عشق فقط خدا

عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

عشق فقط خدا

عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

عشق فقط خدا

عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم
عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

تا رها گردیم از دلواپسی در آنسوی خط زمان
ما در عرش کبریایی خانه ای از جنس ایمان ساختیم

با تو ام با نی عالم با تو ام ای مهربانم
ای تو خورشید فروزان من شبم شب را بسوزان

کوچکم با قطره بودن راهی ام کن سوی دریا
عاقبت باید رها شد روزی از زندان دنیا

سیر در دنیای معنا بی زمان و بی مکان
وصل در عین جدایی زندگی با جان جان
..زندگی با جان جان

عاشقان در شوق پروازند از این خاکدان
چون که باشد پای یک عشق خدایی در میان...

آخرین نظرات
  • ۶ مهر ۹۶، ۱۴:۲۹ - سکوت عشق
    عالی :)
پیوندهای روزانه

۲۵ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

داستان کوتاه معنوی


صف های نماز جماعت بسته شده بود

و همه آماده شنیدن اذان بودند.

ناگهان مردی با چهره ای نگران

در حالی که سرش را پایین انداخته بود،

در کنار پیامبر (ص) به زمین نشست،

اما خجالت می کشید به چهره او نگاه کند.


پیامبر (ص) با مهربانی نگاهی به او کرد و

آماده شنیدن حرف هایش شد.

مرد به آهستگی و با صدای لرزان گفت:

«ای رسول خدا! من گناهی کرده ام که...».


 پیامبر (ص) دیگر به حرف های آن مرد گوش نداد و

برخاست تا نماز را شروع کند.

مرد فکر کرد که بی موقع مزاحم آن حضرت شده است.

به همین دلیل با شرمندگی بلند شد و

به صف های نمازگزاران پیوست.

همین که نماز تمام شد به سرعت و قبل از آن که کسی

به حضور پیامبر (ص) برسد، نزد او رفت و دو زانو نشست.


پیامبر (ص) به چهره آن مرد نگاهی کرد.

مرد که سرش پایین بود، گفت:

«یا رسول الله! عرض کردم گناهی کردم که...».


پیامبر (ص) با مهربانی پرسید:

«مگر اکنون با ما نماز نخواندی»؟


مرد جواب داد: «بله یا رسول الله»!


پیامبر (ص) پرسید: «مگر به خوبی وضو نگرفتی»؟

مرد جواب داد: «بله یا رسول الله»!

 حضرت به آرامی گفت: «پس نمازی که خواندی کفاره گناه تو بود.»


📚به نقل از: تفسیر نمونه، ج 9، ص268


***************************************


  • ۱
  • ۰


#پرسش_و_پاسخ_معنوی

آیا #جایز است زن و شوهر، مخفیانه

#تلفن_همراه یکدیگر را، وارسی کنند؟


🔺حضرت آیت الله العظمی سیستانی (مد ظله العالی):

جایز نیست.

🔺حضرت آیت الله العظمی شبیری زنجانی (مد ظله العالی):

تصرف در اموال دیگری و تجسس در عیوب دیگری جایز نیست،

مگر در فرض خوف معصیت مهم یا معرضیت نوعیه برای معصیت مهم.

🔺حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی (مد ظله العالی):

تصرف بوده و بدون رضایت صاحب آن جایز نیست.

✅تلفن همراه، جزو #حریم_خصوصی افراد بوده و

تصرف در آن بدون رضایت مالکش، #جایز نیست

و بیشتر فقها معتقدند که هرگز نباید از ظن و گمان

به عنوان مجوزی برای #تجسس در حریم خصوصی همسر بهره‌برداری شود،

 بلکه لازم است مطلقاً از بدگمانی پرهیز شود

***************************************


  • ۱
  • ۰

داستانک معنوی


خیلی زیبا و قابل تامل...

♦️در آمستردام امام جماعت مسجدی

هر جمعه بعد از نماز همراه پسرش که

ده سال سن داشت به یکی از محله ها می رفتند و

کارت هایی را که در آن نوشته شده بود

«راهی به سوی بهشت »

در میان مردم غیر مسلمان پخش می کردند تا

بلکه سودمند واقع شود و برای تحقیق درمورد اسلام

و قبول آن اقدام کنند.



