عشق فقط خدا

عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

عشق فقط خدا

عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم
عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

تا رها گردیم از دلواپسی در آنسوی خط زمان
ما در عرش کبریایی خانه ای از جنس ایمان ساختیم

با تو ام با نی عالم با تو ام ای مهربانم
ای تو خورشید فروزان من شبم شب را بسوزان

کوچکم با قطره بودن راهی ام کن سوی دریا
عاقبت باید رها شد روزی از زندان دنیا

سیر در دنیای معنا بی زمان و بی مکان
وصل در عین جدایی زندگی با جان جان
..زندگی با جان جان

عاشقان در شوق پروازند از این خاکدان
چون که باشد پای یک عشق خدایی در میان...

کانال تلگرام ما
contact
جهت ورود کلیک کنید :)
جست و جو
آخرین نظرات
  • ۲ خرداد ۹۷، ۱۳:۰۳ - علی زیرایی
    یا خدا
  • ۱ خرداد ۹۷، ۱۹:۰۴ - علی زیرایی
    لایک
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۷، ۱۷:۵۰ - متیو تل
    سپاس
پیوندهای روزانه

۲۲۶ مطلب با موضوع «عشق فقط خدا :: داستانک» ثبت شده است

  • ۱
  • ۰


🌸امام صادق (علیه السلام)میفرماید:

🌸هنگامی که این آیه بر پیامبر نازل شد👇👇


🌸«کسانى که وقتی عمل زشتى مرتکب می ‌شوند یا به خود ستم می‌ کنند،

خدا را به یاد می‌ آورند و براى گناهانشان از خداوند آمرزش می ‌خواهند

و مگر جز خدا کیست که گناهان را ببخشد

و آگاهانه بر آنچه‌ کرده‌ اند اصرار نمی‌ ورزند»


🌸 ابلیس بالاى‏ کوهى در مکه رفت، با صداى بلند فریاد کشید و سران لشکرش را جمع کرد.

🌸گفتند اى بزرگ ما، چه شده است که ما را فرا خواندى؟

گفت آیه‌ ای نازل شده که پشت مرا مى‏ لرزاند و مایه‌ نجات بشر است، چه کسى مى‏ تواند با آن مقابله کند؟

🌸چند تا از شیطان‌ ها حرف‌ هایی زدند و طرح‌ هایی دادند، اما ابلیس قبول نکرد.

🌸آخر سر، یکی از شیطان ‌ها (وسواس خناس) برخاست و گفت من از پسِ آن بر مى ‏آیم.

ابلیس گفت چگونه؟

🌸گفت آنها را با وعده ‏ها و آرزوها سرگرم مى‏ کنم تا به گناه آلوده شوند و هنگامى که گناه کردند، توبه را از یادشان مى ‏برم.


🌸ابلیس گفت نقشه‏ ات بسیار عالى است، تو مى ‏توانى از عهده‌ این کار بر آیى و این مأموریت را تا روز قیامت به او سپرد.


📚 منابع:

۱. المیزان، علامه طباطبائی، جلد ۲۰، صفحه ۵۵۷
۲. تفسیر نمونه، جلد ۲۷، صفحه ۴۷۵‌
۳. سوره آل ‌عمران، آیه‌ ۱۳۵


عشق فقط خدا

عشق فقط خدا

وبلاگ و کانال عشق فقط خدا


www.deniz.blog.ir

eshgekhodayi@


تلگرام - سروش - ایتا - آی گپ
  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰

ازدواج با کی؟


داستانک معنوی

ازدواج با چه خانواده اى؟



🌸امام محمد باقر (علیه السلام) حکایت فرماید در یکى از مسافرت هایی که پدرش امام سجاد (علیه السلام) به مکه معظمه داشت، زنى را از خانواده اى که سر و صدا و بضاعتى نداشت خواستگارى کرد و بعد از آن، او را براى خود تزویج نمود.

🌸یکى از همراهان حضرت، به محض اطلاع از این امر، بسیار ناراحت شد که چرا حضرت چنین زن بى بضاعتى را انتخاب نموده است و شروع به تحقیق و تفحص کرد تا بداند که این زن کیست و از چه خانواده اى بوده است.

🌸چون به این نتیجه رسید که زن از خانواده اى گمنام و بى بضاعت است، فورا به محضر امام سجاد (علیه السلام) آمد و پس از اظهار ارادت، عرضه داشت

🌸 یا بن رسول الله، من فداى شما گردم، این چه کارى بود که کردى؟
چرا با چنین زن بى بضاعتى، از چنین خانواده اى ازدواج نموده اى که هیچ شهرتى و ثروتى ندارند و حتى براى مردم نیز این امر، بسیار مسأله انگیز شده است. (چون جو عمومى آن زمان بر این بود که همسر باید از خانواده اى انتخاب شود که اهل ثروت و مقام و شهرت باشد و خانواده هاى بى بضاعت و آرام را کسى به سراغشان نمى رفت و احتمالا امام سجاد (علیه السلام) با این حرکت، نوعى مبارزه فرهنگى و اجتماعى انجام داده است)

🌸امام سجاد (علیه السلام) فرمود من گمان مى کردم که تو شخصى خوش فکر و نیک سیرت هستى.

🌸خداوند متعال به وسیله دین مبین اسلام، تمام این افکار خرافى و بى محتوا را محکوم و باطل گردانده و این نوع سرزنش ها و خیالات را ناپسند و زشت شمرده است.


🌸آنچه در انتخاب همسر براى ازدواج و زندگى مهم است، ایمان و تقوا و پاکدامنى و قناعت مى باشد و آنچه که امروز مردم به آن مى اندیشند، افکار جاهلیت است و ارزشى نخواهد داشت.

🌸بنابراین ملاک در شخصیت زن، ثروت، شهرت، مقام، تشکیلات زندگى، زیبایى و ... نیست؛
🌸بلکه آنچه که به انسان ارزش مى بخشد و او را قابل شراکت و هم زیستى مى گرداند، ایمان به خدا و شعور انسانى و معنوی اش ‍مى باشد.



📚 منبع: الزهد، حسین بن سعید کوفى اهوازى، صفحه ۵۹



عشق فقط خدا

وبلاگ و کانال عشق فقط خدا


www.deniz.blog.ir

eshgekhodayi@


تلگرام - سروش - ایتا - آی گپ
  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰

امان از زخم زبان


داستانک معنوی


امان از زخم زبان

ببینید قضاوت و شمادت غیرمنصفانه و نابجا
با مقاوم ترین انسان روی زمین چه می کند



حضرت ایوب را نماد صبر میدانیم.


