عشق فقط خدا

عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

عشق فقط خدا

عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

عشق فقط خدا

عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم
عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

تا رها گردیم از دلواپسی در آنسوی خط زمان
ما در عرش کبریایی خانه ای از جنس ایمان ساختیم

با تو ام با نی عالم با تو ام ای مهربانم
ای تو خورشید فروزان من شبم شب را بسوزان

کوچکم با قطره بودن راهی ام کن سوی دریا
عاقبت باید رها شد روزی از زندان دنیا

سیر در دنیای معنا بی زمان و بی مکان
وصل در عین جدایی زندگی با جان جان
..زندگی با جان جان

عاشقان در شوق پروازند از این خاکدان
چون که باشد پای یک عشق خدایی در میان...

آخرین نظرات
  • ۶ مهر ۹۶، ۱۴:۲۹ - سکوت عشق
    عالی :)
پیوندهای روزانه

۱۳۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کانال تلگرام درباره خدا» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰


#داستانک_معنوی

روزی مرحوم آخوند کاشی مشغول وضوگرفتن بودند..


که شخصی باعجله  آمد، وضو گرفت و به داخل اتاق رفت و به نماز ایستاد…


با توجه با این که مرحوم کاشی خیلی بادقت وضو می گرفت و


همه آداب و ادعیه ی وضو را بجا می آورد؛ قبل از اینکه وضوی آخوند تمام شود،


آن شخص نماز ظهر و عصر خود را هم خوانده بود…!


به هنگام خروج، با مرحوم کاشی رو به رو شد.


ایشان پرسیدند:

چه کار می کردی؟ ….


 گفت: هیچ.


فرمود: تو هیچ کار نمی کردی!؟

گفت: نه!

آقا فرمود: مگر تو نماز نمی خواندی!؟
 
گفت: نه!

آخوند فرمود: من خودم دیدم


داشتی نماز می خواندی…!

گفت: نه آقا اشتباه دیدید!

سؤال کردند: پس چه کار می کردی؟

گفت: فقط آمده بودم به خدا بگویم


من یاغی نیستم، همین!

این جمله در مرحوم آخوند خیلی تأثیر گذاشت…


تا مدت ها هر وقت از احوال آخوند می پرسیدند،


ایشان با حال خاصی می فرمود:


من یاغی نیستم

خدایا ما خودمون هم می دونیم که عبادتی در شان خدایی تو نکردیم…


نماز و روزه مان اصلاً جایی دستش بند نیست!…


فقط اومدیم بگیم که:      

                 
خدایا ما یاغی نیستیم….


بنده ایم….

اگه اشتباهی کردیم مال جهلمون بوده…..

لطفا همین جمله را از ما قبول کن....

در اولین سوره و اولین آیات نازل شده بر پیامبر خداوند میفرماید

....حقیقتا انسان طغیان و سرکشی میکند

ازاینکه خود را بی نیاز پندارد،


سوره علق آیات 6و7


***************************************


  • ۰
  • ۰





امام صادق علیه السلام می فرماید:

یکی از مسلمانان همسایه نصرانی داشت.

او همسایه خود را به اسلام دعوت کرد و از مزایای اسلام آنقدر به نصرانی گفت که

سرانجام نصرانی اسلام را پذیرفت و مسلمان شد.

سحرگاه به در خانه تازه مسلمان رفت و در زد.

تازه مسلمان پشت در آمد و پرسید: چه کاری داری؟

مرد گفت: وقت نماز نزدیک است. برخیز وضو بگیر و

لباسهایت را بپوش تا با هم به مسجد برویم و نماز بخوانیم.

تازه مسلمان وضو گرفت. جامه هایش را پوشید و

همراه او رفت و مشغول نماز شدند.

پیش از نماز صبح هر چه می توانستند نماز خواندند تا صبح شد.

سپس نماز صبح را خواندند و آنجا ماندند تا هوا کاملا روشن شد و آفتاب سر زد.

تازه مسلمانان برخاست تا به خانه اش برود. مرد گفت:

- کجا می روی؟ روز کوتاه است و چیزی تا ظهر نمانده است.