♦️در یکی از روزهای جمعه هوا خیلی سرد و بارانی بود،

پسر لباس های گرمی پوشید تا

سرما را احساس نکند، و گفت: پدرجان من آماده ام!

پدر پرسید: آماده برای چه چیزی؟

پسرگفت: برای اینکه برویم و

این جمعه هم مانند جمعه های گذشته نوشته ها را پخش کنیم.



پدر جواب داد: هوا خیلی سرد و بارانیست، امروز ممکن نیست.

♦️پسر با اصرار از او خواست که بروند و گفت:

مردم در بیرون به طرف آتش می شتابند.

پدر گفت: من در این سرما نمی توانم بیرون بروم‌.

♦️پسر گفت: پس اجازه دهید من بروم‌ و کارت ها را پخش کنم؟

♦️بعد از کمی بالاخره پدر راضی شد و او را فرستاد،

و پسر از او تشکر کرد.



♦️پسر با اینکه فقط ده سالش بود

در آن خیابان ها تنها کسی بود که

در آن هوای سرد در بیرون بود،


او در همه خانه ها را می زد و کارت را به مردم می داد.

بعد از دو ساعت راه رفتن زیر باران

فقط یک کارت باقی مانده بود و

می گشت دنبال کسی که آن کارت آخری را به او بدهد

ولی کسی را نیافت،


بنابراین یک خانه روبروی خود را انتخاب کرد و

رفت که کارت را به اهل آن خانواده بدهد.

زنگ آن خانه را به صدا در آورد

ولی جواب نشنید دوباره زنگ را به صدا در آورد و

چند بار دیگر هم‌ تکرار کرد تا

بالاخره پیرزنی اندوهگین در را باز کرد و گفت:

پسرم چه می خواهی در این باران؟

کاری هست که برایت انجام دهم؟


♦️پسر با چشمانی پر امید و پاک و با لبخندی دلنشین گفت:

ببخشید باعث اذیت شما شدم

فقط می خواستم بگویم که خدا شما را واقعا دوست دارد و

به شما توجه عنایت کرده و من آمده ام

آخرین کارت که مانده را به شما بدهم؛

کسی که شما را از همه چیز آگاه خواهد ساخت خداوند است و

غرض از خلق انسان و همه چیز این است که

رضای او بدست آید .... .

♦️سپس کارت را به او داد و خواست برگردد که پیرزن از او تشکر کرد.



♦️بعد از یک هفته و بعد از نماز جمعه

وقتی امام خطبه را تمام کرد

پیرزن ایستاد و گفت :

هیچ کدام از شماها مرا نمیشناسید و

من هرگز قبلا به اینجا نیامده ام،

و تا جمعه گذشته مسلمان هم نبوده ام و

فکرش را هم نمی کردم که مسلمان شوم،

ماه گذشته شوهرم فوت کرد و مرا ترک نمود و

من تنها ماندم در دنیایی که کسی را نداشتم و

جمعهٔ گذشته در حالی که باران می بارید و

هوا خیلی سرد بود می خواستم که خودم را بکشم

چون هیچ امید و آرزویی در دنیا نداشتم ...


برای همین یک چهار پایه آوردم و طناب را از سقف آویزان کردم و

آن را در گردن انداختم سپس آن را در گردنم محکم کردم

تنها و غمگین بودم و داشتم آخرین افکارم را

مرور‌می کردم‌ و با خود کلنجار می رفتم که

دیگر بپرم و خود را خلاص‌ کنم !!! ..


♦️که ناگهان زنگ به صدا در آمد،

من هم که منتظر کسی نبودم

کمی صبر کردم تا شاید دیگر در نزند

ولی دوباره تکرار شد و چندین مرتبه زنگ را به صدا در آورد

این بار با شدت در را کوبید و

زنگ را هم می زد بار، دیگر گفتم که کیست ؟!!!

♦️به ناچار طناب را از گردنم‌ پایین آوردم و

رفتم تا بدانم کیست که این گونه با اصرار در را می کوبد،

وقتی در را باز کردم چشمم به پسر کوچکی افتاد که

با اشتیاق و لبخند به من نگاه می کند.