اما ایشان یکجا از شیطان به خدا شکایت میکند:

به یاد آر بنده ما ایوب را آنزمان که پروردگار خود را ندا داد که شیطان مرا دچار عذاب وگرفتاری نموده

🔵 سوره مبارکه صاد آیه ۴۱

ایوب نبی از چه چیزی خسته شد و زبان به شکایت گشود؟

امام صادق(ع) پاسخ این سوال را در #روایتی داده اند:


شیطان به خدا گفت، چون به ایوب نعمتهای زیادی عطا کرده ای او #شاکر است.


خداوند برای اینکه به همه عبودیت و اخلاص ایوب را ثابت کند؛


نعمتها را از او یکی یکی گرفت تا دچار به ابتلا و بیماری شود.

تا آن زمان ایوب نبی شاکر بود اما پس از آن به مقام صبر میرسد.

نکته جالب اینجاست که ایوب نبی از یک حرف آزرده خاطر شد، وقتی در بیماری سخت بود،

علمای_بنی اسرائیل نزد او آمدند و گفتند:

ای ایوب چه گناهی کرده ای که خداوند تو را اینگونه عذاب کرده است؟

✅ این زخم زبان علمای بنی اسرائیل باعث شد ایوب نبی رنجیده شود.

او در اوج نعمت، شاکر بود و امتحان شد...

و در اوج سختی و از دست دادن نعمت صابر بود و امتحان شد...

📚علل الشرایع ج ۱ ص
۷۶




وبلاگ و کانال عشق فقط خدا


www.deniz.blog.ir

eshgekhodayi@


تلگرام - سروش - ایتا - آی گپ

  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰

زیباترین نماز عمر

داستانک معنوی

ماجرایی دلنشین :



 حاﺝ ﺁﻗﺎ ﻗﺮﺍﺋﺘﯽ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﻜﺮﺩ :

 ﺩﺭ ﺳﺘﺎﺩ ﻧﻤﺎﺯ ﮔﻔﺘﯿﻢ:

ﺁﻗﺎﺯﺍﺩﻩﻫﺎ، ﺩﺧﺘﺮﺧﺎﻧﻢﻫﺎ، ﺷﯿﺮﯾﻦﺗﺮﯾﻦ ﻧﻤﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﯾﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ .

 ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﯾﺎﺯﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﺷﺖ، ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺑُﻬﺘﻤﺎﻥ ﺯﺩ، ﺩﺧﺘﺮ ﯾﺎﺯﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ، ﻣﺎ رﯾﺶﺳﻔﯿﺪﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮﺍﺿﻊ ﻭ ﮐﺮﻧﺶ ﻭﺍﺩﺍﺷﺖ .

 نوﺷﺖ ﮐﻪ ﺷﯿﺮﯾﻦﺗﺮﯾﻦ ﻧﻤﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ :
ܓ
 ﺩﺭ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﯽﺭﻓﺘﻢ ﯾﮏ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺩﺍﺭﺩ ﻏﺮﻭﺏ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ ﻧﻤﺎﺯ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻡ،

 ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﯾﻢ ﮔﻔﺘﻢ : ﻧﻤﺎﺯ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻡ،

 ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺏ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺨﻮﺍﻧﯽ، ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺗﻮﯼ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ،

 ﮔﻔتم : ﺑﺮﻭﯾﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ ﻧﮕﻪﺩﺍﺭ.

 پدﺭ ﮔﻔﺖ : ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻛﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﭽﻪ ﻧﮕﻪ ﻧﻤﯽﺩﺍﺭﺩ،

 ﮔﻔﺘﻢ : ﺍﻟﺘﻤﺎﺳﺶ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ .

 ﮔﻔﺖ : ﻧﮕﻪ ﻧﻤﯽﺩﺍﺭﺩ .

 ﮔﻔﺘﻢ : ﺗﻮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﮕﻮ.

 ﮔﻔﺖ : ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ ﻧﮕﻪ ﻧﻤﯽﺩﺍﺭﺩ، ﺑﻨﺸﯿﻦ. ﺣﺎﻻ ﺑﻌﺪﺍً ﻗﻀﺎ ﻣﯽﮐﻨﯽ .

 دیدم ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻏﺮﻭﺏ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻔتم ﺑﺎﺑﺎ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯽﮐﻨﻢ، ﭘﺪﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ،

 ﺍﻣﺎ ﮔﻔتم: "پدﺭ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻩ ﻣﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﮕﯿﺮﻡ ."

 ﻣﯽﮔﻔﺖ ﺳﺎﮐﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ، ﺯﯾﭗ ﺳﺎﮎ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ، ﯾﮏ ﺷﯿﺸﻪ ﺁﺏ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ . ﺯﯾﺮِ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻫﻢ ﯾﮏ ﺳﻄﻞ ﺑﻮﺩ، ﺁﻥ ﺳﻄﻞ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺁﻭﺭﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ . ﺩﺳﺖِ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ، ﺷﯿﺸﻪ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ، ﺳﻄﻞ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ . ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﻭﺳﻂ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻭﺿﻮ ﮔﺮﻓﺖ .

ﻗﺮﺁﻥ ﯾﮏ ﺁﯾﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: "ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﻨﻨﺪ ﻣﻬﺮﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻟﻬﺎ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﯾﻢ ﺑﻪ ﺷﺮﻃﯽ ﮐﻪ ﺍﺧﻼﺹ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ،" ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺧﻮﺩﻧﻤﺎﯾﯽ ﮐﻨﺪ، ﺷﯿﺮﯾﻦﮐﺎﺭﯼ کنید ،

 ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺷﻮﻓﺮ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﯾﺪ ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮﺑﭽﻪ ﻭﺳﻂ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﺩﺍﺭﺩ ﻭﺿﻮ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ،

 ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺩﺧﺘﺮ ﭼﻪ ﻣﯽﮐﻨﯽ؟

 ﮔﻔت : ﺁﻗﺎ ﻣﻦ ﻭﺿﻮ ﻣﯽﮔﯿﺮﻡ، ﻭﻟﯽ ﺳﻌﯽ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺁﺏ ﺑﻪ ﻛﻒ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻧﭽﮑﺪ . ﺑﻌﺪﺵ ﻫﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺭﻭﯼ ﺻﻨﺪﻟﯽ، ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﺨﻮﺍﻧﻢ .

 ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺷﻮﻓﺮ ﯾﮏ ﻛﻤﯽ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﮕﻔﺖ .

 ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ : ﻋﺒﺎﺱ ﺁﻗﺎ، ﺑﺒﯿﻦ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻭﺿﻮ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ .
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﯾﺪ، ﺩﺭ ﺁﯾﻨﻪ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﯾﺪ. ﻣﺪﺍﻡ ﺟﺎﺩﻩ ﺭﺍ
ﻣﯽﺩﯾﺪ، ﺁﯾﻨﻪ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﯾﺪ، ﺟﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﯾﺪ، ﺁﯾﻨﻪ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﯾﺪ. ﻣﻬﺮ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻫﻢ
ﻧﺸﺴﺖ .

ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ : ﺩﺧﺘﺮ ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ ﻧﻤﺎﺯ ﺑﺨﻮﺍﻧﯽ؟ ﺻﺒﺮ ﻛﻦ، ﻣﻦ ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﻢ .
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﮐﺸﯿﺪ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻧﻤﺎﺯﺕ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺩﺧﺘﺮﻡ، ﺁﻓﺮﯾﻦ .


ﺩﺧﺘﺮ ﻣﯽﮔﻔﺖ : ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ، ﻣﻦ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ . ﯾﮏ
ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺍﺗﻮﺑﻮﺳﯽﻫﺎ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﺮﺩﻧﺪ . ﯾﻜﯽ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﻫﻢ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻡ، ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﻫﻢ
ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻡ . ﺷﺨﺺ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻫﻢ ﮔﻔﺖ : ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ ﭼﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎﻫﻤﺘﯽ ﺍﺳﺖ، ﭼﻪ ﻏﯿﺮﺗﯽ، ﭼﻪ ﻫﻤﺘﯽ، ﭼﻪ ﺍﺭﺍﺩﻩﺍﯼ، ﭼﻪ ﺻﻼﺑﺘﯽ، ﺁﻓﺮﯾﻦ، ﻫﻤﯿﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭﺯ ﻗﯿﺎﻣﺖ، ﺣﺠﺖ ﺍﺳﺖ. ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﮐﺮﺩ، ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ.

ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ،
ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﺯ .

ﺩﺧﺘﺮ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﯾﮏ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻡ ﯾﮏ ﻋﺪﻩ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﻨﺪ .
ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺷﯿﺮﯾﻦﺗﺮﯾﻦ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻡ...


عشق فقط خدا

❤️ کانال تلگرامی عشق فقط خدا ❤️

https://telegram.me/eshgekhodayi

تلگرام عشق فقط خدا

  • مرتضی زمانی
  • ۱
  • ۰


وبلاگ عشق فقط خدا جزو صد وبلاگ برتر بلاگ شد

خدایا شکرت


عشق فقط خدا


خدای بزرگ را شاکریم که

با کمک و الطاف بیکرانش و با همراهی شما عزیزان

 جزو صد وبلاگ برتر بلاگ شدیم

و این اتفاق یعنی به لطف خدا هر روز بهتر از دیروز و هر سال بهتر از پارسال میشویم

اولین شروع کارمون در سال 1390 در سایت بلاگفا شروع شد و بعد از 3سال متاسفانه بلاگفا از دسترس خارج شد و بعد از چند ماه اعلام کردند بعضی از سرورها سوخته و امکان بازیابی مطالب قبلی وجود ندارد


با دلی شکسته و ناامید از به هدر رفتن این همه مطالب به بلاگ اومدیم و از شهریور سال 93 کارمون رو اینجا ادامه دادیم و و دوسال بعد کانال تلگرامی وبلاگ راه اندازی شد و دوسالی هم هست هم با وبلاگ و هم با کانال در خدمت شما عزیزان و عاشقان خدا هستیم

در این راه آزار و اذیت فراوانی از بابت زخم زبان های آتئیست های وطنی را داشتیم  و

اذیت شدیم از نظراتی که در خصوصی نثارمان کردند و سکوت کردیم و محترمانه و با منطق جوابشون رو دادیم همچنین از طرف وهابی ها و آتئیست های جهانی تا آنجا که در نتایج جستجوی گوگل تحریم شدیم


 بیش از800 نظر تشکراز بابت مطالب خوب و تاثیری که وبلاگ و کانال در زندگیتون داشته را در آرشیومون داریم


وقتی نام زیبای خدا را در گوگل جستجو میکردیم همیشه اولین و بعضا دومین سایت معرفی شده گوگل وبلاگ عشق فقط خدا بود و سال پیش گوگل وبلاگ رو وارد لیست سیاه کرده و وقتی نام خدا رو سرچ میکنیم بعد از 20 صفحه هم وبلاگ ما نیست و این معلومه طبیعی نیست و ضربه زدند و منم به خدا میسپارمشون چرا که کار برای خدا دلسردی ندارد و تا بحال با این همه کارشکنی و سختیها در این مسیر پذیرای 640 هزار نفر بودیم و بیش از 1میلیون و 100هزار بار نمایش صفحات وبلاگ را داشتیم


اگر تابحال اعجاز علمی قرآن را ندیدین پیشنهاد میکنم در سمت چپ وبلاگ و در موضوع آیات تاثیر گذار قرآن بیش از 100 معجزه علمی قرآن را ببینید که با این اعجاز ناخودآگاه سمت قرآن کشیده میشوید و راه دنیا و خانه ابدیتان را پیدا خواهید کرد و بعدش داستانک های معنوی زیبا و آموزنده و قابل تامل ما را در قسمت داستانک و عکس نوشته های زیبا را خصوصا برا پروفایلتون در قسمت عکس نوشته های معنوی حتما ببینید و استفاده کنید

در صفحات مجازی فعلا در تلگرام حضور داریم و

شاید بیش از 5برابر اینجا تنوع مطلب داریم و

همچنین بیش از 2هزار صوت و کلیپ معنوی

وتا وقتی تلگرام فعاله فعالیتمون ادامه داره و

در پیامرسان های دیگر صرفا کانال رو ایجاد کردیم و

تاوقتی تلگرام فعالهدر اون پیامرسان ها فعالیتی نخواهیم داشت و

اگر فیلتر شد پیامرسانی که بیشترین اقبال عمومی را داشته باشد

بعنوان صفحه مجازی این وبلاگ انتخاب خواهد شد و

همینجا هم اطلاع رسانی خواهیم کرد

پیشنهاد میکنم عزیزانی که میتونن در این مسیر فعالیت کنن با ایجاد وبلاگ های رایگان و همچنین کانال در فضای مجازی در راه خدا و معنویت سنگری داشته باشند و از مظلومیت دین خدا و مسیر معنویت در این آخرالزمان دفاع کنند

از مجموعه مدیریت و کارکنان سایت بلاگ تشکر و قدردانی را دارم و امیدوارم روزی این سایت با شایستگی تمام به رتبه دوم الکسا برسد


ممنون از همراهی صمیمانه و عاشقانه شما


عشق خدا نصیبتان

مرتضی زمانی

خادم وبلاگ و کانال عشق فقط خدا

www.deniz.blog.ir

eshgekhodayi@

  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰




روزی امام علی(ع) و سپاهیانش سوار بر اسب ها آهنگ حرکت به سوی جنگ داشت.

نا گهان یکی از سران اصحاب رسید و مردی را همراه خود آورد و گفت:

"یا امیرالمؤمنین این مرد"ستاره شناس" است و مطلبی دارد میخواهد بگوید."

ستاره شناس: "یا امیرالمؤمنین در این ساعت حرکت نکنید،

اندکی صبر کنید بگذارید حد اقل دو یا سه ساعت از روز بگذرد، آنگاه حرکت کنید."

