عشق فقط خدا

عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

عشق فقط خدا

عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

عشق فقط خدا

عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم
عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

تا رها گردیم از دلواپسی در آنسوی خط زمان
ما در عرش کبریایی خانه ای از جنس ایمان ساختیم

با تو ام با نی عالم با تو ام ای مهربانم
ای تو خورشید فروزان من شبم شب را بسوزان

کوچکم با قطره بودن راهی ام کن سوی دریا
عاقبت باید رها شد روزی از زندان دنیا

سیر در دنیای معنا بی زمان و بی مکان
وصل در عین جدایی زندگی با جان جان
..زندگی با جان جان

عاشقان در شوق پروازند از این خاکدان
چون که باشد پای یک عشق خدایی در میان...

آخرین نظرات
  • ۳۱ فروردين ۹۶، ۱۴:۲۲ - قالب بلاگ رضا
    عالی بود
  • ۱۲ فروردين ۹۶، ۰۲:۲۸ - المیرا شاهان
    چه خوب!
پیوندهای روزانه

۸۸ مطلب با موضوع «عشق فقط خدا :: داستانک» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

http://photos01.wisgoon.com/media/pin/photos01/images/o/2015/11/1/18/1446391214647285.jpg

داستانک معنوی



پدری پسرش را برای تعلیمات مذهبی به صومعه‌ای فرستاد.


پس از چند سال که پسر به روستای خود بازگشته بود، روزی پدرش از او پرسید:


«پس از این همه تعلیمات مذهبی،


آیا می‌توانی بگویی چگونه می‌توان درک کرد که خدا در همه چیز وجود دارد؟»


پسر شروع کرد به نقل از متون کتاب مقدس، اما پدرش گفت:


«این‌هایی که می‌گویی خیلی پیچیده است، راه ساده‌تری نمی‌دانی؟»

پسر گفت: «پدر من فرد دانشمندی هستم و


برای توضیح هر چیزی باید از آموخته‌هایم استفاده کنم.»


پدر آهی کشید و گفت: «من تو را به صومعه فرستادم و فقط پولم را هدر دادم.»

پدر دست پسر را گرفت و او را به آشپزخانه برد.


ظرفی را پر از آب کرد و در آن مقداری نمک ریخت.


از پسر پرسید که آیا نمک را در آب می بیند؟ پسر هم گفت که بله،


نمک‌ها ته ظرف جمع شده است. سپس پدر قاشقی برداشت و


آب را هم زد تا نمک‌ها در آب حل شدند.


از پسر پرسید: «نمک‌ها را می‌بینی؟»


پسر گفت: «نه، دیگر دیده نمی‌شوند!»


پدر گفت: «کمی از آب بچش.»


پسر گفت: «شور است.»

پدر گفت: «سال‌ها درس خواندی و


نمی‌توانی خیلی ساده توضیح بدهی خدا در همه چیز وجود دارد.


من ظرف آبی برداشتم و اسم خدا را گذاشتم نمک،


و به راحتی این را توضیح دادم که خدا چگونه در همه چیز وجود دارد


طوری که یک بی‌سواد هم بفهمد. پسرم دانشی که تو را از مردم دور می‌کند


کنار بگذار و به دنبال دانشی برو که تو را به مردم نزدیک کند.



http://photos01.wisgoon.com/media/pin/photos01/images/o/2016/5/9/0/500x594_1462739048909522.png

********************************************************



❤️کانال تلگرامی عشق فقط خدا❤️


کانال تلگرام در مورد خدا


کانال تلگرام خدا


صوت و کلیپ معنوی در


https://telegram.me/eshgekhodayi


Image result for ‫بنر تلگرام‬‎

  • ۰
  • ۰


داستانک معنوی

اعتکاف

✅از "ابن مهران" نقل شده:

در مسجد با امام حسن مجتبی (علیه السلام) در حال اعتکاف بودیم.

مردی نزد آن حضرت آمد و گفت:

«ای فرزند رسول خدا ! فلان شخص، مالی از من طلب دارد و

می‏ خواهند به سبب آن مرا حبس کنند.»

امام حسن (علیه السلام) فرمودند:

«در حال حاضر مالی در اختیار ندارم که قرض تو را بپردازم.»

آن شخص بدهکار گفت:

«پس وساطت کنید تا به من مهلت دهند.»