چهره ای که تا بحال آن را ندیده بودم!

و حتی توصیفش برایم مشکل است؛

کلمات قشنگی که بر زبانش آورد قلبم را که مرده بود

بار دیگر به زندگی برگرداند و صدایی قشنگ گفت:

خانم، آمده ام که به شما بگویم که

خدا شما را دوست دارد و

به تو عنایت کرده و سپس کارتی را بدستم داد!

کارتی که روی آن نوشته بود


راهی به سوی بهشت!

پس در را بستم و به شدت چیزهایی که در کارت نوشته شده بود را خواندم ...

سپس طناب را از سقف باز کردم و همه چیز را کنار گذاشتم ...

چون‌ من دیگر به آنها نیاز ندارم و

من پروردگار حقیقی و محبت واقعی را پیدا کرده ام ...

♦️اسم این مرکز اسلامی هم روی کارت نوشته شده بود

بنابراین آمدم اینجا تا بگویم:


الحمدلله و سپاس برای شما به خاطر تربیت چنین فرزندی که

در وقت مناسب سراغم آمد و من را از رفتن به جهنم باز داشت!


😍😍😍😍

♦️چشمان نماز گزاران‌ پر از اشک شد و

همه باهم تکبیر زدند و الله اکبر گفتند ...الله اکبر ...

😭

♦️امام که پدر آن پسر بود از منبر پایین آمد و

پسرش را که در صف اول نماز گزاران بود،

با گریه ای که نمی توانست جلوی آن را بگیرد در آغوش می فشرد ...

نمی توان به چنین پسری افتخار نکرد ...

💥اینجا این سوال مطرح می شود که

ما برای دعوت در راه خدا چه کرده ایم؟


***************************************


  • ۰
  • ۰


#داستانک_معنوی


مدتی بود که شخصی


دایم نزد امام کاظم علیه السلام می آمد و


فحش و ناسزا می گفت.


بعضی از نزدیکان حضرت که قضیه را چنین دیدند،


به ایشان عرض کردند:

- اجازه بدهید ما این فاسق را بکشیم!

حضرت اجازه ندادند و از مکان و مزرعه او پرسیدند و


سپس سوار بر مرکبی به مزرعه وی رفتند. آن مرد صدا زد:

- از میان زراعت من نیایید! حاصل مرا پایمال می کنید!

حضرت آمدند نزدیک ایشان پیاده شدند.


با لبخندی در کنارش نشستند و سپس فرمودند:

- چقدر برای زراعت خرج کرده ای؟

گفت:

- صد دینار.

فرمود:

- چقدر امید دخل داری؟

گفت:

- دویست دینار.

فرمود:

- این سیصد دینار را بگیر و مزرعه هم مال خودت باشد.


خداوند آنچه را که امید داری به تو مرحمت می کند.

مرد پول را گرفت و پیشانی حضرت را بوسید.


حضرت تبسم کرده، برگشت.

فردا که امام علیه السلام مسجد آمدند، آن مرد نشسته بود.


وقتی که حضرت را دید گفت:

- الله اعلم حیث یجعل رسالته

خداوند بهتر میداند

چه کسی را پیشوای مردم قرار دهد

اصحاب پرسیدند دیروز چه می گفت،

امروز چه می گوید،

دیروز فحش و ناسزا می گفت،

امروز تعریف و تمجید می کند؟

حضرت به اصحاب فرمودند:

- شما گفتید اجازه بده ما این مرد را بکشیم


و لکن من با مبلغی پول او را اصلاح کردم!

 یکی از راه های اصلاح حال مردم احسان و بخشش است.


***************************************



  • ۰
  • ۰


◀️ اگر نعوذ بالله هفتاد پیامبر را کشتید ،ناامید نباشید از توبه!


که اگر نا امید شدید ، تیر خلاص است!


▪️ اگر وسوسه گفت: تو توبه صحیح نمیتوانی کنی!


🔹 بگویید: من توبه ناقص هم نمیتوانم اما همه اش عنایت خداست!