_"چرا؟"

_چون اوضاع کواکب نشان میدهد که هر که در این ساعت حرکت کند از دشمن شکست خواهد خورد

و زیان سختی بر او وارد خواهد شد،

ولی اگر در آن ساعت که من میگویم حرکت کنید،

پیروز خواهید شد و به مصود خواهید رسید.

حضرت علی(ع) از مرد ستاره شناس سوال کرد:

"این اسب من آبستن است، آیا متوانی بگوئی که کره اش نر است یا ماده؟"

_"اگر بنشینم حساب کنم میتوانم."

_"دروغ میگوئی ای مرد، نمی توانی، قرآن میگوید:

هیچ کس جزء خدا از نهان آگاه نیست.

آن خدا است که میداند چه در رحم آفریده است."

محمد رسول خدا چنین ادعائی که تو میکنی نکرد.

آیا تو ادعا داری که بر همه جریانات عالم آگاهی و می فهمی در چه ساعت خیر و در چه ساعت شر می رسد.

پس اگر کسی به تو و این علم تو اعتماد کند به خداوند(ج) نیازی ندارد.

حضرت بعد به مردم خطاب کرد و فرمود:

مبادا دنبال این حرف ها بروید، اینها منجر به کهانت و ادعای غیب گویی میشود.

آنگاه به ستاره شناس گفت ما مخالف نظریات تو هستیم و ما فقط به #خدای خود #اعتماد داریم و بس.


حرکت کرد و به طرف دشمن رفت، و بعد از چند لحظه پیروزی به نفع علی(ع) شد.

جالب اینجا است که مرد ستاره شناس از افراد دشمن بود

که میخواست نیرنگ جلوی سپاهیان علی را بگیرد تا دشمن از پشت حمله کند.

💕تنها خداست که با توکل به او همه چیز ممکن است

#به_او_اعتماد_کنیم


عشق فقط خدا

❤️ کانال تلگرامی عشق فقط خدا ❤️

https://telegram.me/eshgekhodayi

تلگرام عشق فقط خدا

  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰

جوانی دلبسته ی زیبارویی شد.

آن چنان غرق شور و شعف عشق که ناگاه دیگرمعشوق را نیافت.

پرس وجوکرد. گفتند: «ازاین دیاررفته است.»

شوریده و دل شکسته به هر نشانی که از هرکس می یافت راه سفر برگرفت تا محبوب خویش را بیابد.

خدا خدا می کرد تا او را دوباره به دیدار دلدار برساند.

القصه! شبی از دروازه ی شهری گذشت و خواست در جایی بیتوته کند.

از قضا شهر در حکومت نظامی به سرمی برد و ساعت منع آمدوشُد بود.

جوانک ازهمه جا بی خبر، در کوچه های شهر روان شد تا به جستجوی محبوب اقدام نماید.

پاسبانی، جوانک را دید و فریاد برآورد: «آی! کجا می روی؟ ایست! ایست!»

جوانک گفت: «به توچه؟»

پاسبان گفت: «چه گفتی؟ ایست بی ادب لااُبالی!»

پاسبان دشنامی و جوانک در جوابش ناسزایی دیگر می گفت و از این کوچه به آن کوچه می دوید تا از دستش رهایی یابد.

تا این که به بن بستی رسید و خود را در پایان راه و در حال دستگیر شدن به دست پاسبان دید.

ناگهان دری را فشار داد. در باز شد و او به داخل خانه گریخت و پشت در را بست.

پاسبان که به دنبالش می دوید بر در کوبید و گفت: «ای پسرک دُزد! برخلاف قانون عمل می کنی؟

زودباش در را باز کن ای بی ...»

و همچنان هردو با کلماتی نه چندان زیبا همدیگر را می نواختند؛

تا این که آوایی لطیف و زنانه بلند شد که: «کیستی؟ در خانه ی من چه می کنی؟ چه می گویی؟»

جوان از فرط تعجب، زبانش بند آمد.

پس ازچندی از پشت در، لحن صحبتش تغییر کرد و شروع کرد به دعا کردن به پاسبان که:

«مرد نیک سیرت! خدا خیرت بدهد! عمرت دراز باد! و...»

پاسبان با تعجب بیشتر گفت: «چرا دعا می کنی؟ تو که ازمن می گریختی و دشنامم می دادی؟»

جوان گفت: «دنبال کردن تو و مرا به این کوچه و آن کوچه دواندن،

مرا به محبوبم رساند که مدتها بود در دوری اش می سوختم وهمه جا به دنبالش می گشتم.»

🌻چه بسا در بن بست های زندگی که سختی ها ومَرارت ها با شتاب به دنبال ما دوان هستند،
😍خیری در پس دری پنهان شده است که پیروزی و بهروزی و وصال به خواسته ها یمان را در برداشته باشد.



پر کن پیاله را کین جام آتشین 

دیری است ره به حال خرابم نمی برد! 

 

این جامها که در پی هم می شود تهی 

دریای آتش است که ریزم به کام خویش  

گرداب می رباید و آبم نمی برد! 

 

من با سمند سرکش و جادویی شراب 

تا بیکران عالم پندار رفته ام  

 

تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم 

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی  

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا 

تا شهر یادها 

دیگر شراب هم  

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد! 

 

هان ای عقاب عشق 

از اوج قله های مه آلود دوردست! 

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من 

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد! 

 

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد! 


در را ه زندگی  

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی  

با این که ناله می کنم از دل که : 

آب......... آب..........!  

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد  

پر کن پیاله را ! 


فریدون مشیری



  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰

یک دنیا امید و آرامش

عشق فقط خدا



🌻به نام آن که
🌻خلاق جهان است

🌻امید بی پناه
🌻وبی کسان است

🌹به نام آن که
🌹یاد آوردن او 

🌹تسلی بخش
🌹قلب عاشقان است




 از حضرت رسول (ص) نقل شده که
حضرت فرمود: خداوند به ملائکه امر فرمود:

وقتی بنده ام قصد انجام کار نیکی را کرد،
آن عمل را در نامه ی اعمالش بنویسید ...


و اگر آن را انجام داد،
ده برابر حسنه برایش بنویسید ...

و وقتی بنده ام قصد گناهی را نمود،
مـادامـی که انجـام نـداد، ننویسید ...❌

اگــر انجـــام داد،
فقــط یـک گنـاه بـرایش بنـویسیـد ...⚠️

و اگـــر منصـــرف شــد،
ثـــواب بـــرایـش بنـــویسیـــد ...



#حــدیث_قــدسی 💚



  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰



خانم جوانی در مترو نشسته بود .

در ایستگاه بعدی خانمی با ترش رویی و سروصدا وارد قطار شد و

کنار او نشست و خود را به همراه کیفهایش با فشار و زور بر روی صندلی نشاند .