امام حسن از جا برخواستند تا همراه بدهکار بروند.

به ایشان گفتم:

«ای فرزند رسول خدا ! آیا اعتکاف را فراموش کردید؟»

امام حسن مجتبی (علیه السلام) فرمودند:

«فراموش نکرده‏ ام، ولی جدّم‏ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند:

کسی که در راه بر آوردن حاجت برادر مسلمانش بکوشد،

چنان است که نُه هزار سال خدا را عبادت کرده باشد.

عبادت کسی که روزها را روزه گرفته و

شب ها را به شب زنده داری و عبادت مشغول باشد.»👏👏

📚من لا یحضره الفقیه، جلد۲، صفحه 189


شعر فوق العاده زیبا و تاثیر گذار شیخ بهایی را

شاید اکثرتان خوانده اید که در همین وصف است👇



🍃همه روز روزه بودن ،  همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن


🍃زمدینه تا به مکه،  سر و پا برهنه رفتن

دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن


🍃به مساجد و معابد ، همه اعتکاف جستن

ز ملاهی و مناهی، همه احتراز کردن



🍃شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش ، طلب نیاز کردن


🍃به خدا که هیچ یک را، ثمر آنقدر نباشد 🍃

🍃که به روی نا امیدی ، در بسته باز کردن👌👏

**************************************
 (شیخ بهایی)

**************************************


کانال تلگرام در مورد خدا


کانال تلگرام خدا


صوت و کلیپ معنوی در


https://telegram.me/eshgekhodayi


Image result for ‫بنر تلگرام‬‎



  • ۰
  • ۰


#داستانک_معنوی

روزی حلال

مردی ساده چوپان شخصی ثروتمند بود و

هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت میکرد.

 یک روز  صاحب گوسفندان به چوپانش گفت: میخواهم گوسفندانم را

بفروشم چون میخواهم به مسافرت بروم و نیازی به نگهداری گوسفند و

چوپان ندارم و میخواهم مزدت را نیز بپردازم. 
 پول زیادی به چوپان داد اما چوپان آن را نپذیرفت و مزد اندک خویش را

که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت میکرد و باور داشت که مزد واقعی کارش است،

ترجیح داد. چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان،

مزد اندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه اش رفت.
 چوپان بعد از آن روز که بی کار شده بود، دنبال کار می گشت

اما شغلی پیدا نکرد ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت و

خرج نکرد به امید اینکه روزی به کارش آید!! 

 
در آن روستا که چوپان زندگی می کرد مرد تاجری بود که مردم پولشان را

به او می دادند تا به همراه کاروان تجارتی خویش کالای مورد نیاز آنها را برایشان خریداری کند.


هنگامی که وعده سفرش فرا رسید،

مردم مثل همیشه پیش او رفتند و هر کس مقداری پول به او داد و

کالای مورد نیاز خویش را از او طلب کرد.. .

چوپان هم به این فکر افتاد که پنج درهمش را به او بدهد تا برایش چیز سودمندی خرید کند.

لذا او نیز به همراه کسانی که نزد تاجر رفته بودند،

رفت. هنگامیکه مردم از نزد تاجر رفتند ،

چوپان پنج درهم خویش را به او داد. 

تاجر او را مسخره کرد و خنده کنان به او گفت:

با پنج درهم چه چیزی می توان خرید؟  
چوپان گفت: آن را با خودت ببر هر چیز پنج درهمی دیدی برایم خرید کن.

تاجر از کار او تعجب کرد و گفت: من به نزد تاجران بزرگی میروم و

آنان هیچ چیزی را به پنج درهم نمیفروشند، آنان چیزهای گرانقیمت میفروشند.  
اما چوپان  بسیار اصرار کرد و در پی اصرار وی تاجر خواسته اش را پذیرفت.


تاجر برای انجام تجارتش به مقصدی که داشت رسید و

مطابق خواسته ی هر یک از کسانی که پولی به او داده بودند ما یحتاج آنان را خریداری کرد .


هنگام برگشت که مشغول بررسی حساب و کتابش بود ،

بجز پنج درهم چوپان چیزی باقی نمانده بود  و

بجز یک گربه ی چاق چیز دیگری که  پنج درهم ارزش داشته باشد نیافت

که برای آن چوپان خریداری کند.