نماز ظهر را بخوانیم. تازه مسلمان را نگه داشت تا ظهر فرا رسید و

نماز ظهر را نیز خواندند. دوباره گفت:

- وقت نماز عصر نزدیک است. نماز عصر را نیز بخوانیم.

او را نگه داشت تا نماز عصر را نیز خواندند. تازه مسلمان برخاست به منزلش برود. مرد گفت:

- از روز چیزی نمانده، نزدیک غروب آفتاب است. نماز مغرب را هم بخوانیم.

او را نگه داشت تا آفتاب غروب کرد. نماز مغرب را با هم خواندند.

باز تازه مسلمان خواست برود. مرد گفت:

- یک نماز بیش نمانده، آن را نیز بخوانیم. او را نگه داشت.

نماز عشا را نیز خواندند. سپس از هم جدا شده،

هر کدام به خانه شان رفتند. وقتی که هنگام سحر فرا رسید.

مسلمان قدیمی باز در خانه تازه مسلمان رفت و گفت: من فلانی هستم.

تازه مسلمان پرسید: چه کار داری؟

مرد از او خواست وضو بگیرد و لباسهایش را بپوشد و با او برود تا نماز بخوانند.

تازه مسلمان با حال ناراحتی گفت:

- برو من فقیر و عیال دار هستم. باید به کارهای زندگی برسم.

برو برای این دین کسی را پیدا کن که بیکارتر از من باشد.

امام صادق علیه السلام پس از نقل ماجرا می فرماید:

- او را در دینی (نصرانیت) وارد کرد که از آن بیرونش آورده بود!

(یعنی پس از آنکه او را مسلمان کرد او را به خاطر سختگیری و تحمیل بی جا همسایه خود را نصرانی نمود)


با رفتارهای افراطی مردم را دین زده نکنید


***************************************


  • ۰
  • ۰


#داستانک_معنوی

پیامبر اڪرم (ص) فرمود


 من از جبرییل پرسیدم آیا بعد از من به زمین خواهی آمد ؟

🍀 گفت : بلی یا رسول الله


   بعد از شما ۱۰ مرتبه به زمین نازل خواهم شد ....


و ده گوهر از روی زمین خواهم برد ( به دلیل ڪفران مردم ).

✅پیغمبر فرمودند : آن گوهر ها چیست ؟


 عرض ڪرد :

🍀 دفعه اول که نازل بشوم برڪت را خواهم برد .

🍀دفعه دوم رحمت را .

🍀دفعه سوم حیا را از چشم زنان .

🍀دفعه چهارم حمیت و غیرت را از مردان.

🍀 دفعه پنجم عدالت را از دل سلاطین .

🍀دفعه ششم صداقت و راستی را از دل رفیقان و دوستان .


🍀دفعه هفتم مروت را از دل اغنیا

🍀دفعه هشتم صبر را از دل فقیران .

🍀 دفعه نهم حکمت را از دل حڪیمـــان.

🍀دفعه دهم ایمان را از دل مومنین.

هر گاه خداوند غضب نماید،


عذابی بر ایشان نازل نڪند .

 به جایش نرخ های آنان گران می شود

و عمرهای ایشان ڪوتاه می گردد

و تجارتشان سود نمی ڪنند

و میوه هایشان نیڪو نمی باشد

و نهر هایشان ڪم آب و باران از ایشان دریغ می گردد


و اشرار بر آنان مسلط می گردد.


***************************************



  • ۰
  • ۰

 داستانک معنوی

 

وسوسه بزرگ شیطان بعد از وسوسه خوردن سیب

خداوند به آدم علیه السلام وحی کرد که

می خواهم در زمین دانشمندی که به وسیله آن آیین من شناسانده شود وجود داشته باشد و

قرار است چنین عالمی از نسل تو باشد،

لذا اسم اعظم و میراث نبوت و آنچه را که به تو آموختم و

هر چه که مردم بدان احتیاج دارند، همه را به هابیل بسپار.