 شخصی که در طرف دیگر خانم جوان نشسته بود از این موضوع ناراحت شد و

از او پرسید که چرا حرفی نمیزند و چیزی نمیگوید .

خانم جوان با لبخندی پاسخ داد :

🌿🌺 لزومی ندارد برای موضوعات ناچیز خشمگین شد و بحث کرد ،

*سفر ما با یکدیگر بسیار کوتاه است*. من در ایستگاه بعدی پیاده میشوم .

✔️ این جواب ارزش این را دارد که با حروف طلایی نوشته شود .

❣  *لزومی ندارد برای موضوعات ناچیز بحث کرد ،

سفر ما با یکدیگر بسیار کوتاه است*

🌼🍃 اگر تک تک ما این موضوع را درک میکردیم که وقت ما بسیار کم است ،

آنوقت متوجه میشدیم که پرخاشگری ، بحث و جدلهای بی نتیجه ، نبخشیدن دیگران ،

ناراضی بودن و عیب جویی کردن تلف کردن وقت و انرژی است .

 آیا کسی قلب شما را شکسته است ؟
*آرام باشید ، سفر بسیار کوتاه است.*

آیا کسی خشم شما را برانگیخته است ؟
*آرام باشید ، ببخشید ؛ سفر بسیار کوتاه است .*

آیا کسی به شما خیانت کرده ، زور گویی کرده ، شما را فریب داده یا تحقیرتان کرده است ؟

*آرام باشید ، ببخشید ؛ سفر بسیار کوتاه است .*

🌸🍃 هرمشکلی که دیگران برایمان ایجاد میکنند ،

بخاطر داشته باشیم که *سفر ما با یکدیگر بسیار کوتاه است*

 هیچکس طول این سفر را نمیداند .

هیچکس نمیداند ایستگاه او چه زمانی خواهد بود .

*سفر ما با یکدیگر بسیار کوتاه است .*

❣ بیایید دوستان و خانواده را دوست بداریم ،

با احترام و مهربان باشیم و یکدیگر را ببخشیم .

بیایید زندگیهایمان را با قدردانی و خوشبختی پر کنیم .

🦋  نهایتا اینکه سفر ما با یکدیگر بسیار کوتاه است



  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰

بنده خدا و چاکر شاه

ابومنصور سامانی وزیر سلطان طغرل بود.

عادت داشت پس از نماز صبح بر سر سجاده نشیند و دعا کند تا آفتاب طلوع کند.

آنگاه به خدمت سلطان می رفت.

 صبحگاهی از طلوع آفتاب برای امر مهمی سلطان کسانی را به طلب وزیر فرستاد،

آنان آمدند و او را به حضور خواندند

وزیر چون ادعیه و ذکرهایش تمام نشده بود به فرمان شاه التفات نکرد و به دعا و مناجات ادامه داد.

آنان نزد سلطان آمده وی را از عدم توجه وزیر آگاه کردند.

وزیر چون دعایش تمام شد به خدمت سلطان آمد.

سلطان با نهایت خشم و غضب گفت:

تو را چه شده که به گفته ما اعتناء نمی کنی و چون فرمان ما به تو رسد تاخیر می اندازی؟

وزیر گفت: شاها، من بنده خدایم و چاکر شما.

تا از بندگی خدا فارغ نشوم به چاکری نتوانم پرداخت.

این کلمه در سلطان چنان اثر کرد که گریان شده و وزیر را تحسین نمود و گفت:

بندگی خدا را بر چاکری ما مقدم دار تا به برکات آن سلطنت ما پابرجا باشد.



  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰


هوالشافی

توکل در مریضی و اطاعت از طبیب



موسای کلیم علیه السلام را علتی و مرضی پدید آمد.

طبیبان گفتند: داروی این علت فلان چیز است. موسی گفت: دارو نخورم تا اللّه خود عافیت فرستد و شفا دهد.

آن مرض بر وی دراز گشت. گفتند: ای موسی! این دارو مُجرّب است و اگر به کار داری (مصرف کنی) در آن شفا بُوَد.

 موسی نَشنید و با دارو مداوا نکرد تا از حق جلّ جلاله وحی آمد که: به عزت من که تا تو دارو نخوری من شفا ندهم.

 موسی دارو بخورد، در حال شفا آمد.

 موسی را چیزی در دل آمد که بار خدایا این چون است؟

 وحی آمد که ای موسی! تو علت مپرس و سنّتی که ما نهاده ایم، اسرار ما مجوی که کسی را به اسرار ما راه نیست و گفتنِ چون و چرا، روا نیست

 پ.ن خادم کانال

خداوند هر کاری را با اسباب و ابزار و وسیله دنیوی انجام می دهد

منتظر معجزه و توکل خالص بودن یعنی جهل و افراط در معنویت

خیلیا هستن نشستن خونه و هیچکاری نمیکنن و میگن خدا روزی پرنده کور را در لانه اش میرساند

ما که کور و فلج نیستیم و باید حرکت و تلاش را در هر کاری داشته باشیم و بعد با توکل به خدا منتطر امدادهای الهی باشیم

طرف بیماری داخلی حاد داره نشسته خونه دکتر نمیره و میگه مرگ و زندگی دست خداست

بله همینطوره ولی شما برا زندگی کردن باید درمان کنید

بعد با دعا و توکل منتطر نتیجه باشید بعد از این خدا تشخیص میده مرگ یا شفا و ادامه زندگی

امام صادق ع فرموده

خود را مداوا کنید،زیرا خداوند هیچ دردی فرو نفرستاده مگر اینکه به همراهش درمانی نیز نازل کرده است

از تو حرکت از خدا برکت


خدا خودش در قرآن فرموده

اگر خدا را یاری کنید شما را یاری می کند

پس قدم اول با ماست قدم دوم را خدا برمی دارد و مشکلات را حل می کند و ما را در همه کارها یاری می کند


  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰




از منبر پایین آمد و مردم، مجلس را ترک می گفتند.

شیخ ابوسعید ابوالخیر، امشب چه شوری برپا کرد.

همه حاضران، محو سخنان او بودند و او با هر جمله که می گفت،

نهال شوق در دل ها می کاشت،

اما من هنوز نگران قرضی بودم که باید می پرداختم.
وام سنگینی بر عهده داشتم و نمی دانستم که چه باید کرد.
پیش خود گفتم که تنها امیدی که می توانم به آن دل ببندم، ابوسعید است.
او حتما به من کمک خواهد کرد.


شیخ، گوشه ای ایستاده بود و مردم گرد او حلقه زده بودند.

ناگهان پیرزنی پیش آمد.

شیخ به من اشاره کرد، دانستم که باید نزد پیرزن روم و حاجتش را بپرسم.

پیرزن گفت کیسه ای زر که صد دینار در آن است

آورده ام که به شیخ دهم تا میان نیازمندان تقسیم کند،

او را بگو که در حق من دعایی کند.