صاحب آن گربه می خواست آن را بفروشد  تا از شرش رها شود ،

تاجر آن را بحساب چوپان خرید و به سوی شهرش بر می گشت ..

در مسیر بازگشت از میان روستایی گذشت ،

خواست مقداری در آن روستا استراحت کند ، هنگامی که داخل روستا شد ،

مردم روستا گربه را دیدند و از تاجر خواستند که آن گربه را به آنان بفروشد .

تاجر از اصرار مردم روستا برای خریدن گربه از وی حیرت زده شد.

از آنان پرسید: دلیل اصرارتان برای خریدن این گربه چیست؟


مردم روستا گفتند: ما از دست موشهایی که همه زراعتهای ما را می خورند

مورد فشار قرار گرفته ایم که چیزی برای ما باقی نمی گزارند.

و مدتی طولانی است که به دنبال یک گربه هستیم تا

برای از بین برن موشها ما را کمک کند.

آنان برای خریدن آن گربه از تاجر به مقدار وزن آن طلا اعلام آمادگی کردند .

هنگامی که تاجر از تصمیم آنان اطمینان حاصل کرد،

با خواسته ی آنان موافقت کرد که گربه را به مقدار وزن آن طلا بفروشد.


  چنین شد و تاحر به شهر خویش برگشت ، مردم به استقبالش رفتند و


تاجر امانت هر کسی را  به صاحبش داد  تا اینکه نوبت چوپان رسید ،


تاجر با او تنها شد و او را به خداوند قسم داد تا راز آن پنج درهم را به او بگوید


که آن را از کجا بدست آورده است؟  


چوپان از پرسش های تاجر تعجب کرد اما داستان را بطور کامل برایش تعریف نمود. 


تاجر شروع به بوسیدن چوپان کرد در حالی که گریه می کرد و می گفت:


خداوند در عوض بهتر از آن را به تو داد


چرا که تو به روزی حلال راضی بودی و


به بیشتر از آن رضایت ندادی.


در اینجا بود که تاجر داستان را برایش تعریف کرد و


آن طلاها را به او داد.  


.........................


دری که خدا از رحمت به روی مردم بگشاید هیچ کس نتواند بست و


آن در که او ببندد هیچ کس جز او نتواند گشود ،


و اوست خدای بی همتای با حکمت و اقتدار.


سوره فاطر آیه 2

 

**********************


  • ۰
  • ۰


#داستانک_معنوی

زندگینامه واقعی یک عاشق خدا از اعضای کانال عشق فقط خدا

سلام.داستان من مربوط به این سواله که


چطور میشه از عشق زمینی به عشق خدا رسید..


چند سال پیش من با ی دختر اشنا شدم که


به مدت 4سال باهاش رابطه داشتم فقط به قصد ازدواج باهاش بودم .


تا اینکه اول فهمیدم دختره پشت بدنش مشکل داره


بازم از عشقم دست نکشیدم دوم خانواده هامون فهمیدن


بازم رابطه داشتیم تا اینکه دختره بخاطر خوشبختی من


به من گفت که ایدز داره به دروغ...


فکر کرد که رهاش میکنم


نذر کردم به مدت 60روز براش روزی هزار صلوات بفرستم که خوب بشه ..


وبهم برسیم.کار هر روزم شده بود صلوات برای مریضی دختره.


بعد از چند روز که صلوات فرستادم حس عجیبی بهم دست داد


حس باخدا بودن .به روز های اخر که رسیدم


دختره کامل از دل وعشقم خارج شده بود .


بعد از چند روز متوجه شدم که ی حس معنوی فوق العاده ای بهم دست داده


نا خدآگاه موقع اذان حتما به مسجده باید میرفتم که اروم بشم .


یک سال همین وضعیت و داشتم تا اینکه تصمیم گرفتم نماز بخوانم .


وبه مسجد برم .الان دو ساله مسجد شده محل ملاقات من وخدا .


الان طوری عاشق خدا شدم که از تمام دلبستگی های دنیا دل بریدم و


فقط وفقط خدا رو صدا میزنم


تابستان امسال هم به پابوس امام رضا رفتم


فقط ی ارزو ک که دختره شوهر کنه


به طور معجزه اسایی دختره بعد از ده روز عروسی کرد و


الان من فقط باخدای خود حرف میزنم واروم میگیرم....