آدم علیه السلام نیز این فرمان خدا را انجام داد.

وقتی قابیل از ماجرا باخبر شد، سخت غضبناک گشت. به نزد پدر آمد و گفت:

- پدر جان! مگر من از هابیل بزرگتر نبودم و

در منصب جانشینی شایسته تر از او نیستم؟ آدم علیه السلام فرمود:

- فرزندم! این کار دست من نیست، خداوند امر نموده،

و او هر کس را بخواهد به این منصب می رساند.

اگر چه تو فرزند بزرگتر من هستی،


اما خداوند او را به این مقام انتخاب فرمود و

اگر سخنانم را باور نداری و قصد داری یقین پیدا کنی،

هر یک از شما قربانی به پیشگاه خدا تقدیم کنید

قربانی هر کدام پذیرفته شد، او لایق تر از دیگری است.

رمز پذیرش قربانی آن بود که آتش از آسمان می آمد، قربانی را می سوزاند.


قابیل چون کشاورز بود مقداری گندم نامرغوب برای قربانی خویش آماده ساخت و

هابیل که دامداری داشت گوسفندی از میان گوسفندهای چاق و فربه برای قربانی اش برگزید.

در یک جا در کنار هم قرار دادند و هر کدام امیدوار بودند که در این مسابقه پیروز شوند.


سرانجام قربانی هابیل قبول شد و آتش به نشانه قبولی گوسفند را سوزاند و

قربانی قابیل مورد قبول واقع نشد.


شیطان به نزد قابیل آمد و به وی گفت چون تو با هابیل برادر هستی،


این پیش آمد فعلا مهم نیست، اما بعدها که از شما نسلی به وجود می آید،


فرزندان هابیل به فرزندان تو فخر خواهند فروخت و به آنان می گویند


ما فرزندان کسی هستیم که قربانی او پذیرفته شد،


ولی قربانی پدرت قبول نگردید،


چنانچه هابیل را بکشی، پدرت به ناچار منصب جانشینی را به تو واگذار می کند.


پس از وسوسه شیطان(خودخواهی و حسد کار خود را کرد،


عاطفه برادری، و ترس از خدا، و رعایت حقوق پدر و مادری،

هیچ کدام نتوانست جلوی طوفان کینه و خودخواهی قابیل را بگیرد)


بلافاصله اقدام به قتل برادرش هابیل نمود و عاقبت او را کشت!



***************************************



  • ۰
  • ۰

#داستانک_معنوی

داستان قابل تامل داوود و حزقیل ع

حضرت داود ع هنگامی که زبور را تلاوت می‌کرد،


کوه‌ها و سنگ‌ها و پرندگان، پاسخ وی را می‌دادند.

روزی آن حضرت به کوهی رسید که پیامبر عابدی به نام حزقیل ع در آنجا بود،


چون آوای کوه‌ها و آواز درندگان و پرندگان را شنید، دانست که وی داود ع است.

حضرت داود به حزقیل ع گفت: «ای حزقیل آیا هیچ گاه قصد گناه کرده‌اى؟»حزقیل ع گفت: نه.

داود ع گفت: آیا از این عبادتِ خداوند تو را عُجبی رسیده است؟ حزقیل گفت: نه.

داود گفت: آیا دل به دنیا داده‌ای و شهوات و لذّات دنیا را دوست داشته‌اى؟


حزقیل گفت: آرى، گاهی بر دلم راه یافته است

داود علیه‌السلام گفت: وقتی چنین حالتی پیدا می‌شود چه می‌کنى؟

🔴حزقیل علیه‌السلام گفت:

«من به این درّه می‌روم و از آنچه در آن است عبرت می‌گیرم».

🔥حضرت داود ع به آن درّه رفت و

به ناگاه تختی از آهن دید که جمجمه و استخوانهای پوسیده‌ای

بر آن و لوح آهنینی نیز آنجا بود که نوشته‌ای داشت،

داود ع آن را خواند، و دید که بر آن نوشته شده است:

🔥من، اَرْوَیِ بْنِ سَلَمْ هستم


که هزار سال پادشاهی کردم و


هزار شهر ساختم و بسیار فساد کردم آخر کارم این شد که:


خاک بسترم و سنگ بالِشم و کرم‌ها و مارها همسایگانم هستند!