کیسه را گرفتم و به شیخ ابوسعید سپردم.

پیش خود گفتم که حتما شیخ، حاجت من را دانسته و

این کیسه زر را به من خواهد داد،


اما ابوسعید گفت این کیسه را بردار و به گورستان شهر ببر.

آنجا پیری افتاده است،

سلام ما را به او برسان و کیسه زر را به او ده و بگوی اگر خواستی،

نزد ما آی تا باز تو را زر دهیم.


شبانه به گورستان رفتم.


بین راه با خود می اندیشیدم که این مرد کیست که ابوسعید از حال او خبر دارد،

اما نیاز من را نمی داند و بر نمی آورد.

وقتی به گورستان رسیدم، به همان نشانی که شیخ داده بود،

پیری را دیدم که طنبوری

(یکی از آلات موسیقی است که در آن ایام، جزو آلات لهو و لعب و گناه محسوب می شد)

زیر سر نهاده و خفته است.

به او سلام کردم و سلام شیخ را نیز رسانیدم، اما ترس و وحشت، پیر را حیران کرده بود.

سخت هراسید.

خواست که بگوید تو کیستی، که من کیسه زر را به او دادم و پیغام ابوسعید را نیز گفتم.

پیر، هم چنان متحیر و ترسان بود.

کیسه را گشود و دینارهای سرخ را دید.

نخست می پنداشت که خواب است،

اما وقتی به سکه های طلا دست کشید و

آنها را حس کرد، دانست که خواب نمی بیند.

لختی به دینارها نگریست، سپس سر برداشت و خیره خیره به من نگاه کرد.
ناگهان به حرف آمد و گفت مرا نزد شیخ خود ببر.
گفتم برخیز که برویم.
بین راه، هم چنان متحیر و مضطرب بود.
گفتم اگر از تو سؤالی کنم پاسخ می دهی؟
سر خود را به پایین انداخت.
دانستم که آماده پاسخگویی است.

گفتم تو کیستی و در گورستان چه می کردی و ابوسعید، این کیسه زر به تو چرا داد؟
آهی کشید و غمگینانه گفت مردی هستم فقیر و وامانده از همه جا.
پیشه ام مطربی است و وقتی جوان بودم،

مردم مرا به مجالس خود می خواندند تا طنبور زنم و آواز بخوانم و مجلس آنان را گرم کنم.
در همه جای شهر، هرگاه دو تن با هم می نشستند، نفر سوم آنان من بودم.
اکنون پیر شده ام و صدایم می لرزد و دستم آن هنر و توان را ندارد که از طنبور، آواز خوش بر آرد.
کسی مرا به مجلس خود دعوت نمی کند و به هیچ کار نمی آیم.
زن و فرزندم نیز مرا از خود رانده اند.

امشب در کوچه های شهر می گشتم.


هر چه اندیشیدم، ندانستم که کجا می توانم خوابید و امشب را سر کنم.


ناچار به گورستان آمدم و از سردرد و شکسته دلی،

گریستم و با خدای خود مناجات کردم و گفتم

خدایا، جوانی و تاب و توانم رفته است.

جایی ندارم و هیچ کس مرا نمی پذیرد.

عمری برای مردم طنبور زدم و خواندم و محفل آنان را آراستم و اکنون به اینجا رسیدم.

امشب را می خواهم برای تو بنوازم و مطرب تو باشم.

تا دیرگاه می نواختم و مجلسی را که در آن خود و خدایم بود، گرم می کردم.

می خواندم و می گریستم تا این که خوابم برد.

دیگر تا خانه شیخ، راهی نمانده بود.
پیر، هم چنان در فکر بود و خود نمی دانست که چه شده است.
به خانه شیخ رسیدیم و وارد شدیم.
ابوسعید، گوشه ای نشسته بود.
پیر طنبور زن، بی درنگ به دست و پای شیخ افتاد و همان دم توبه کرد.


ابوسعید گفت ای جوانمرد، یک امشب را برای خدا زدی و خواندی،

خداوند رحمت تو را ضایع نکرد و

بندگانش را فرمان داد که تو را دریابند و پناه دهند.


طنبور زن، آرام گرفت.

ابوسعید، روی به من کرد و گفت بدان که هیچ کس در راه خدا زیان نمی کند.
حاجت تو نیز برآورده خواهد شد.

یک روز گذشت.

شیخ از منبر و مجلس فارغ شده بود.

در همان مجلس، کسی آمد و دویست دینار به من داد و گفت این را نزد ابوسعید ببر.
وقتی به خدمت شیخ رسیدم، گفت این دینارها را بردار و طلبکارانت را دریاب.

راوی این داستان، شخصی به نام حسن مؤدب از شاگردان ابوسعید است.

📚 منبع: اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید، صفحه ۱۱۶



بنازم رحمت بینهایتت را خدااا


ای کریمی که از خزانه غیب

گبر و ترسا وظیفه خور داری


دوستان را کجا کنی محروم

تو که با دشمن این نظر داری


خدا


  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰


داستانک معنوی


مرگ، مثل حمام رفتن است



🌸امام جواد(ع) به عیادت یکی از شاگردان خود که در بستر مرگ بود رفتند.

🌸وقتی امام بر بالین او نشستند،

بیمار با صدای بلند گریه کرد و در حالی که بی تابی می کرد، گفت:

🌸مرگ من نزدیک است! چه کنم؟

خیلی اضطراب و ترس دارم

🌸امام جواد(ع) فرمودند:

🌸تو از مرگ می ترسی زیرا نمی دانی مرگ چیست!


🌸برای تو مثالی میزنم:

🌸اگر بدنت آلوده به چرک و کثافت باشد و بدانی اگر به حمام بروی و شستشو کنی،

همه این آلودگیها از بین می رود، آیا میل داری که به حمام بروی، یا میل نداری؟»

🌸بیمار عرض کرد:

🌸«البته دوست دارم که هر چه زودتر، به حمام بروم و خود را از همه ناپاکیها پاک نمایم.

🌸امام جواد(ع) فرمودند:

🌸مرگ برای انسان، مثل #همان_حمام است و آن آخرین منزلگاه،

و مرحله شستشو و پاکسازی از آلودگیهای گناه می باشد.

🌸بیانات امام جواد(ع)، بیمار را آرام کرد.