اقا مرتضی تمام داستان کاملا واقعی واقعی اگرم باور نداری


تتمام این خاطرات و داخل دفتری نوشتم داخل حرم امام رضا جا گذاشتم..


التماس میکنم درجش کن که دیگران هم استفاده کنن..حامد از کرمانشاه

شما هم اگر داستانی واقعی در مورد رسیدن به عشق خدایی دارید میتونید


برامون بفرستید تا در صورت موافقت خودتون و با نام خودتون


در وبلاگ و  کانال عشق فقط خدا درج کنیم تا دیگران هم استفاده کنند


  • ۰
  • ۰


#داستانک_معنوی

" #اشک_خدا "

💎زن نابینا کنار تخت پسرش در بیمارستان نشسته بود و می گریست.

فرشته ایی فرود آمد و رو به زن گفت: ای زن من از جانب خدا آمده ام

رحمت خدا برآن است که تنها یکی از آرزوهای تو را


برآورده سازد, بگو از خدا چه می خواهی؟

زن رو به فرشته کرد و گفت: از خدا می خوام پسرم رو شفا بده.

فرشته گفت: پشیمان نمی شوی؟

زن پاسخ داد: نه!

فرشته گفت: پسرت اینک شفا یافت ولی تو


می توانستی بینایی چشمان خود را از خدا بخواهی!

زن لبخندی زد و گفت: تو درک نمی کنی!

سالها گذشت و پسر بزرگ شد. او آدم موفقی شده بود و


مادر موفقیت های فرزندش را با عشق جشن می گرفت.


پسر ازدواج کرد و همسرش را بسیار دوست داشت. روزی رو به مادرش کرد و گفت:


مادر نمی دونم چطور بهت بگم ولی زنم نمی تونه


با شما یه جا زندگی کنه می خوام یه خونه برات بگیرم تا شما برید اونجا.


مادر رو به پسرش گفت: نه پسرم من می خوام برم خونه ی سالمندان زندگی کنم ,


آخه اونجا با هم سن و سالای خودم زندگی می کنم و راحت ترم.


و زن از خانه بیرون آمد , کناری نشست و مشغول گریستن شد.


فرشته بار دیگر فرود آمد و گفت: ای زن دیدی پسرت با تو چه کرد؟


حال پشیمان شده ایی؟ می خواهی او را نفرین کنی؟

مادر گفت: نه پشیمانم و نه نفرینش می کنم. آخه تو چی می دونی؟

فرشته گفت: ولی باز هم رحمت خداوند شامل حال تو شده است و


می توانی آرزویی بکنی. حال بگو؟ می دانم که بینایی چشمانت را از


خدا می خواهی , درست است؟


زن با اطمینان پاسخ داد: نه!


فرشته با تعجب بسیار پرسید: پس چه؟


زن جواب داد: از خدا می خوام عروسم زن خوب و مادر مهربونی باشه و


بتونه پسرم رو خوشبخت کنه آخه من دیگه نیستم تا مراقب پسرم باشم.


اشک از چشمان فرشته سرازیر شد و


از اشک هایش دو قطره در چشمان زن ریخت و زن بینا شد.


هنگامی که زن اشک های فرشته را دید از او پرسید:


تو گریه کردی؟ مگه فرشته ها هم گریه می کنن؟

فرشته گفت: بله , ولی تنها زمانی اشک می ریزیم که خدا گریسته باشد!

زن پرسید: مگه خدا هم گریه می کنه؟!

فرشته پاسخ داد: خدا اینک از شوق


آفرینش موجودی به نام مادر در حال گریستن است...

روح مادران از دست رفته شاد و

به افتخار تمامی مادران در قید حیات این فرشته های زمینی سرزمینم👏👏👏👏




کانال تلگرام در مورد خدا


کانال تلگرام خدا


صوت و کلیپ معنوی در


❤️کانال تلگرامی عشق فقط خدا❤️



https://telegram.me/eshgekhodayi


Image result for ‫بنر تلگرام‬‎

  • ۰
  • ۰


#داستانک_معنوی

#شیطان_و_فرعون


✍️حضرت موسىٰ یک روز در تور سینا مشغول مناجات بود. ندا از طرف خدا آمد:


'یا موسی! با برادرت هارون، به جنگ فرعون بروید.'موسى گفت:


'خداوندا، تو روز به روز قدرت فرعون را زیادتر مى‌کنی. آن‌وقت مرا به جنگ او مى‌فرستی؟


خودت مى‌دانى که قدرت من به فرعون نمى‌رسد.'ندا رسید:


'یا موسی! من از سه خصلت فرعون، بى‌اندازه خوشم مى‌آید.