▪️ اگر گفت: از کجا خدا به تو عنایت کند؟


🔹بگویید: از کجا عنایت نکند؟

▪️ اگر گفت: عنایت هم اهلیت میخواهد که تو نداری!


🔹 بگویید: اهلیت را بقیه از کجا آوردند؟


▪️اگر گفت: برای چه عملی به تو عنایت کند؟


🔹بگویید: گدایی میکنم ... گدا ، طالب مجانی است!

▪️ اگر گفت: به همه‌ی گدایان هم نمیدهند .


🔹بگویید: شاید بعضی جدیت ندارند!

▪️ اگر گفت: تو نافرمانی کردی و حکم خدا رد توست!


🔹بگویید: حکم خدا همیشه رد  نیست و بخشش هم صفت اوست!

▪️اگر گفت: پس قهاریت خدا برای کیست؟


🔹 بگویید: برای آنکه معاند است و هیچ گاه عزم بازگشت ندارد!

▪️ اگر گفت: روی تو از گناه سیاه است ، تو را چگونه راه دهند؟


🔹 بگویید: بوسیله انوار اولیاء او مشرف میشوم!

▪️اگر گفت: تو قابلیت توسل به آنها را نداری.


🔹بگویید: به توسط دوستان آنها به آنها متوسل میشوم ...

✅ خلاصه گولش را نخورید ، میخواهد تیر خلاص بزند!

💕اگر توبه کنید ، خداوند تمام گناهان شما را می آمرزد💕


و باز هم این آیه امید بخش قرآن


بسم الله الرحمن الرحیم

اى پیغمبر ما

به بنده هاى گنه کار ما بگو

اى بندگان من که بر نفس خود در گناه اسراف و

در ستم و ظلم به نفس خود زیاده روى کرده اید

( #توبه کنید) و از رحمت خدا نا امید نشوید

زیرا که (اگر توبه کردید)

خدا هم تمام #گناهان و معصیت هاى شما را مى آمرزد و

او بسیار بخشنده و #مهربان است .

آیه ۵۳ سوره زمر


***************************************


  • ۰
  • ۰

داستانک معنوی


روزگاری مردی فاضل زندگی می‌کرد و


هشت‌ سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛


او هر روز از دیگران جدا می‌شد و دعا می‌کرد


تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.

یک روز هم‌چنان که دعا می‌کرد، ندایی به او گفت به‌جایی برود ،


در آن‌ جا مردی را خواهد دید


که راه حقیقت و خداوند را نشانش ‌خواهد داد.

مرد وقتی این ندا را شنید، بی‌اندازه مسرور شد و


به ‌جایی که به او گفته شده بود، رفت.


در آن ‌جا با دیدن مردی ساده،


متواضع و فقیر با لباس‌‌های مندرس و


پاهایی خاک‌ آلود، متعجب شد!

مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد


اما کس دیگری را ندید.


بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت :


روز شما به ‌خیر.


مرد فقیر به ‌آرامی پاسخ داد:


هیچ‌وقت روز شری نداشته‌ام !

پس مرد فاضل گفت:


خداوند تو را خوشبخت کند !

مرد فقیر پاسخ داد:


هیچ‌گاه بدبخت نبوده‌ام !!!

تعجب مرد فاضل بیش‌‌تر شد:


همیشه خوشحال باشید...

مرد فقیر پاسخ داد:


هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام !!!

مرد فاضل گفت: هیچ سر درنمی‌آورم.


خواهش می‌کنم بیش‌تر به من توضیح دهید.

مرد فقیر گفت: با خوشحالی این‌کار را می‌کنم.

تو روزی خیر را برایم آرزو کردی


درحالی‌که من هرگز روز شری نداشته‌ام


زیرا در همه‌حال، خدا را ستایش می‌کنم.


اگر باران ببارد یا برف، اگر هوا خوب باشد یا بد،


من هم‌چنان خدا را می‌پرستم.


اگر تحقیر شوم و هیچ انسانی دوستم نباشد،


باز خدا را ستایش می‌کنم و از او یاری می‌خواهم


بنابراین هیچ‌گاه روز شری نداشته‌ام...