📚معانی الاخبار ، ص ۲۹۰



  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰


داستانک معنوی


چه کنم  خدا به من رحم‌ کند؟


کسی آمد خدمت نبی مکرم اسلام عرض کرد


یا رسول الله چه کنم خدا به من رحم بکند


فرمود سه کار بکن

1⃣ ارحَمْ نَفسَکَ ،

2⃣ و ارحَمْ خَلقَ اللّه ِ

3⃣یرحَمْکَ اللّه ُ

📚تفسیر معین، ص580

✅اول به خودت رحم بکن

ما گناه که می‌کنیم بدن جهنمی می‌شود

بی‌رحمی است زیادی که می‌خوریم بدن لطمه می‌خورد

به خود رحم کردن همه چیز را شامل می‌شود

به جسم به روح نگاه به نامحرم کردن

دروغ که می‌گویی حافظه ات ضعیف می‌شود

داری به خودت بی‌رحمی می‌کنی

دروغ حافظه ات را ضعیف می‌کند

فحاشی نمی‌گذارد دعایت مستجاب شود

پس اول به خودت رحم بکن

بعد فرمود دوم به  مردم رحم کن

حدیث هم داریم

 اِرْحَم تُرْحَم رحم کن تا بهت رحم کنند

📚بحاالانوار، ج 74، ص 394

✅سوم فرمود به  مخلوقات خدا

یعنی حیوانات درختان موجودات طبیعت محیط زیست

آب دریا کل خلقت در واقع یک کلمه

اگر می‌خواهیم در دایره‌ی رحمت الهی وارد شویم رحم کنیم


یعنی


آقای عزیز به خانواده ات


پدر عزیز به فرزندانت


راننده‌ی عزیز به مسافرانت


کاسب عزیز به مشتری هایت


کارمند گرامی به ارباب رجوع


اگر همه به هم رحم کنیم


خدا هم به ما ان شاء الله رحم می‌کند.


استاد رفیعی


  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰


داستانک معنوی


🌸عصر پیامبر صلی الله علیه و آله بود، یکی از شاهان غیر عرب،

پزشک حاذقی را به محضر رسول خدا در مدینه فرستاد تا به درمان بیماران آن دیار بپردازد، آن

🌸پزشک یک سال در آنجا ماند،

ولی (بخاطر نبودن بیمار) کسی برای درمان بیماری خود نزد او نرفت،

و درخواست معالجه از او نکرد.  

🌸پزشک نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و گله کرد

که من برای درمان یاران به اینجا آمده ام ،

ولی در این مدت، کسی به من توجه نکرد،

تا خدمتی را که بر عهده من است انجام دهم.  


🌸پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود:


این مردم (مسلمان)در زندگی شیوه ای دارند که تا اشتها به غذا بر آنها غالب نشود، غذا نمی خورند،


و وقتی که مشغول غذا خوردن شدند تا اشتها دارند و هنوز سیر نشده اند، دست از غذا بر می دارند.


از این رو همواره سلامت و تندرست هستند و نیاز به مراجعه به طبیب ندارند.

🌸پزشک گفت: راز مطلب را یافتم، همین شیوه موجب تندرستی آنها شده است،

خاضعانه به پیامبر صلی الله علیه و آله احترام کرد، و از محضرش رفت.

📚حکایتی ازگلستان سعدی


  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰



داستانک معنوی


🌸آثار همنشینی...



🍃🌹ابوهاشم جعفرى مى گوید امام رضا (علیه السلام) به من فرمود چرا تو را نزد عبدالرحمن بن یعقوب مى بینم؟

🍃🌹ابوهاشم گفت او دایى من است.

🍃🌹حضرت فرمود او درباره خدا سخن ناهموار و غیر قابل قبولى مى گوید، سخنى که با آیات قرآن و معارف اهل بیت ناهماهنگ است.

🍃🌹خدا را به صورت اشیا و اوصاف آن وصف مى کند، بنابراین یا با او هم نشین باش و ما را واگذار یا با ما بنشین و او را رها کن.

🍃🌹عرضه داشتم او هر چه مى خواهد بگوید، چه زیانى به من دارد؟

🍃🌹وقتى من آنچه را او مى گوید نگویم، چیزى بر عهده من نیست.

🍃🌹حضرت فرمود آیا بیم ندارى از این که عذابى بر او فرود آید و هر دوى شما را بگیرد؟


🍃🌹آیا داستان کسى که خود از یاران حضرت موسى (علیه السلام) بود و پدرش از یاران فرعون را نشنیده اى؟

🍃🌹هنگامى که لشکر فرعون کنار دریا به حضرت موسى (علیه السلام) و یارانش رسید، آن پسر از حضرت موسى (علیه السلام) جدا شد که پدرش را نصیحت کند و به حضرت موسى (علیه السلام) و یارانش ملحق نماید.

🍃🌹پدرش به راه باطل خود، دنبال فرعونیان مى رفت و این جوان با او درباره آیینش ستیزه مى کرد تا هر دو به کنارى از دریا رسیدند و با هم غرق شدند.

🍃🌹خبر به حضرت موسى (ع) رسید فرمود او در رحمت خدا است،

🍃🌹ولى چون عذاب نازل شود از کسى که نزدیک گنهکار است دفاعى نشود.



📚 منبع: اصول کافی، جلد ۲، صفحه
۳۷۴


عشق فقط خدا عکس نوشته در مورد خدا

  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰




🌸توفیق انجام کار خیر



🍃🌹مرحوم کافی نقل می کرد که:

 شبی خواب بودم که نیمه های شب صدای در خانه ام بلند شد

از پنجره طبقه دوم از مردی که آمده بود به در خانه ام پرسیدم که چه میخواهد؛

🌸 گفت که فردا چکی دارد و آبرویش در خطر است.
 میخواست کمکش کنم.

🌸لباس مناسب پوشیدم و به سمت در خانه رفتم،

در حین پایین آمدن از پله ها فقط در ذهن خودم گفتم:

با خودت چکار کردی حاج احمد؟ نه آسایش داری و نه خواب و خوراک؛ همین.

🌸رفتم با روی خوش با آن مرد حرف زدم و کارش را هم راه انداختم و آمدم خوابیدم.

🌸همان شب حضرت حجه بن الحسن (عج) را خواب دیدم...


🍃🌹فرمود: شیخ احمد حالا دیگر غر میزنی؛ اگر ناراحتی حواله کنیم مردم بروند سراغ شخص دیگری؟

🌸آنجا بود که فهمیدم که راه انداختن کار مردم و کار خیر،

لطف و محبت و عنایتی است که خداوند و حضرت حجت عج به من دارند...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
🍃🌹وقتی در دعاهایت از خدا توفیق کار خیر خواسته باشی،
وقتی از حجت زمان طلب کرده باشی که حوائجش بدست تو برآورده و برطرف گردد و

این را خالصانه و از روی صفای باطن خواسته باشی؛

خدا هم توفیق عمل می دهد، هرجا که باشی گره ای باز میکنی؛
ولو به جواب دادن سوال رهگذری..
__________________



امام حسین ع

نیاز های مردم که توسط شما برطرف میشوند نعمتهای خداست


از نعمتهای خدا خسته نشوید



عشق فقط خدا

❤️ کانال تلگرامی عشق فقط خدا ❤️

https://telegram.me/eshgekhodayi

تلگرام عشق فقط خدا

  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰

کلاه سرتان نرود


#تلنگر

🌺 کلاه سرتان نرود!