پس هر که مرا بنگرد، به دنیا فریفته نشود.

📚امالى صدوق ص 61.


***************************************


  • ۰
  • ۰

روز مباهله

 

 داستانک معنوی

 

روز #مباهله

✅بدون شک یکی از لحظات مهم تاریخی در اثبات #حقانیت اهل بیت روز #مباهله می باشد

که متاسفانه به آن کمتر پرداخته میشود.

✅اصل ماجرا؟

پیامبر نامه‌ای به اسقف #نجران نوشت و در آن نامه از ساکنان نجران خواست که اسلام را بپذیرند.

#مسیحیان برای مذاکره با پیامبر هیاتی سه نفره به مدینه فرستادند و

در نهایت اسلام را نپذیرفتند و قرار شد در روز مشخص #مباهله کنند.

✅معنای مباهله؟

«مباهله» یعنی یکدیگر را لعن و نفرین کردن «بَهَلَهُ اللهُ»

یعنی خدا او را لعنت نماید و از رحمت خویش دور کند.

✅واقعه #مباهله و شرط حضور؟

بامداد روز مباهله، حضرت رسول(ص) به خانه حضرت امیرالمؤمنین(ع) آمد.


دست امام حسن(ع) را گرفته و امام حسین(ع) را در آغوش گرفت،


و به همراه حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س) برای مباهله، از مدینه بیرون آمد.


چون نصارا آنان را دیدند، ابوحارثه پرسید که این‌ها کیستند که با او همراهند؟ پاسخ شنید:

آن که پیش روی اوست، پسر عموی او و شوهر دخترش و محبوب‌ترین خلق نزد اوست؛

آن دو طفل، فرزندان اویند از دخترش؛ و آن زن،

فاطمه دختر اوست که عزیزترین خلق، نزد اوست.

پیامبر(ص) برای مباهله، به دو زانو نشست.

سید و عاقب، پسران خود را برای مباهله برداشتند.

ابوحارثه گفت: به خدا سوگند چنان نشسته است که

پیغمبران برای مباهله می‌نشستند، و سپس برگشت. سید گفت: کجا می‌روی؟

گفت: اگر محمد بر حق نبود چنین بر مباهله جرأت نمی‌کرد خانواده خودش را برای این کار انتخاب نمیکرد و

اگر با ما مباهله کند پیش از آنکه سال بر ما بگذرد، یک نصرانی بر روی زمین نخواهد ماند.

در روایتی دیگر آمده است که وی گفت:

من صورت‌هایی را می‌بینم که اگر از خدا درخواست کنند کوهی را از جای خود برکَنَد،

هر آینه کنده خواهد شد.

پس مباهله مکنید که هلاک می‌شوید و یک نصرانی بر روی زمین نخواهد ماند


✅فرار نجرانی ها

سپس ابوحارثه نزد پیامبر آمد و گفت: ای ابوالقاسم!

از مباهله با ما درگذر و با ما مصالحه کن

بر چیزی که قدرت ادای آن را داشته باشیم

. پس، حضرت با ایشان مصالحه نمود که هر سال، دو هزار حلّه بدهند که

قیمت هر حلّه چهل درهم باشد، و نیز اگر جنگی با یمن روی دهد،

سی زره، سی نیزه و سی اسب را به مسلمانان، عاریه دهند،

و پیامبر(ص)ضامن برگرداندن این ابزار خواهد بود.

پس از نوشته‌شدن صلح‎نامه آنان برگشتند.



***************************************



  • ۰
  • ۰

#داستانک_معنوی 

در بنى اسرئیل عابدى بود که دنبال کارهاى دنیا هیچ نمى رفت و


دائم در عبادت بود،


ابلیس صدایى از دماغ خود در آورد که ناگاه جنودش جمع شدند، به آنها گفت :

چه کسى از شما فلان عابد را براى من مى فریبد؟ یکى از آنها گفت : من او را مى فریبم .