تو برایم خوشبختی آرزو کردی


در حالی‌که من هیچ‌وقت بدبخت نبوده‌ام


زیرا همیشه به درگاه خداوند متوسل بوده‌ام و


می‌دانم هرگاه که خدا چیزی بر من نازل کند،


آن بهترین است و با خوشحالی هر آن‌چه را برایم پیش‌بیاید می‌پذیرم.


سلامت یا بیماری، سعادت یا دشمنی،


خوشی یا غم، همه‌ هدیه‌هایی از سوی خداوند هستند...


تو برایم خوشحالی آرزو کردی،


در حالی‌که من هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام


زیرا عمیق‌ترین آرزوی قلبی من


، زندگی‌کردن بنا بر خواست و اراده‌ی خداوند است ...


اینطور بنده بودنم آرزوست...


***************************************


  • ۰
  • ۰


#داستانک_معنوی

روزى شخصى به محضر مبارک


حضرت محمّد رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله وارد شد،

 در حالى که حضرت روى حصیرى دراز کشیده بود و

سر مبارک خود را بر بالشى از لیف خرما نهاده بود و

استراحت مى کرد.

همین که پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله ،

متوجّه ورود آن شخص گردید،

از جاى خویش بلند شد و نشست و خواست

دستى بر صورت و بدن خود بکشد که آن شخص مشاهده کرد که

حصیر بر بدن مبارک حضرت و نخ ‌هاى لیف بر

صورت نورانیش اءثر گذاشته است .

با خود گفت :

قیصر و کسرى روى پارچه هاى ابریشمى و مخمل مى خوابند و


هنوز به این زندگى تشریفاتى که دارند راضى و قانع نیستند،

ولى شما با این مقام والا و عظیم

بر روى حصیر مى نشینى و بر لیف خرما مى خوابى ؟!

و چون رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، متوجّه افکار آن شخص شد،


او را مخاطب قرار داد و فرمود:

توجّه داشته باش که ما از آن ها بهتر و برتریم .

به خدا قسم ! ما با دنیا و اءشیاء آن رابطه اى نداریم ؛

چون مَثَل ما در این دنیا همانند سواره اى است که

بر درختى سایه دار عبور کند،

سپس جهت استراحت کنار آن درخت فرود آید و

زیر سایه اش بنشیند؛

و چون به مقدار کافى استراحت کرد

آن را رها کند و به دنبال مقصد خویش به راه افتد.👌👏👏

***************************************

  • ۰
  • ۰

🌹
#پرسش_و_پاسخ_معنوی

چرا از مرگ مى‌ترسیم؟ 🌺

استاد قرائتی:

راننده زمانى در جاده می ترسد که

یا بنزین ندارد؛

یا کالای قاچاق حمل کرده

 یا اضافه سوار کرده؛

یا با سرعت غیر مجاز رفته؛

یا جاده را گم کرده؛

یا در مقصد جایى را آماده نکرده؛

و یا همراهانش نا اهل باشند.

اگر انسان براى بعد از مرگ خود،


زاد و توشه لازم را برداشته باشد،


کار خلاف نکرده باشد،


راه را بداند،


در مقصد جایى را در نظر گرفته باشد،


و دوستانش افراد صالح باشند،


و حرکتش طبق مقررات و مجاز باشد؛

نگرانى نخواهد داشت👌👏👏

  • ۰
  • ۰


#داستانک_معنوی

در بعضی از روایات نقل شده که

پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ

در سفری در بیابان به چادر نشینی برخورد،

چادر نشین حضرت را شناخت، بسیار پذیرایی کرد.

هنگام خداحافظی، رسول اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ به او فرمود:


هرگاه از ما چیزی بخواهی از خدا می‎خواهیم که به تو عنایت کند؛

او در جواب گفت: از خدا بخواه شتری به من بدهد

که موقع حرکت، اثاثیه خود را بر آن بگذارم و

چند گوسفند به من عطا کند که در این صحرا آنها را بچرانم،

و از شیرشان استفاده کنم. حضرت آنها را از خدا تقاضا نمود.

خداوند هم تقاضای حضرت را برآورد.