🍃 روزی عده‌ای از بازاریان به دیدن علامه شیخ محمدتقی شوشتری (ره) رفتند.

از وضعیت بازار، احکام خرید و فروش، معاملات حلال و حرام، احکام قرض و وام سخن گفتند.


ایشان با حوصله به سؤالات حاضرین جواب می‌دادند.
.
🍃 در آخر که حضار می‌خواستند مجلس را ترک کنند از شیخ خواستند که با جمله‌ای آن‌ها را راهنمایی کند.


آقا فرمودند: حواستان جمع باشد روستاییانی که به شهر برای خرید و فروش می‌آیند سرتان کلاه نگذارند!

🍃 چند نفری از بازاریان از شگردهای خاص خودشان گفتند

که چگونه اجناس روستاییان را ارزان می‌خرند و کالاهای خود را چند برابر به آن‌ها می‌فروشند!

✨ شیخ بعد از سکوتی کوتاه فرمود:

همین نکته مورد نظر من است،

شما به خیال خودتان سر آن‌ها کلاه می‌گذارید،

در حالی که این نوع معاملات حرام است

و شما در جهان آخرت بار این گناهان را به دوش خواهید کشید

و حسنات شما به قیمت اندک ضایع می‌شود ✨

🍃 آن زمان می‌فهمید که در اصل کلاه بر سر شما رفته است،

اما دیگر دیر شده و پشیمانی سودی نخواهد بخشید!


عشق فقط خدا

❤️ کانال تلگرامی عشق فقط خدا ❤️

https://telegram.me/eshgekhodayi

تلگرام عشق فقط خدا



  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰

‌ وقتى که حاتم.طایى از دنیا رفت، برادرش خواست جاى او رابگیرد.

حاتم مکانى ساخته بود که هفتاد در داشت.

هر کس از هر درى که مى خواست وارد مى شد و از او چیزى طلب مى کرد و حاتم به اوعطا مى کرد.

برادرش خواست در آن مکان بنشیند و حاتم بخشى کند!
مادرش گفت:

تو نمى توانى جاى برادرت را بگیرى،
 بیهوده خود رابه زحمت مینداز...!!

برادر حاتم توجه نکرد.
مادرش براى اثبات حرفش،
لباس کهنه اى پوشید و به طور ناشناس نزد پسرش آمد و چیزى خواست.

وقتى گرفت از در دیگری رجوع کرد و باز چیزى خواست.
برادر حاتم با اکراه به او چیزى داد.

چون مادرش این بار از در سوم بازآمد و چیزى طلب کرد،
برادر حاتم با عصبانیت و فریاد گفت: تودوبار گرفتى و بازهم مى خواهى؟
 عجب گداى پررویى هستى!

مادرش چهره خود را آشکار کرد و گفت: نگفتم تو لایق این کارنیستى؟

من یک روز هفتاد بار از برادرت به همین شکل چیزى خواستم و او هر بار مرا رد نکرد.


بزرگان زاده نمی‌شوند٬ ساخته می شوند...



عشق فقط خدا

❤️ کانال تلگرامی عشق فقط خدا ❤️

https://telegram.me/eshgekhodayi

تلگرام عشق فقط خدا

  • مرتضی زمانی
  • ۰
  • ۰

داستانک معنوی



🌸در میان قوم حضرت موسی جوانی بود که آشکارا و نهانی هر نوع گناهی را انجام میداد و قوم بنی اسرائیل از شدت گناهان او به تنگ آمده بودند و از دست او به پروردگار خود شکایت کردند.

🌸خطاب الهی به موسی رسید که آن جوان را از شهر بیرون کن که به واسطه او،آتش غضب الهی بر اهل شهر نازل آید.

🌸حضرت موسی(ع) آن جوان را به قریه ای از قرای آن بلد تبعید کرد. خطاب آمد که او را از آن قریه نیز بیرون کن، موسی (ع) او را از آن قریه اخراج کرد. آن جوان رفت به کوهی که در آن نه انسان و نه حیوان و نه زراعتی بود.

🌸بعد از مدتی در آن غار مریض شد.
نزد او کسی نبود که از او نگهداری و پرستاری نماید.

🌸صورتش را روی خاکها گذاشت و عرض کرد پروردگارا! اگر مادرم بر بالینم حاضر بود هر آینه بر غربت وذلت من ترحم و گریه می کرد و اگر پدرم بر بالینم بود بعد از مردن مرا غسل می داد و کفن می کرد وبه خاک می سپرد و اگر زن و بچه ام در کنارم بودند، برایم گریه می کردند و می گفتند
(اللهم اغفر لولدنا الغریب الضعیف العاصی المطرود من بلد و من قریه الی مغاره )

🌸بعد عرض کرد پروردگارا! بین من و پدر و مادر و زن و بچه ام جدایی انداختی، مرا از رحمت خود نا امید نفرما .

🌸چنانکه قلبم را از دوری خاندانم سوزاندی، مرا به خاطر گناهانم مسوزان!

🌸ناگاه خداوند ملکی به صورت پدرش و حوریه ای به صورت مادرش و حوریه ای به شکل همسرش و غلامانی به صورت فرزندانش فرستاد تا در کنارش بنشینند و برای او گریه کنند.

🌸جوان گمان کرد که آنان پدر و مادر و زن و فرزندانش می باشند و با دلی خوش و نهادی امیدوار چشم از این جهان فرو بست.

🌸آنگاه خطاب به موسی (ع) رسید

که ای موسی!

🌸شخصی از اولیا و دوستان ما در فلان غار از دنیا رفته، برو او را غسل بده و کفن نما و بر جنازه اش نماز بخوان و دفنش کن!

🌸موسی (ع) به آن مکان آمد، دید همان جوانی است که او را از شهر و قریه اخراج کرده بود،


🌸 در این هنگام از جانب خدا خطاب آمد ای موسی من به ناله های جانسوز او و به دور افتادنش از خاندانش ترحم کردم و به خاطر اظهار ذلت و خواریش حورالعین هایی به صورت خاندانش فرستادم تا بر او گریه و ترحم کنند.



🌸ای موسی! وقتی که غریبی از دنیا می رود،

ملائکه آسمانها بر غربت او گریه می کنند،

پس چگونه من بر غربت او ترحم نکنم و حال آنکه من ارحم الراحمین هستم.



📚جامع الاخبار



🌸بنازم رحمت بینهایتت را خداا...



بقول سعدی:

🌹ای کریمی که از خزانه غیب
🌹گبر و ترسا وظیفه خور داری

🌹دوستان را کجا کنی نومید
🌹تو که با دشمن این نظر داری



عشق فقط خدا


عشق فقط خدا

❤️ کانال تلگرامی عشق فقط خدا ❤️

https://telegram.me/eshgekhodayi

تلگرام عشق فقط خدا

  • مرتضی زمانی