این است که هر روز قدرتش را زیادتر مى‌کنم.'ـ


'خداوندا! این سه خصلت فرعون کدام است؟''یا موسیٰ! یکى اینکه فرعون مادر پیرى دارد که


از او مواظبت مى‌کند و جانش به جان مادرش وابسته است.


من از این‌کار فرعون خیلى خوشم مى‌آید.


دوم آنکه فرعون مهمانخانه‌اى باز کرده که هر کس گرسنه باشد،


مى‌آید آنجا و خودش را سیر مى‌کند. دیگرى هم آنکه به ریش و محاسنش خیلى مى‌رسد.


'شیطان این حرف‌ها را شنید و آمد سراغ فرعون. در زد.


پیشخدمت فرعون آمد پشت در و پرسید: 'چه‌کسى در مى‌زند؟


'شیطان گفت: 'برو و به فرعون بگو خودش بیاید.'پیشخدمت پرسید:


'تو کى هستى که فرعون بیاید؟'شیطان گفت: 'من هر که باشم،


فرعون با پاى خودش مى‌آید و در را باز مى‌کند و جانش هم درمى‌آید.


'پیشخدمت رفت و خبر را رساند. خلاصه، فرعون آمد پشت در و پرسید:


'تو کى هستى و با من چه‌کار داری؟'شیطان گفت:


'تو چه‌طور خدائى هستى که نمى‌دانى این طرف در کیست؟


در را باز کن. آمده‌ام راه و چاه را نشانت بدهم.


'فرعون در را باز کرد و دید پیرمردى پشت در ایستاده.


شیطان آمد و به دربار فرعون وارد شد.


کمى گذشت و دید فرعون دم به دم مى‌رود و


به اتاق پهلوئى سر مى‌زند.شیطان پرسید: 'اى فرعون.


چه مى‌کنی؟'فرعون گفت: '


به مادرم سر مى‌زنم.'شیطان گفت:


'خاک بر سرت. مردم اگر بفهمند تو مادرى هم داری،


همه از دور و برت پراکنده مى‌شوند. خدا که پدر و مادر ندارد.


'فرعون پرسید: 'پس چه‌کار کنم؟' شیطان گفت:


'بهش سر نزن تا خودش بمیرد.'فرعون هم گوش به حرف شیطان داد و


به مادرش سر نزد. مدتى گذشت و شیطان دید از زیرزمین سر و صدا مى‌آید.


شیطان پرسید:


'این سر و صدا که از زیرزمین مى‌آید چیست؟'


فرعون گفت:


'زیر اینجا، آشپزخانه من است. هر کس گرسنه باشد، مى‌آید و سیر مى‌شود و مى‌رود.


'شیطان گفت: 'خانه‌ات خراب شود. مگر خدا هم آشپزخانه دارد؟


خدا از غیب به بنده‌هایش روزى مى‌رساند. زود این بساط را جمع کن،


وگرنه همه از دورت پراکنده مى‌شوند.'فرعون دستور داد آشپزخانه را جمع کردند.


این گذشت تا روز بعد.شیطان پرسید:


'اى فرعون. این چه چیزى است که به ریشت آویزان کرده‌اى و خودت را به شکل حاجى‌فیروز درآورده‌ای؟


'فرعون گفت: 'اینها مروارید هستند و ریشم را با آنها زینت داده‌ام.


'شیطان گفت: 'این چه‌‌کارى است؟ مگر خدا ریش مى‌گذارد که تو هم ریش گذاشته‌اى


و حالا هم زینتش داده‌ای.'


فرعون پیش خودش فکر کرد و حرف شیطان را قبول کرد.


خلاصه، این شد که خدا هم قدرت فرعون را گرفت و


حضرت موسىٰ را به جنگ فرعون فرستاد

  • ۰
  • ۰


#داستانک_معنوی

خیلی زیباست👌

📖 هم نشین حضرت داوود (علیه السلام) در بهشت

امام صادق (علیه السلام) فرمود


روزى خدا به حضرت داوود (علیه ‏السلام) وحى کرد


خلاده دختر اوس را نوید بهشت ده و


به آگاهى او برسان که همسر و هم نشین تو در بهشت خواهد بود.