ابلیس پرسید: از چه راه ؟ گفت : از راه زن ها.


شیطان گفت : تو اهل او نیستى و این ماءموریت از تو ساخته نیست ،


او زنها را تجربه نکرده است .


دیگرى گفت : من او را مى فریبم . پرسید: از چه راه بر او داخل مى شوى ؟


گفت : از راه شراب ، گفت : او اهل این کار نیست که با اینها فریفته شود.


سومى گفت : من او را فریب مى دهم ، پرسید: از چه راه ؟

 گفت : از راه عمل خیر و عبادت ! ، شیطان گفت :


برو که تو حریف اویى و مى توانى او را فریب دهى .


آن بچه شیطان به جایگاه عابد رفت و سجاده خود را پهن کرده ، مشغول نماز شد،

عابد استراحت مى کرد، شیطان استراحت نمى کرد.

عابد مى خوابید، شیطان نمى خوابید و مدام نماز مى خواند،

بطورى که عابد عمل خود را کوچک دانست و

خود را نسبت به او پست و حقیر به حساب آورد و نزد او آمده ، گفت :

اى بنده خدا به چه چیزى قوت پیدا کرده اى و اینقدر نماز مى خوانى ؟


او جواب نداد، سؤ ال سه مرتبه تکرار شد که در مرتبه سوم شیطان گفت :


اى بنده خدا من گناهى کرده ام و از آن نادم و پشیمان شده ام ؛

یعنى توبه کرده ام ، حال هرگاه یاد آن گناه مى افتم به نماز قوت و نیرو پیدا مى کنم .


عابد گفت : آن گناه را به من هم نشان بده تا من نیز آن را مرتکب شوم و

توبه کنم که هر گاه یاد آن افتادم بر نماز قوت پیدا کنم .

شیطان گفت : برو در شهر فلان زن فاحشه را پیدا کن و دو درهم به او بده و با او زنا کن .


عابد گفت : دو درهم از کجا بیاورم ؟

شیطان گفت : از زیر سجاده من بردار.

 عابد دو درهم را برداشت و راهى شهر شد.

عابد با همان لباس عبادت در کوچه هاى شهر سراغ خانه آن زن زناکار را مى گرفت .

مردم خیال مى کردند براى موعظه آن زن آمده است ،

خانه اش را نشان عابد دادند.

عابد به خانه زن که رسید، مطلب خود را اظهار نمود.

آن زن گفت : تو به هیئت و شکلى نزد من آمده اى که هیچ کس با این وضع نزد من نیامده است

جریان آمدنت را برایم بگو، من در اختیار تو هستم .

عابد جریان خود را تعریف نمود. آن زن گفت :


  اى بنده خدا! گناه نکردن از توبه کردن آسانتر است وانگهى از کجا معلوم که تو توفیق توبه را پیدا کنى ،

برو، آن که تو را به این کار راهنمایى کرده شیطان است .

عابد بدون آن که مرتکب گناهى شود برگشت و آن زن همان شب از دنیا رفت ،

صبح که شد مردم دیدند که بر در خانه زن فاحشه نوشته که

بر جنازه فلان زن حاضر شوید که اهل بهشت است !

مردم در شک بودند و سه روز از تشییع خوددارى کردند،

تا خدا وحى فرستاد به سوى پیامبرى از پیامبرانش  که

برو بر فلان زن نماز بگزار و امر کن مردم را که بر وى نماز گزارند.

 به درستى که من او را آمرزیده ام ،

و بهشت را بر او واجب گردانیدم ؛

زیرا که او فلان بنده مرا از گناه و معصیت بازداشت



***************************************


  • ۰
  • ۰

داستانک معنوی



روزی #امام #علی (ع) برای اقامه نماز در کنار مسجدی توقف کردند و


از شخص رهگذری خواستند که در صورت امکان تا پایان نماز از مرکب ایشان مراقبت نماید.

