) با خدا سخن مى گفت عرضه داشت


🌹خدایا، پاداش کسى که شهادت دهد من فرستاده و پیامبر توام و تو با من سخن مى گویى چیست؟

💚خدا فرمود فرشتگانم به سوى او مى آیند و وى را به بهشتم بشارت مى دهند.


🌹حضرت موسى (علیه السلام) گفت

پاداش کسى که در پیشگاهت مى ایستد و همواره نماز به جا مى آورد چیست؟


💚خدا فرمود به خاطر رکوع و سجود و قیام و قعودش به فرشتگانم مباهات مى کنم و

کسى که پیش فرشتگانم به او مباهات کنم، و او را عذاب نخواهم کرد.

🌹حضرت موسى (علیه السلام) گفت


پاداش کسى که به خاطر خشنودی ات، مسکینى را طعام دهد چیست؟

💚خدا فرمود فرمان مى دهم ندا دهنده اى بر فراز همه خلایق ندا دهد


فلان پسرِ فلان، از آزاد شده هاى خدا از آتش دوزخ است.


🌹حضرت موسى (علیه السلام) گفت پاداش کسى که صله رحم کند چیست؟


خدا فرمود مرگش را به تأخیر مى اندازم و سکرات موت را بر او آسان مى کنم و

خزانه داران بهشت او را ندا مى کنند

به سوى ما بیا و از هر درى که خواستى وارد بهشت شو.


🌹حضرت موسى (علیه السلام) گفت


پاداش کسى که آزارش را از مردم نگاه دارد و نیکى و خیرش را به مردم برساند چیست؟

💚خدا فرمود روز قیامت، آتش به او ندا مى کند که تو را بر من راهى نیست.

🌹حضرت موسى (علیه السلام) گفت پاداش کسى که با زبان و دلش تو را یاد کند چیست؟

💚خدا فرمود او را در قیامت در سایه عرشم قرار مى دهم و در حمایت خود مى گیرم.

🌹حضرت موسى (علیه السلام) گفت


پاداش کسى که پنهان و آشکار، آیات حکیمانه ات را تلاوت کند چیست؟

💚خدا فرمود چون برق بر صراط خواهد گذشت.


🌹حضرت موسى (علیه السلام) گفت


پاداش کسى که بر آزار و سرزنش مردم، چون وابسته به تو است صبر کند چیست؟

💚خدا فرمود او را در برابر ترس هاى روز قیامت یارى مى دهم.

🌹حضرت موسى (علیه السلام) گفت


پاداش کسى که چشم هایش از خشیت تو اشک بریزد چیست؟

💚خدا فرمود چهره اش را از حرارت آتش دوزخ حفظ مى کنم و او را از روز فزع اکبر ایمنى مى دهم.


🌹حضرت موسى (علیه السلام) گفت پاداش کسى که به خاطر حیاى از تو، خیانت را ترک کند چیست؟

💚خدا فرمود روز قیامت براى او ایمنى است.

🌹حضرت موسى (علیه السلام) گفت


پاداش کسى که به اهل طاعتت محبت ورزد چیست؟


خدا فرمود او را بر آتش دوزخ حرام مى کنم.

🌹حضرت موسى (علیه السلام) گفت


پاداش کسى که مؤمنى را عمدا به قتل برساند چیست؟

💚خدا فرمود روز قیامت به او نظر رحمت نمى اندازم و از لغزشش گذشت نمى کنم.

🌹حضرت موسى (علیه السلام) گفت


پاداش کسى که کافرى را به سوى اسلام دعوت کند چیست؟

💚خدا فرمود به او درباره هر کسى که بخواهد، اجازه شفاعت مى دهم.


🌹حضرت موسى (علیه السلام) گفت


پاداش کسى که نمازهایش را به وقت بخواند چیست؟

💚خدا فرمود درخواست هایش را به او عطا مى کنم و بهشتم را بر او مباح مى نمایم.

🌹حضرت موسى (علیه السلام) گفت


پاداش کسى که وضویش را براى خشیت تو کامل و تمام انجام دهد چیست؟

💚خدا فرمود او را روز قیامت بر مى انگیزم،

در حالى که میان دو چشمش نورى است که مى درخشد.

🌹حضرت موسى (علیه السلام) گفت


پاداش کسى که روزه رمضان را به خاطر رضا و خشنودى تو بگیرد چیست؟

💚خدا فرمود او را در قیامت در جایگاهى قرار مى دهم که در آن ترسى نیست.

منابع:
1. امالى صدوق، صفحه 207
2. بحارالانوار، جلد 13، صفحه 327
3. زیبایی های اخلاق، حسین انصاریان


***************************************