حضرت داوود (علیه‏ السلام) به این دستور عمل کرد و


به خانه خلاده رفت و پیام را به او رسانید.

خداخلاده گفت سوگند به ، من چیزى در خود


نمی بینم که چنین لیاقتى یافته باشم و هم نشین تو در بهشت شوم.

حضرت داوود (علیه السلام) فرمود


از امور باطنى خود اندکى با من صحبت کن تا بدانم چگونه است؟

خلاده گفت همیشه به هر دردى که مبتلا شدم و


هر گزند و نیاز و گرسنگی اى که به من رسید


در برابرش صبر کردم و از خداوند نخواستم آن را از من بر طرف سازد


تا آنکه او خود، آن را از من دور کرد و


عافیت و گشایش داد و به جاى آن،


چیزى از خدا نخواستم و او را بر آن شکر و سپاس گفتم.

حضرت داوود (علیه ‏السلام) راز مطلب را دریافت و


به او فرمود تو به خاطر همین خصلت ‏ها به آن مقام رسیده‏ اى.

امام صادق (علیه ‏السلام) پس از نقل این ماجرا فرمود و


این همان دین خدا است که آن را براى بندگان صالح خود پسندیده است.

منبع: بحارالانوار، جلد 14، صفحه
39


کانال تلگرام در مورد خدا


کانال تلگرام خدا


صوت و کلیپ معنوی در


❤️کانال تلگرامی عشق فقط خدا❤️



https://telegram.me/eshgekhodayi


Image result for ‫بنر تلگرام‬‎


  • ۰
  • ۰


#داستانک_معنوی

رو این داستان خوب و عمیق فکر کنید تاثیر خوبی میگیرید.

💚#گوهر_پنهان

روزی حضرت موسی به خداوند عرض کرد: ای خدای دانا وتوانا !

حکمت این کار چیست که موجودات را می‌آفرینی و باز همه را خراب می‌کنی؟

 چرا موجودات نر و ماده زیبا و جذاب می‌آفرینی و بعد همه را نابود می‌کنی؟

خداوند فرمود : ای موسی! من می‌دانم که این سوال تو

از روی نادانی و انکار نیست و گرنه تو را ادب می‌کردم و به

خاطر این پرسش تو را گوشمالی می‌دادم. اما می‌دانم که

تو می‌خواهی راز و حکمت افعال ما را بدانی و

از سرّ تداوم آفرینش آگاه شوی.

و مردم را از آن آگاه کنی. تو پیامبری و جواب این سوال را می‌دانی.

 این سوال از علم برمی‌خیزد.

هم سوال از علم بر می‌خیزد هم جواب.

هم گمراهی از علم ناشی می‌شود هم هدایت و نجات.

همچنانکه دوستی و دشمنی از آشنایی برمی‌خیزد.

آنگاه خدا فرمود :


ای موسی برای اینکه به جواب سوالت برسی، بذر گندم در زمین بکار.

و صبر کن تا خوشه شود. موسی بذرها را کاشت و گندمهایش رسید و خوشه شد.

داسی برداشت ومشغول درو کردن شد. ندایی از جانب خداوند رسید که ای موسی!

تو که کاشتی و پرورش دادی پس چرا خوشه‌ها را می‌بری؟


موسی جواب داد: پروردگارا ! در این خوشه‌ها، گندم سودمند و

مفید پنهان است و درست نیست که دانه‌های گندم در میان کاه بماند،

عقل سلیم حکم می‌کند که گندمها را از کاه باید جدا کنیم.


خداوند فرمود:


این دانش را از چه کسی آموختی که با آن یک خرمن گندم فراهم کردی؟

موسی گفت: ای خدای بزرگ! تو به من قدرت شناخت و درک عطا فرموده‌ای.

خداوند فرمود : پس چگونه تو قوه شناخت داری و من ندارم؟


در تن خلایق روحهای پاک هست، روحهای تیره و سیاه هم هست .

همانطور که باید گندم را از کاه جدا کرد باید نیکان را از بدان جدا کرد.

خلایق جهان را برای آن می‌آفرینم که گنج حکمتهای نهان الهی آشکار شود.