شخص رهگذر پذیرفت و امام وارد مسجد شدند.


پس از پایان نماز و مراجعه امام برای تحویل گرفتن مرکب،


متوجه شدند که آن شخص زین مرکب را دزدیده و متواری شده است.

امام مبلغ 2 درهم به یکی از یاران خود پرداخت نمودند تا برای خرید زین جدید به بازار مراجعه کند.

پس از خرید زین و تحویل آن، امام به شدت متاثر شدند. یاران دلیل این امر را جویا شدند.

امام در پاسخ فرمودند:

این زین همان زین قبلی خودم است.

من قصد داشتم دو درهم بابت اجرت نگهداری از مرکبم به آن مرد پرداخت کنم.

در عجبم از انسانهایی که با طمع بی مورد، روزی حلال خویش را حرام می کنند!!!!!!


***************************************


  • ۰
  • ۰

داستانک معنوی

 



#فرعون_مرا_با_قرآن_آشنا_کرد!

هنگامی که میتران در سال 1981 زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت،


از مصر تقاضا شد تا جسد مومیایی شده فرعون برای برخی تحقیقات از مصر به فرانسه منتقل شود.

هنگامی که هواپیمای حامل بزرگترین طاغوت تاریخ در فرانسه به زمین نشست،


بسیاری از مسئولین کشور فرانسه و از جمله رئیس دولت و


وزرایش در فرودگاه حاضر شده و از جسد طاغوت استقبال کردند


پس از اتمام مراسم، جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد

 تا بزرگترین دانشمندان باستانشناس به همراه بهترین جراحان و کالبد شکافان فرانسه،


آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند.

رئیس این گروه تحقیق و ترمیم جسد یکی از بزرگترین دانشمندان فرانسه


بنام پروفسور موریس بوکای بود


 که برخلاف سایرین که قصد ترمیم جسد داشتند،

او در صدد کشف راز و چگونگی مرگ فرعون بود.


تحقیقات پرفوسور بوکای همچنان ادامه داشت تا اینکه در ساعات پایانی شب نتایج نهایی ظاهر شد..

بقایای نمکی که پس از ساعتها تحقیق بر جسد فرعون کشف شد


دال بر این بود که او در دریا غرق شده و مرده است

و پس از خارج کردن جسد او از دریا برای حفظ جسد، آنرا مومیایی کرده اند.


اما مسئله ی غریب و آنچه باعث تعجب بیش از حد پروفسور بوکای شده بود


این مسئله بود که چگونه این جسد سالمتر از سایر اجساد باقی مانده است


در حالیکه این جسد از دریا بیرون کشیده شده است.

پروفسور موریس بوکای در حال آماده کردن گزارش نهایی در مورد


کشف جدید(مرگ فرعون بوسیله غرق شدن در دریا و مومیایی جسد او بلافاصله پس از بیرون کشیدن از دریا بود)

که یکی از حضار در گوشی به او یادآور شد که برای انتشار نتیجه تحقیق عجله نکند،


چرا که نتیجه تحقیق کاملا مطابق با نظر مسلمانان در مورد غرق شدن فرعون است.

ولی موریس بوکای بشدت این خبر را رد کرده و آن را بعید دانست.

او بر این عقیده بود که رسیدن به چنین نتیجه ی بزرگی ممکن نیست

مگر با پیشرفت علم و با استفاده از امکانات دقیق و پیشرفته کامپیوتری.

در جواب او یکی از حضار بیان کرد که قرآنی که مسلمانان به آن ایمان دارند

قصه غرق شدن فرعون و سالم ماندن جسد او بعد از مرگ را خبر داده است.