در این هنگام رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ

به اصحاب خود رو کرد و فرمود:

 ای کاش این مرد نظر و همتش بلند بود و

مثل عجوزه بنی اسرائیل، خیر دنیا و آخرت را از ما می‎خواست

تا آن را از خدا می‎خواستم، و خدا به او می‎داد،

 اصحاب تقاضای بیان قصه عجوزه بنی اسرائیل را نمودند.


 حضرت داستان عجوزه را به طور مشروح برای اصحاب شرح دادند.

در این روایت است که

حضرت موسی ع به فرمان خدا

 در جستجوی قبر یوسف پیامبر ع بودند

 و در جریان جستجو پرسید که

چه کسی از جایگاه قبر یوسف آگاه است؟

 گفتند: پیرزنی آگاهی دارد.

 موسی ـ علیه السلام ـ دستور داد که

 آن پیرزن را که از پیری، فرتوت و نابینا شده بود،

 نزدش آوردند.

 حضرت موسی ـ علیه السلام ـ به او فرمود:

«آیا قبر یوسف را می‎شناسی؟»

پیرزن عرض کرد: آری.

حضرت موسی ـ علیه السلام ـ فرمود:

 ما را به آن اطّلاع بده.

او گفت: اطلاع نمی‎دهم مگر آن که چهار حاجتم را بر آوری:

اول: این که پاهایم را درست کنی.

دوم: اینکه از پیری برگردم و جوان شوم.

سوم: آن که چشمم را بینا کنی.

چهارم: آن که مرا با خود به بهشت ببری.


این مطلب بر موسی ـ علیه السلام ـ بزرگ و سنگین آمد.

اینجا بود که مکثی کرد و از زیاده خواهی پیرزن به فکر فرو رفت

 و هم اینجا بود که خداوند فرمود چرا فکر میکنی؟

مگر از تو میخواهد؟


از طرف خدا به موسی ـ علیه السلام ـ وحی شد،

حوائج او را برآور. حوائج پیر زن برآورده شد.

آن گاه او مکان قبر یوسف ـ علیه السلام ـ را نشان داد

بحار، ج 18، ص 325.



  • ۱
  • ۰


داستانک معنوی


با دوستان، مدارا!

رسول خدا صلی الله علیه و آله در حالی که نشسته بودند،

ناگهان لبخندی بر لبانشان نقش بست،

به طوری که دندان هایشان نمایان شد!

از ایشان علت خنده را پرسیدند، فرمود:

- دو نفر از امت من می آیند و در پیشگاه خدا قرار می گیرند؛

یکی از آنان می گوید:

خدایا! حق مرا از ایشان بگیر!

 خداوند متعال می فرماید: حق برادرت را بده! عرض می کند:

خدایا! از اعمال نیک من چیزی نمانده

 متاعی دنیوی هم که ندارم.

 آنگاه صاحب حق می گوید:

پروردگارا! حالا که چنین است از گناهان من بر او بار کن!

پس از آن اشک از چشمان پیامبر صلی الله علیه و آله سرازیر شد و فرمود:

آن روز، روزی است که مردم احتیاج دارند گناهانشان را کسی حمل کند.

خداوند به آن کس که حقش را می خواهد می فرماید:

چشمت را برگردان،

به سوی بهشت نگاه کن، چه می بینی؟

آن وقت سرش را بلند می کند،

آنچه را که موجب شگفتی اوست

 از نعمت های خوب می بیند، عرض می کند:

پروردگارا! اینها برای کیست؟

می فرماید:

برای کسی است که بهایش را به من بدهد.

عرض می کند:

چه کسی می تواند بهایش را بپردازد؟

می فرماید:

تو.

می پرسد:

چگونه من می توانم؟

می فرماید:

به گذشت تو از برادرت.

عرض می کند: خدایا از او گذشتم.

بعد از آن، خداوند می فرماید:

دست برادر دینی ات را بگیر و وارد بهشت شوید!👏👏👏👌

آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

پرهیزکار باشید و مابین خودتان را اصلاح کنید!

بحارالانوار: ج ۷، ص ۸۹.


وبلاگ عشق فقط خدا

www.deniz.blog.ir

***************************************