خداوند گوهر پنهان خود را با آفرینش انسان و جهان آشکار کرد

پس ای انسان تو هم گوهر پنهان جان خود را نمایان کن.



#مثنوى_معنوى


#مولانا




کانال تلگرام در مورد خدا


کانال تلگرام خدا


صوت و کلیپ معنوی در


❤️کانال تلگرامی عشق فقط خدا❤️



https://telegram.me/eshgekhodayi


Image result for ‫بنر تلگرام‬‎


  • ۰
  • ۰

#داستانک_معنوی

میگویند که دو برادر بودند پس از مرگ پدر یکی جای پدر به زرگری نشسته


دیگری تا از وسوسه نفس شیطانی به دور ماند از مردم کناره گرفته و غار نشین گردید.

روزی قافله ای از جلو غار گذشته و چون به شهر برادر میرفتند،


برادر غارنشین غربالی پر از آب کرده به قافله سالار میدهد


تا در شهر به برادرش برساند.

منظورش این بود که از ریاضت و دوری از خلایق به این مقام رسیده که


غربال سوراخ سوراخ را پر از آب میتواند کرد بی آنکه بریزد.


چون قافله سالار به شهر و بازار محل کسب برادر میرسد


و امانتی را می دهد،


برادر آن را نخ بسته و از سقف دکان آویزان میکند و


در عوض گلوله آتشی از کوره در آورده میان پنبه گذاشته و


به قافله سالار میدهد تا آن را در جواب به برادرش بدهد.

چون برادر غار نشین برادر کاسب خود را کمتر از خود نمی بیند


عزم دیدارش کرده و به شهر و دکان وی میرود.

در گوشه دکان چشم به برادر داشت و دید که


برادر زرگرش بازوبندی از طلا را روی بازوی لخت زنی امتحان میکند،‌


دیدن این منظره همان و دگرگون شدن حالت نفسانی همان و


در همین لحظه آبی که در غربال بود از سوراخ غربال رد شده و


از سقف دکان به زمین میریزد.


چون زرگر این را می بیند میگوید:

ای برادر اگر به دکان نشستی و هنگام کسب و کار و


دیدن زنان و لمس آنان آب از غربالت نریخت زاهد میباشی،


وگرنه دور از اجتماع و عدم دسترس همه زاهد هستند...


و شعری از استاد سخن سعدی

🍃شنیدم زاهدی در کوهساری

قناعت کرده از مردم به غاری☘️

🍃بدو گفتم چرا در شهر نائی

که از آزار غربت وا رهائی☘️

🍃بگفت آنجا پریرویان نغزند

چو گِل بسیار شد پیلان بلغزند☘️

🌺کانال عشق فقط خدا🌺

@eshgekhodayi



  • ۰
  • ۰


#داستانک_معنوی

🚩#حکایت_مجنون_وشتر

روزی مجنون آهنگ دیار لیلی کرد. با بی قراری برشتری سوار شد و

با دلی لبریز از مهر به جاده زد.
 در راه گاه خیال لیلی آنچنان او را باخود می برد.

شتر نیز در گوشه ی آبادی بچه ای داشت.
 او هر بار که مجنون را از خود بیخود می دید

به سوی آبادی بازمی گشت و
خود را به بچه اش می رساند.

مجنون هر بار که به خود می آمد در

می یافت که فرسنگ ها راه را بازگشته است.
او سه ماه در راه ماند پس فهمید که آن شتر با او همراه نیست ؛

پس اورا رها کرد و پای پیاده به سوی دیار لیلی به راه افتاد.....

به راستی مولانا با این حکایت نشان می دهد که روح ما همان مجنون است و

عشق معنوی حق ، همان لیلی است.

تن ما همان شتر است و

وابستگی ها و دل مشغولی های جهان مادی بچه آن شتر است.

وقتی از علت حقیقی بودنمان در جهان مادی که

همانا شناخت حقیقت خویشتن است غافل شویم و به آن نپردازیم،

به تن و خواسته های گذرای مادی تن سرگرم می شویم و

از رسیدن به حقیقت بازمی مانیم.

بهتراست موانع رسیدن به وصال را کنار بزنیم و

با گام استوارتر عزم خانه ی دوست کنیم ...

عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم...


💝کانال عشق فقط خدا💝

@eshgekhodayi