حیرت و سردرگمی پروفسور دوچندان شد و از خود سوال میکرد که

چگونه این امر ممکن است با توجه به اینکه

این مومیایی  تقریبا در حدود دویست سال قبل کشف شده است،

در حالیکه قرآن مسلمانان قبل از 1400سال پیدا شده است؟

چگونه با عقل جور در می آید

در حالیکه هیچ انسانی از مومیایی شدن فراعنه توسط مصریان قدیم آگاهی نداشته و

زمان زیادی از کشف این مسئله نمیگذرد؟

موریس بوکای تمام شب به جسد مومیایی شده زل زده بود و

در مورد سخن دوستش فکر میکرد که

چگونه قرآن مسلمانان در مورد نجات جسد بعد از غرق سخن میگوید

و با خود میگفت آیا امکان دارد این مومیایی همان فرعونی باشد که موسی را دنبال میکرد؟

و آیا ممکن است که محمد هزار سال قبل از این قضیه خبر داشته است؟

پس از اتمام تحقیق و ترمیم جسد فرعون،

آن را به مصر باز گرداندند ولی موریس بوکای خاطرش آرام نگرفت تا اینکه

تصمیم به سفر به کشورهای اسلامی گرفت تا

از صحت خبر در مورد ذکر نجات جسد فرعون توسط قرآن اطمینان حاصل کند.

یکی از مسلمانان قرآن را باز کرد و این آیه را برای او تلاوت نمود:

{فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً وَإِنَّ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آیَاتِنَا لَغَافِلُونَ} [یونس:92]

امروز فقط بدن تو را نجات میدهیم تا برای افراد پس از خودت درسی باشد.

هر چند خیلی از مردم از آیات ما غافلند...

این آیه او را بسیار تحت تآثیر قرار داد و لرزه بر اندام او انداخت و با صدای بلند فریاد زد:

من به اسلام داخل شدم و به این قرآن ایمان آوردم.

موریس بوکای با تغییرات بسیاری در فکر و اندیشه به فرانسه بازگشت و


ده ها سال پیرامون تطابق حقائق علمی کشف شده در عصر جدید با آیه های قرآن،

تحقیق کرد و حتی یک مورد از آیات قرآن را نیافت که

با حقایق ثابت علمی تناقض داشته باشد.و بر ایمان او به کلام الله فزوده شد.


حاصل تلاش سالها تحقیق این دانشمند فرانسوی

کتابی بود بنام( قرآن و تورات و انجیل و علم بررسی کتب مقدس در پرتوعلوم جدید



***************************************



  • ۰
  • ۰

داستانک معنوی



                                نحوه امر به معروف و نهی از منکر پیامب اکرم ص 👏👏

جوان را سرزنش نکنیم!

سیره پیامبر(ص) در برخورد با جوانی که با #زنان_ناپاک ارتباط داشت.

پیامبر(ص) باکنایه و غیر مستقیم به جوان تذکر میداد.


 جوانی از جوانان تازه مسلمان عادت زشت زمان جاهلیت را ترک نکرده بود و

همچنان با زن های ناپاک در خارج شهر مکه ارتباط داشت.

رسول خدا (ص) از قضیه با خبر شد و تصمیم گرفت

به هر نحوی که شده این عادت بد را از سر او بیندازد.

یک بار که از خارج شهر می آمد سر راهش قرار گرفت و به او فرمود :

جوان کجا بودی ؟ عرض کرد شترم گم شده بود ، رفتم پیدا کنم پیامبر (ص) فرمود:

امیدوارم دیگر در بیابان شتر گُم نکنی !

مدتی از این قضیه گذشت بار دیگر به رسول خدا (ص) اطلاع دادند که

فلان جوان را در همان محله های بدنام مشاهده کرده اند.

بار دیگر پیامبر (ص) سر راهش قرار گرفت

ولی تا از دور چشمش به پیامبر (ص) افتاد به خود گفت در گذشته گفتم شترم گم شده بود ،

این بار جواب آن گرامی را چه بگویم چاره ای اندیشید و

آن ایستادن به نماز بود تا شاید پیامبر(ص) رهایش کند.

ولی هرچه نماز خواند نتیجه ای نگرفت

 تا اینکه رسول خدا (ص) به وی فرمود :

ای جوان من مصمّم شده ام که تو دیگر در بیابان شتر گُم نکنی !

شرح موضوعی زیارت جامعه کبیره صفحه
313


***************************************